راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

انقلاب 57

ایران را از یک

کشور وابسته به غرب

به یک بازیگر مستقل

در جهان تبدیل کرد!

"دکتر سروش سهرابی"

     

"هارتلند" بنوعی پایه نگاه استراتژیست های غربی به جهان براساس جایگاه جغرافیایی، یعنی درازمدت، صرفنظر از نوع حکومت و ایدئولوژی است. در این مقاله می کوشیم این مطلب را دقیق تر باز کنیم و چارچوب و محدودیت های آن را بررسی کنیم.

اصطلاح "هارتلند" را سر هالفورد مکیندر، استراتژیست و جغرافی دان بریتانیایی در سال ۱۹۰۴، یعنی در بحبوحه تضادهای امپرياليستی بر سر تقسیم جهان، طرح کرد. منظور از هارتلند سرزمین هایی است که بنظر وی "قلب جهان" را تشکیل می دهند. مکیندر یکی از چهره های بنیادین در شکل گیری دانش ژئوپلیتیک غربی است و همچون یک سیاستمدار و نظریه‌پرداز راهبردی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم فعالیت می کرد و نظریه خود را همچون "پایه جغرافیایی تاریخ" ارائه داد. این مقاله بسرعت به یکی از تأثیرگذارترین متون در تاریخ تفکر راهبردی و ژئوپلیتیک غرب بدل شد.

جایگاه مکیندر

مکیندر در زمان خود در رأس جریانی قرار داشت که در پی آن بودند تا قدرت سیاسی و تحولات بین‌المللی را از منظر جغرافیایی تحلیل کنند. هدف او آن بود که به سیاستگذاران بریتانیایی - که قدرت مسلط جهانی آن زمان بود- درباره تهدیدی هشدار دهد که از سمت خشکی های اوراسیا ممکن است علیه قدرت دریایی بریتانیا ظهور کند. بنابراین، او را باید نمایندهٔ یک نظام فکری دانست که بجای تحلیل قدرت صرفاً بر مبنای دیپلماسی یا اقتصاد، به جغرافیا بعنوان تعیین کننده نهایی قدرت نگاه می کرد.

هستهٔ نظریهٔ مکیندر را گزاره ای مشهور تشکیل می دهد:

"هر که بر اروپای شرقی سلطه یابد، بر هارتلند مسلط می شود؛

هر که بر هارتلند مسلط شود، بر جزیرهٔ جهانی چیره خواهد شد؛

و هر که بر جزیرهٔ جهانی سلطه یابد، بر جهان حکمرانی خواهد کرد."

در این نظریه، او جهان را به چند بخش تقسیم می کند:

هارتلند (قلب خشکی): منطقه ای مرکزی در اوراسیا که تقریباً شامل بخش های زیادی از روسیه، آسیای میانه، و شمال ایران است. ویژگی کلیدی آن، دور بودن از دسترسی قدرت های دریایی و قابلیت دفاع‌پذیری بالا از خشکی است.

جزیره جهانی: نامی که مکیندر به مجموع قاره های آسیا، اروپا و آفریقا می دهد. او معتقد بود که این ناحیه مرکز ثقل قدرت جهانی است؛ چرا که بیشترین جمعیت، منابع و تمدن ها را در خود جای داده است.

سرزمین های ساحلی و پیرامونی: این نواحی، از نظر مکیندر درگیر نزاع دائمی میان قدرت های دریایی (مثل بریتانیا یا بعد تر آمریکا) و قدرت های خشکی‌محور بودند.

نظریهٔ مکیندر بویژه برای نخبگان استعماری بریتانیا، هشداری بود درباره ظهور یک قدرت خشکی‌محور که بتواند اروپا را فتح کند و از آن‌جا بر اوراسیا مسلط شود. در ذهن او، این تهدید ممکن بود از سوی آلمان، روسیه و بعدتر شوروی و یا چین ظاهر شود.

