|
نگاه مارکسیستها به مسئلۀ ملی پلاتفرم مجله «مارکسیسم قرن 21» ترجمه عسگر داوودی |
|
در تاریخ جنبش کارگری سوسیالیستی، رابطه چپ ها و جنبش های آزادیبخش ملی پیوسته مورد بحث قرار گرفته است. این مطلب توضیح می دهید که مارکس، انگلس، لوکزامبورگ و لنین چگونه بحث های مربوط به مسئلۀ ملی را مطرح و تحلیل کرده اند. مارکسیسم دارای ماهیتی انترناسیونالیستی است. مارکس و انگلس در «مانیفست» کمونیستی می نویسند: «کارگران سرزمین پدری ندارند». آنها تضاد اصلی را نه بین ملت ها، بلکه بین طبقات ارزیابی کرده اند: تضاد بین طبقه کارگر بین المللی و طبقه سرمایه دار بین المللی. اما ناسیونالیست ها مبحث تضاد را برعکس ارزیابی می کنند: از دیدگاه آنها، جهان به ملت های مختلف تقسیم شده است. از نظر ناسیونالیست ها، منافع ملی بین ملتها موضوع تضاد متقابل ملتها را ایجاد می کنند. از دید گاه ناسیونالیستی غنی و فقر «در یک صف بی طبقه کنار هم نشسته اند »: بنابراین کارگران و سرمایه داران منافع مشترک دارند! و در یک صف پدیده ملت را تشکیل می دهند. چنین تفکری مبارزه طبقاتی را در حرف و عمل نادیده گرفته و مدعی می شود که مبارزه طبقاتی خطرناک است و وحدت ملی را تضعیف می کند! مارکس، انگلس و جنبش آزادیبخش ملی اما مارکس و انگلس بنا بر دیدگاه ماتریالیستی خود علیرغم رد اصولی ناسیونالیسم، بطور تاکتیکی و استراتژیک از جنبش های ملی حمایت می کنند. باید توجه داشت که مارکس و انگلس در دوران ظهور سرمایه داری در اروپا، در دورۀ انقلابهای بورژوا- دمکراتیک زندگی می کردند. در سال 1848، آنها روسیه تزاری را بزرگترین دشمن همه انقلاب های دموکراتیک توصیف کردند و سلطنت اتریش را در رتبه دوم چنین توصیفی قرار دادند. روسیه تزاری که در آن زمان لهستان را سرکوب می کرد، در گذشته، انقلاب های دموکراتیک را به طرز خونینی درهم شکسته بود، مانند مجارستان در سال 1849. حمایت از جنبش های ملی مارکس و انگلس به طور مداوم از تمام جنبش های ملی علیه تزار و خاندان هابسبورگ حمایت می کردند، در عین حال، آنها با آن نوع از جنبش های ملی که اقداماتشان به نفع تزار یا خاندان هابسبورگ ها منجر می شد، مخالفت می کردند. مارکس و انگلس در حین اینکه از جنبش های ملی لهستان و مجارستان حمایت می کردند، از جنبش هایی که تحت حمایت «دشمن اصلی» و دارای مواضع راستِ غیردموکراتیک بودند، انتقاد می کردند. به عنوان مثال، در طول انقلاب 1848، آنها جنبش های ملی اسلاوهای جنوبی - کروات ها، صرب ها و چک ها را محکوم کردند زیرا متقاعد شده بودند که این جنبش ها به طور عینی با «دشمن اصلی» همفکری و همراهی دارند. روسیه و اتریش پس از مرگ مارکس و انگلس، بحث در مورد مسئله رهایی ملی، به ویژه در احزاب سوسیال دموکرات آن زمان در کشورهایی مانند روسیه و اتریش، باز هم بیشتر مطرح بود و در ارزیابی مسئله، اختلافات مهمی در جنبش سوسیالیستی آن زمان در مورد مسئله رهایی ملی در لهستان به وجود آمد «رزا لوکزامبورگ» مارکسیستی علاقه مند به این نوع بحث ها بود، او در آن زمان ساکن لهستان بود.