بریتانیا از دیرباز یک قدرت دریایی بود که امنیت خود را در گروی کنترل مسیرهای دریایی می دید. اما مکیندر هشدار داد که در دنیای جدید (بویژه با ظهور راه‌آهن)، قدرت های خشکی‌محور نیز می توانند به سلطهٔ جهانی دست یابند. این هشدار به نگرانی بریتانیا دربارهٔ اتحاد احتمالی آلمان با روسیه (یا سلطهٔ آلمان بر روسیه) دامن می زد.

در جنگ جهانی اول و دوم، و سپس در دوران جنگ سرد، این نظریه به یکی از ابزارهای اصلی درک راهبردهای قدرت های جهانی، از جمله ایالات متحده، بریتانیا و ناتو تبدیل شد. بخصوص در دوران جنگ سرد، ترس از اتحاد میان آلمان و شوروی، یا نفوذ شوروی به اروپا شرقی، یا نقش ایران بازتابی از دغدغه های مکیندری بود.

 

 چرا هارتلند از دید مکیندر اهمیت حیاتی دارد؟

اهمیت هارتلند در آنجاست که اولا این منطقه برای قدرتهای دریایی آن زمان دسترسی ناپذیر است و نمی توانند مستقیماً از دریا وارد این منطقه شوند. یعنی زمین‌محور بودن هارتلند مزیت دفاعی عظیمی ایجاد می کند.

ثانیا این منطقه دارای منابع طبیعی فراوان مانند منابع انرژی (نفت، گاز، زغال‌سنگ، آهن)، همچنین زمین های قابل کشت وسیع، رودخانه های طولانی است. این منابع، هر قدرتی را که بر آن مسلط شود، قادر به خودکفایی و تأمین امپراتوری می کند.

سوم موقعیت گره ای آن برای کنترل اوراسیاست. از هارتلند می توان به شرق (چین)، جنوب (هند، خاورمیانه)، غرب (اروپا) و شمال (قطب) دست یافت.

مکیندر سخن گوی سیاست خارجی بریتانیا

با این حال نباید گمان کرد که مکیندر یک نظریه داد و سیاست خارجی بریتانیا و غرب هم به دنبال او به راه افتاد. در واقع  بریتانیا پیش از مکیندر نیز متکی بر راهبرد دریایی و مهار قدرتهای قاره ای خشکی در اروپا بود. از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم، بریتانیا بعنوان یک قدرت دریایی، سیاستی را دنبال می کرد که می توان آن را بصورت ساده چنین خلاصه کرد: "جلوگیری از اتحاد قدرت در اروپای زمینی و کنترل راه های تجاری از طریق دریا".

بنابراین  مکیندر نظریه‌ پردازی برای سیاست و ذهنیتی از پیش موجود بود. او اولین کسی نبود که خطر روسیه یا آلمان را برای سلطه بر اوراسیا مطرح می کرد، اما کسی بود که این ذهنیت پراکنده را به یک الگوی تحلیلی نظام ‌مند و جغرافیامحور بدل کرد.

مکیندر با نظریه هارتلند دیدگاه قدرت در‌ بریتانیا را از سطح دیپلماتیک ـ تاکتیکی به سطح نظری ـ راهبردی ارتقا داد و جغرافیا را بعنوان "ساختار ثابت" قدرت مطرح کرد، یعنی چیزی که برخلاف ایدئولوژی یا اتحادها، تغییر نمی کند. حکومت ها می آیند و می روند ولی جغرافیا ثابت می ماند و سیاست راهبردی باید براساس این عامل تعیین شود.

بنابراین  سیاست بریتانیا پیش از مکیندر نیز در عمل بدنبال مهار قدرت قاره ای یعنی اروپای بیرون از جزیره بریتانیا و حفظ کنترل دریایی بود. مکیندر این ذهنیت را نظریه پردازی کرد و آن را به یک چارچوب تحلیلی منسجم و جغرافیایی ارتقا داد. این چارچوب نه فقط تأییدکننده سیاست های موجود، بلکه راهنما و هشداردهنده برای سیاست های آینده شد. در نتیجه، رابطه میان مکیندر و سیاست خارجی بریتانیا، تعاملی بود، نه یک‌طرفه. او فرزند همان سیاستی بود که سپس پدر نظری آن شد.

مکیندر و ضدیت با اتحاد شوروی

روشن بود که سیاست مکیندر عمدتا بر خطر آلمان، روسیه و بعدها اتحاد شوروی بنا شده بود. او بویژه پس از جنگ جهانی اول، بر حلقه هایی مانند وزارت خارجه و ارتش اثر گذاشت و لرد کرزن (وزیر خارجه بریتانیا در دهه ۱۹۲۰) یکی از کسانی بود که دیدگاه های مکیندری را در طراحی مرزهای شرق اروپا و خاورمیانه در نظر گرفت. در واقع کرزن خود پیش از مکیندر در دهه ۱۸۹۰ سفرهایی را به ایران، افغانستان، روسیه و هند انجام داده بود و در کتاب معروفش "ایران و مسئله ایران" فکری مشابه مکیندر را مطرح کرده و معتقد بود هر قدرتی که در منطقهٔ فلات ایران یا آسیای مرکزی دست بالا را بیابد، می تواند در آینده برای هند تهدید جدی باشد.

به همین دلیل دیدگاه های مکیندر نه تنها مورد توجه قرار گرفت بلکه خود وی در جریان جنگ در سال ۱۹۱۹، بعنوان "نمایندهٔ عالی بریتانیا در جنوب روسیه" به آن کشور اعزام شد تا مأموریت های ضدبلشویکی در قفقاز و روسیهٔ جنوبی را هماهنگ کند. مأموریت او نه نظامی بود، نه صرفاً اطلاعاتی، بلکه سیاسی ـ استراتژیک، در سطحی نزدیک به سفیر بود، اما در شرایط خاص جنگ داخلی روسیه و خارج از ساختار دیپلماتیک سنتی. او از اختیارات گسترده برای هماهنگی پشتیبانی نظامی و لجستیکی از "نیروهای سفید" برخوردار بود و با ژنرال های بریتانیایی و روسی، بویژه ژنرال دنیکین، مستقیماً مذاکره و همکاری داشت. مکیندر در این مأموریت، مستقیماً زیر نظر وزارت خارجه بریتانیا عمل می کرد و با لرد کرزن، که در آن زمان وزیر خارجه بود، ارتباط مداوم داشت و گزارش های خود را به لندن ارسال می کرد.

در واقع نقش مکیندر در جریان ضدانقلابی روسیه بسیار جالب و کمتر شناخته ‌شده است. او نه فقط یک نظریه‌ پرداز ژئوپلیتیک، بلکه در مقطعی بازیگر مستقیم صحنه سیاسی و نظامی اوراسیا بود. دلیل اعزام مکیندر در آن بود که پس از پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، روسیه با امضای پیمان صلح "برست لیتوفسک" با آلمان از جنگ جهانی اول خارج شد. این اقدام موجب برانگیخته شدن چندین نگرانی شدید در میان قدرت های متفق بویژه بریتانیا شد.

اول. خطر سرایت انقلاب به اروپا. دوم. واگذاری بخش‌هایی از خاک روسیه به آلمان (در نتیجهٔ پیمان صلح) که می توانست به تقویت موقعیت آلمان در قلب اوراسیا بیانجامد. سوم. گسست در جبهه شرقی جنگ و تهدیدی برای توازن قوا در آینده.

در این فضا، بریتانیا همراه با فرانسه، آمریکا و ژاپن و بیش از ده کشور دیگر سیاست مداخله در جنگ داخلی روسیه را در پیش گرفت تا کمونیست ها را سرنگون کند و "نیروهای سفید" یا ضدبلشویکی را تقویت کند. در این چارچوب، مکیندر در سال ۱۹۱۹ بعنوان نماینده ویژه بریتانیا در جنوب روسیه در شهر اومسک، سپس در قفقاز و جنوب روسیه، با رهبران نیروهای سفید، بویژه ژنرال دنیکین، در تماس بود.