حزب سوسیالیست لهستان (PPS) در آن تاریخ به تدریج موضعی ناسیونالیستی اتخاذ کرد و مبارزه برای رهایی ملی را بر هر نوع مبارزه دیگری اولویت مطلق می داد. از نقطه نظر آن حزب، مبارزه طبقاتی پرولتاریا وحدت ملی مردم لهستان را در مبارزه علیه سلطه روسیه تهدید می کرد. حزب ناسیونالیست ـ سوسیالیست لهستان حتی از حمایت از اعتصابات توده ای کارگران لهستان در طول اولین انقلاب روسیه در سال 1905 جلوگیری کرد. موضع رزا لوکزامبورگ از سوی دیگر، گروه سوسیالیست های انقلابی اطراف «رزالوکزامبورگ» که تحت عنوان «سوسیال دموکراسی پادشاهی لهستان و لیتوانی» ظاهر شده بودند، از انترناسیونالیسم رادیکال پرولتری حمایت می کردند. رزالوکزامبورگ نه فقط توضیح می داد که چگونه حزب ناسیونالیست ـ سوسیالیست لهستان با سیاست ناسیونالیستی خود وحدت مبارزاتی کارگران لهستان و روسیه را به خطر انداخته است، بلکه همچنین استدلال می کرد که درخواست استقلال ملی لهستان توسط آن حزب از نظر تاریخی منسوخ و ارتجاعی است زیرا اقتصاد لهستان به طور جدایی ناپذیری با اقتصاد روسیه مرتبط است. او این موضوع را در پایان نامه دکترای خود در مورد «توسعه صنعتی لهستان» (1897) به طور علمی ثبات کرد. او در پایان نامه خود بطورمفصل توضیح داد که توسعه سرمایه داری صنعتی در لهستان و روسیه در آن تاریخ منجر به یک ارگانیسم اقتصادی متحد شده است که دو کشور را متحد می کند. به همین دلیل نه بورژوازی لهستان و نه طبقۀ کارگر لهستان منافعی در ایجاد استقلال ملی ندارند. جنگ جهانی اول در طول جنگ جهانی اول، اختلاف بر سر مسئله رهایی ملی حادتر شد. انترناسیونال دوم، اتحادیه جهانی تمام احزاب سوسیال دموکرات آن زمان، بر سر این موضوع از هم پاشید. حزب سوسیال دموکرات آلمان از جمله افرادی مثل «فردریش ابرت، فیلیپ شایده من و گوستاو نوسکه» موضع ناسیونالیستی پیشه کردند و آشکارا از ناسیونالیسم طبقه حاکم آلمان دفاع و از جنگ جهانی اول حمایت کردند. در نقطه مقابل یک چپ رادیکال مارکسیستی توسعه یافت که اساسا از استدلال های «رزالوکزامبورگ» پیروی می کرد. صریحا با «جنگ امپریالیستی» مخالف بود، اما از سوی دیگر خواست رهایی ملی را به عنوان عملی ارتجاعی ـ تاریخی رد می کرد. در بین بلشویک های روسیه، بیش از همه «نیکولای بوخارین و گئورگی پیاتاکف» بودند که از این طرز فکر حمایت می کردند. اعتراض لنین اما لنین موضع کاملا متفاوت با روزالوکزامبورگ داشت. او استدلال می کرد که کارگران در کشورهای امپریالیستی باید برای «حمایت از حقوق ملت های تحت ستم» بسیج شوند. اما حمایت از حق تعیین سرنوشت ملی چیزی فراتر از روشی برای مبارزه با میهن پرستی سوسیال دموکراتیک در کشورهای سرمایه داری پیشرفته است لنین این موضع را عنصری مهم در استراتژی خود برای «بسیج مردم مستعمرات علیه امپریالیسم» می دانست. در انترناسیونال دوم، مسئله «رهایی ملی» اساسا به عنوان یک مشکل اروپایی مورد توجه قرار گرفت. در انترناسیونال برخی معتقد بودند که مستعمرات باید حتی پس از پیروزی سوسیالیسم در کشورهای توسعه یافته به حیات خود ادامه دهند. تا به این ترتیب، «بربرها» در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین امکان دسترسی به «تمدن» را داشته باشند. لنین به این دیدگاه حمله کرد. نشان داد که چنین کشورهای مستعمره و عقب نگاهداشته شده برای دستیابی به سوسیالیسم مجبور نیستند تابع توسعه کشورهای صنعتی استعمارگر باشند. بنابراین لنین مردم زحمتکش در مستعمرات را به عنوان نیرویی می دید که می تواند توسط سوسیالیستها به مبارزه علیه سرمایه داری و امپریالیسم ترغیب و جذب شود. مخالفت سازش ناپذیر با امپریالیسم از سوی دیگر، در کشورهای رها شده از تحت ستم امپریالیسم و مستعمرات، انقلابیون باید مخالفت سازش ناپذیر خود با امپریالیسم را با حمایت از وحدت بین المللی پرولتاریا ترکیب کنند. این امر مستلزم مبارزه ایدئولوژیک و سیاسی علیه الیگارشی ناسیونالیست و بورژوایی است که می کوشد تا با کند کردن مبارزه طبقاتی آن را به تابع «مبارزه رهایی ملی» تبدیل کند. لنین معتقد بود، حمایت از جنبش های ملی تحت هیچ شرایطی نباید به قربانی کردن مبارزه طبقاتی و سازمانی جنبش کارگری در برابر ناسیونالیسم منجر شود. اما لنین همچنین از موضع «ضد ملی روزالوکزامبورگ» انتقاد می کرد و عقیده داشت سوسیالیستها باید با حمایت از جنبش های رهایی بخش با هرگونه استثمار اقتصادی مستعمرات مخالفت کنند. این تزها منعکس کننده موضع لنین بود: سوسیالیست ها همیشه موظف اند تا به ایجاد وحدت بین المللی ستمدیدگان و استثمار شدگان و شرکت در مبارزه آنها برای آزادی همکاری و کمک کنند. این وظیفه به معنای دفاع از حق کشورهای ضعیف تر از نظر اقتصادی و سیاسی برای خروج از وابستگی به امپریالیسمو بمنظور توسعه مستقل و ملی است. دشمن اصلی طبقه کارگر در «کشورهای امپریالیستی»، طبقه حاکم خود آن کشور ها است که نه تنها کارگران مستعمرات را، بلکه کارگران کشورهای فقیرتر را نیز استثمار و سرکوب می کند. رهایی ادعای مسأله ملی است در کشورهایی که با وجود رهایی از قید امپریالیسم به نوعی دارای وابستگی فرهنگی ـ اقتصادی هستند، پشتیبانی سوسیالیستها در مبارزه علیه ظلم و استثمار امپریالیستی می تواند به معنای مبارزه برای « رهایی کامل ملی» باشد. اما مردم زحمتکش در این نوع کشورها باید نه تنها علیه قدرت های امپریالیستی، بلکه همچنین علیه نیروهای سیاسی راستگرا و وابسته به امپریالیسم در وطن خود نیز مبارزه کنند. بنابراین انقلابیون در ملت های تحت ستم امپریالیسم باید حمایت خود را از مبارزۀ استقلال طلبانهِ آزادیبخش ملی مشروط به این کنند که این نوع مبارزه برای «رهایی ملی» در جهت رهایی طبقه کارگر کشورشان هم باشد. در هر دو مورد، این به معنای جانبداری بی قید و شرط از طبقه حاکم خودی نیست، بلکه ساختن یک قطب مستقل بمنظور حفظ منافع کارگران و خانواده های آنها ضروری است. https://www.marx21.de/marxismus-und-die-nationale-frage/
|