او وظیفه داشت که توان نیروهای ضد بلشویکی را ارزیابی کند و به هماهنگی حمایت های نظامی و اقتصادی بریتانیا از آنها کمک کند. ضمنا مانع از افتادن کامل روسیه بدست کمونیست ها شود که می توانست پیامدهای ژئوپلیتیکی سنگینی برای بریتانیا داشته باشد. بالاخره یک کمربند امنیتی ایجاد کند تا مانع از تثبیت دولت کمونیستی در منطقه ای شود که مکیندر و سیاست خارجی بریتانیا آن را هارتلند و "قلب زمین" می دانست.

مکیندر در گزارش های خود به دولت بریتانیا، بسیار صریح هشدار می داد که اگر بلشویسم در هارتلند نهادینه شود، آینده نظم جهانی تهدید می شود. در نامه ها و یادداشت های او، می توان دید که چگونه نظریه اش به تحلیل عملیاتی تبدیل شده بود. اومعتقد بود که پیروزی بلشویک ها به معنای سلطه یک ایدئولوژی رادیکال بر قلب اوراسیاست و هشدار می داد که قدرت‌هایی چون آلمان یا بعدها چین ممکن است با بلشویک ها هم پیمان شوند و ترکیبی بسیار خطرناک برای "جزیره جهانی" به وجود آورند.

برای نمونه از دیدگاه مکیندر یکی از گزارش های او به دولت بریتانیا را که در سال ۱۹۱۹ از جنوب روسیه (احتمالاً از منطقه اومسک یا نزدیکی های قفقاز) ارسال شده را می اوریم:

"محرمانه ـ برای توجه لرد کرزن، وزیر امور خارجه"

سرور گرامی،

اکنون که چندین هفته از ورود من به جنوب روسیه گذشته است، مایلم نتایجی موقت اما هشداردهنده را از مشاهدات خود به استحضار برسانم. این سرزمین، که بدرستی "قلب زمین" (هارتلند) خوانده ام، در آستانه سقوط کامل بدست بلشویسم است و پیامدهای آن، نه محلی بلکه جهانی خواهد بود.

نیروهای ژنرال دنیکین از نظر روحیه قوی اند، اما دچار کمبود لجستیکی، آشوب فرماندهی، و شکاف سیاسی میان عناصر سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه شده اند. اگر کمک قاطع، فوری و هماهنگ از سوی امپراتوری بریتانیا نرسد، این آخرین سنگرها نیز فرو خواهد ریخت.

بلشویسم نه صرفاً شورشی داخلی، بلکه یک نظام فکری ـ استراتژیک برای تسلط بر اوراسیا است. اگر تثبیت شود، بسرعت به مناطق قفقاز، آسیای مرکزی، ایران شمالی، و از آن‌جا شاید به هند نفوذ خواهد کرد. در این چشم‌انداز، هند دیگر یک مستعمره امن نخواهد بود، بلکه هم ‌مرز مستقیم یک دشمن ایدئولوژیک و جغرافیایی خواهد شد.

من هشدار داده ام، و باز هشدار می دهم، که تسلط بلشویک ها بر هارتلند، معادل است با تحمیل یک "توازن قوا"ی جدید که دیگر بسود قدرت های دریایی نیست، بلکه در اختیار حاکمان بر خشکی است؛ کسانی که به سواحل دسترسی ندارند، اما در عمق زمین، راه‌آهن می کشند و ایدئولوژی صادر می کنند.

من از لندن نمی‌ خواهم که جنگی دیگر آغاز کند. اما عدم حمایت صریح و محکم از دنیکین (ژنرال سفید ضدانقلابی)، همان‌قدر خطرناک است که اعلام جنگ به ما. اگر امپراتوری ما بشکلی فعال در دفاع از اروپای شرقی و روسیهٔ میانه ظاهر نشود، تا دهه های آینده با دشمنی مواجه خواهیم بود که نه از دریا، بلکه از دل قاره، ما را به محاصره خواهد کشید.

با احترام و فوریت،

سر هالفورد مکیندر

نماینده عالی دولت اعلی‌حضرت در جنوب روسیه

تابستان ۱۹۱۹ (*)

 

با این‌حال، بریتانیا در آن دوره دچار بحران داخلی (اقتصادی و سیاسی) بود و افکار عمومی نیز با مداخله نظامی گسترده مخالف بود. بنابراین، مکیندر با وجود تلاش‌هایش نتوانست حمایت بلند مدت برای نیروهای سفید جلب کند. مأموریت مکیندر در سال ۱۹۲۰ با شکست پایان یافت. نیروهای انقلابی پیروز شدند و اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت. خود مکیندر در خاطراتش، این شکست را نه صرفاً شکست نظامی، بلکه شکستی ژئوپلیتیکی برای غرب می دانست.

با اینحال مکیندر در چارچوب نظریه جغرافیا محور خود فقط نگران سلطه کمونیست ها نبود بلکه اصولا با هر حاکمیتی از جمله تزاری در روسیه هم مشکل داشت. پیش از انقلاب ۱۹۱۷، یعنی در دوره امپراتوری تزاری، مکیندر نیز مانند بسیاری از استراتژیست های بریتانیایی، روسیه را تهدیدی طبیعی برای منافع بریتانیا در آسیا می دانستند. زیرا روسیه در قرن نوزدهم تا آسیای مرکزی و قفقاز پیشروی کرده بود. نفوذش در افغانستان و آسیای مرکزی تهدیدی مستقیم برای هند بریتانیا بشمار می رفت. و بالاخره گسترش راه‌آهن در روسیه ــ بویژه راه‌آهن سیبری ــ نشانه ای از آغاز دوره ای جدید بود که قدرت جابجایی و بسیج از طریق خشکی، جای قدرت دریایی را خواهد گرفت.

در همین راستا، مکیندر در مقالهٔ ۱۹۰۴ خود، روسیهٔ تزاری را نخستین نامزد بالقوهٔ سلطه بر هارتلند معرفی کرده بود. او می نوشت که راه‌آهن ها روسیه را بسمت وضعیتی سوق می دهند که بتواند از هارتلند به دیگر نقاط "جزیره جهانی" دست یابد — بدون آن‌که از دریا بتوان گزندی بدان وارد کرد.

اما وقتی کمونیست ها در ۱۹۱۷ قدرت را گرفتند، تهدید سنتی روسیه به تهدیدی دوگانه و بسیار جدی تر تبدیل شد. از دیدگاه جغرافیایی، بلشویک ها وارث همان امپراتوری تزاری بودند و بر همان سرزمین هارتلند حکومت می کردند. اما از دیدگاه ایدئولوژیک، آن ها حامل یک آرمان جهانی و انقلابی بودند که وعدهٔ "سرایت" و براندازی نظم جهانی موجود را می داد.

فاصله دو جنگ جهانی اول و دوم

در فاصله دو جنگ نظریه مکیندر بسیار بیشتر مورد توجه قرار گرفت. او در کتاب بعدی اش "واقعیت و آرمان دموکراتیک" منتشرشده در ۱۹۱۹ نظریه خود را با صراحت بیشتری مطرح کرد و آن را مستقیماً به طراحی نظم پساجنگ مرتبط ساخت. در این کتاب، او هشدار داد که نباید گذاشت آلمان یا روسیه هارتلند را در کنترل درآورند، وگرنه تعادل قدرت جهانی بشدت بهم خواهد خورد.

در جریان جنگ دوم جهانی نظریه مکیندر بشکل قوی‌تری در ذهن استراتژیست های بریتانیایی و آمریکایی حضور داشت. تهدید نازیسم دقیقاً از همان مسیری برمی‌خاست که مکیندر پیش بینی کرده بود: سلطه بر اروپای مرکزی، حمله به شرق، و تلاش برای تسلط بر اوراسیا. وقتی آلمان نازی به شوروی حمله کرد (۱۹۴۱)، بسیاری از ناظران غربی این واقعه را بعنوان گام نهایی برای تحقق سلطه آلمان بر هارتلند دیدند. اگر آلمان موفق می شد شوروی را شکست دهد و کنترل آسیای مرکزی و سیبری را در دست گیرد، بزعم مکیندر، در جایگاهی قرار می گرفت که بر "جزیره جهانی" مسلط شود - یعنی تهدیدی نهایی برای جهان. سیاست فاجعه ساز و خطرناک بریتانیا برای کشاندن آلمان به جنگ با اتحاد شوروی، در صورت عدم مقاومت شوروی به فاجعه ای برای خود بریتانیا نیز تبدیل می شد. یکی از دلایل هم پیمانی بریتانیا با شوروی در جریان جنگ از همین احساس خطر بر می خاست. بنابراین ائتلاف بریتانیا و آمریکا با شوروی در برابر آلمان نازی، در چارچوب ژئوپلیتیکی مکیندری، معنای خاصی داشت: حفظ تعادل در قلب اوراسیا با جلوگیری از سلطهٔ واحد یک قدرت (نازی ها) بر هارتلند و در عین حال تعضیف هر دو قدرت شوروی و آلمان.

نقش جغرافیا و جنگ سرد

 نگاه مکیندری به روسیه، بویژه در باب سلطه بر هارتلند، پس از ۱۹۴۵ در دوران جنگ سرد به سیاست "مهار" تبدیل شد. در آغاز جنگ سرد (۱۹۴۷)، ایالات متحده و متحدانش به این نتیجه رسیدند که شوروی نه‌تنها یک قدرت سرزمینی بزرگ، بلکه یک نیروی انقلابی جهانی است که در پی گسترش نفوذ خود از اروپا تا آسیا، و از آن‌جا به آفریقا و آمریکای لاتین است. این تحلیل، شباهتی آشکار با هشدارهای مکیندر در سال های ۱۹۱۹ و ۱۹۰۴ داشت.

جرج کنان، دیپلمات و نظریه‌پرداز آمریکایی و معمار سیاست "مهار"‌ شوروی این نظریه تحت عنوان مقابله با گسترش نفوذ شوروی که بعدها به دکترین اصلی آمریکا در جنگ سرد تبدیل شد.

جرج کنان خود خواننده جدی آثار مکیندر بود و بارها در نامه ها و سخنرانی‌هایش از مفهوم "اوراسیا" و "قلب زمین" استفاده کرد. او بویژه بر این باور بود که اگر شوروی موفق شود اروپای مرکزی و خاورمیانه را تحت نفوذ بگیرد، دیگر مهار آن ممکن نخواهد بود. این تحلیل دقیقاً بازتاب همان گزارهٔ مشهور مکیندر بود "هر که بر اروپای شرقی سلطه یابد، بر هارتلند مسلط می شود."

تشکیل ناتو (۱۹۴۹) نیز از این منطق پیروی می کرد: ایجاد یک زنجیره امنیتی در اطراف غرب روسیه، تا مانع از نفوذ نظامی ـ ایدئولوژیک شوروی به اروپای غربی شود.

در همین راستا بود که آمریکا در ترکیه و ایران (پیمان بغداد، سپس سنتو) پایگاه‌سازی کرد. با این کار شوروی را از جنوب (ایران، افغانستان) و غرب (اروپای شرقی) محاصره نمود. و همه ابزارها را به کار گرفت تا مانع از اتحاد آلمان غربی با شوروی شود که یکی از بدترین سناریوهای مکیندری بود.

با اینحال باوجود توجهی که جرج کنان به نظریات مکیندر داشت، این حلقهٔ محاصره اکنون بر پایه نظریه دیگری بنا شده بود که "رملند" نام داشت، و شالوده آن بر پایه هراس از تسلط شوروی بر نوار پیرامونی قاره اوراسیا بنا شده بود.

رملند و جنگ سرد

اصطلاح "رملند" (Rimland) را نخستین‌بار نیکلاس اسپایکمن استاد روابط بین‌الملل در دانشگاه ییل آمریکا در دههٔ ۱۹۴۰ مطرح کرد، و آن را بعنوان رقیب و تصحیح‌کنندهٔ نظریهٔ هارتلند مکیندر معرفی کرد. اسپایکمن را گاه "پدر سیاست مهار" نیز می نامند، چون نظریه اش مستقیماً پایه‌گذار سیاست های جنگ سرد شد.

از نظر اسپیکمن "رملند" یعنی حاشیه ها و پیرامون های اوراسیا و نه قلب قاره، بلکه نوار نازکی از خشکی که میان هارتلند در مرکز و دریاها در پیرامون قرار دارد. بنابراین رملند شامل اروپای غربی و مرکزی، خاورمیانه و فلات ایران، آسیای جنوبی (پاکستان، هند)، آسیای جنوب شرقی، و چین ساحلی، کره، و ژاپن می شد. این منطقه از دید اسپایکمن منطقهٔ حیاتی ژئوپلیتیک جهان است، نه هارتلند. زیرا بیشترین جمعیت جهان در آن زندگی می کند. بیشترین شهرها، بندرها، صنعت و تجارت در آن تمرکز دارد. منطقه ای است که هم تحت تأثیر قدرت های خشکی است، و هم قدرت های دریایی.

جمله کلیدی او چنین بود که "هر که هارتلند را کنترل کند، جهان را کنترل می کند". "هر که رملند را کنترل کند، بر اوراسیا چیره می شود و سرنوشت جهان را تعیین می کند."

اسپایکمن در واقع می خواست نظریه ای ارائه دهد که در آن ایالات متحده بتواند از خارج از اوراسیا، با حفظ تسلط بر رملند، قدرت های بزرگ آسیایی یا اروپایی را مهار کند بدون نیاز به اشغال مرکز قاره. اسپایکمن پیش بینی می کرد که پس از جنگ جهانی دوم، رقابت بعدی میان آمریکا و شوروی بر سر نقاط مرزی اوراسیا خواهد بود، نه خود مرکز آن. او حتی پیش بینی کرد که چین، ایران، ترکیه و هند، به میدان رقابت حیاتی آینده تبدیل خواهند شد.

نتیجهٔ عملی این نظریه آن بود که رملند پایه‌گذار بسیاری از سیاست های جنگ سرد شد از جمله تشکیل ناتو در غرب رملند، تشکیل سیتو و سنتو در شرق و جنوب رملند، تسلط آمریکا بر ایران، ترکیه، پاکستان، کره‌جنوبی و ژاپن بعنوان "خط دفاعی پیرامونی". جنگ های کره، ویتنام، افغانستان، کودتا در ایران و غیره همگی در چارچوب رملند توجیه می شد یعنی تلاش برای کنترل نوار پیرامونی اوراسیا.

اما در واقع نظریه رملند، نظریه ای در رقابت با هارتلند نبود بلکه برخاسته از واقعیت های جهانی تازه بود. اتحاد شوروی هارتلند را تصرف کرده بود و پایان دادن به این تصرف با جنگ ناممکن بود. نظریه رملند با در نظر گرفتن این واقعیت تلخ و واقع بینانه می خواست بگوید که این پایان تاریخ نیست، بلکه با تسلط بر حاشیه های آن می توان بتدریج اتحاد شوروی را محاصره و مهار کرد.

باین‌ترتیب، رملند نه تئوری جنگ و تصرف، بلکه تئوری مهار ژئوپلیتیکی غیرمستقیم بود. تئوری "دیوارسازی پیرامونی" برای محصور کردن هارتلند. بنابراین برخلاف منطق مکیندری که در هسته اش نوعی منطق حمله و تصرف هارتلند وجود داشت (چه از سوی آلمان، چه از سوی غرب)، اسپایکمن پذیرفت که باید ابزار را تغییر داد و از طریق محاصره اتحاد شوروی به هارتلند دست یافت.

پس از سقوط اتحاد شوروی

پس از سقوط شوروی، منطق رملند کم اهمیت شد و نظریهٔ هارتلند بار دیگر بشکلی اساسی به مرکز تحلیل استراتژیک غرب بازگشت. این بار نه بعنوان تئوری انتزاعی، بلکه بمثابه راهنمای عملی سیاست گذاری امنیتی، بویژه در قالب گسترش ناتو به شرق.

در سال ۱۹۹۱، اتحاد شوروی بعنوان قدرت مسلط بر هارتلند فروپاشید و در نتیجه دولت مرکزی قدرتمند از میان رفت. جمهوری های پیرامونی (اوکراین، قزاقستان، ازبکستان، گرجستان و...) مستقل شدند. نفوذ و کنترل امنیتی مسکو در سراسر قلب اوراسیا دچار زوال شد. با سیاست های گورباچفی و یلتسینی هارتلند آزاد و بی صاحب شده بود.

در اندیشهٔ کلاسیک مکیندر، چنین وضعیتی هم فرصت بود، هم تهدید: فرصت برای غرب که مانع ظهور قدرت جدیدی در مرکز شود. تهدید از آن‌رو که اگر اقدامی صورت نگیرد، دیر یا زود قدرت جدیدی (مانند خود روسیه یا چین) آن خلأ را پر خواهد کرد.

از همین‌جاست که می توان گسترش ناتو به سمت شرق را بازگشت عملی به منطق ژئوپلیتیکی مکیندر دید. وادار کردن لهستان، جمهوری های بالتیک، رومانی، بلغارستان، چک، اسلواکی، مجارستان به عضویت در ناتو به عنوان شرط پذیرش آنها در اتحادیه اروپا، همه به این معنا بود که ناتو به درون منطقهٔ موسوم به "دروازهٔ شرقی هارتلند" نفوذ می کند. اوکراین و گرجستان نیز محور جدی نگاه غرب شدند. ایالات متحده از طریق پیمان های امنیتی، پایگاه ها، رزمایش ها، و همکاری های نظامی، در تلاش بود تا منطقهٔ حائل سنتی روسیه را به منطقهٔ نفوذ غربی تبدیل کند.

بدینسان ناتو برخلاف وعده های شفاهی به گورباچف، تا مرزهای روسیه گسترش یافت. کشورهای حوزه هارتلند (اوکراین، گرجستان، آسیای مرکزی) به میدان جدال تازه غرب با روسیه تبدیل شدند. روسیه احساس کرد که سیاست مهار ژئوپلیتیکی، حتی بدون کمونیسم، ادامه دارد. رهبری روسیه دریافت که غرب بدنبال تجزیه و فروپاشی روسیه است و بنابراین باید قدرت روسیه در هارتلند بازسازی شود و پوتین برای اجرای همین سیاست در راس کشور قرار گرفت. بااینحال تلاش های روسیه و پوتین برای تبدیل کردن اوکراین از یک دیوار به پلی میان روسیه و اتحادیه اروپا شکست خورد. اتحادیه اروپا با پیشنهاد روسیه مبنی بر حفظ همزمان معاهده دوجانبه اقتصادی اوکراین و روسیه، ضمن پیوستن آن به اتحادیه اروپا مخالفت کرد و لغو آن پیمان را شرط پیوستن اوکراین به اتحادیه اروپا اعلام کرد. چرا که پیوستن اوکراین به اتحادیه اروپا ابزاری برای باز کردن پای ناتو و کشاندن آن کشور به جنگ با روسیه بود. برای رسیدن به همین هدف کودتای ۲۰۱۴ در اوکراین سازمان داده شد. همینطور کوشش روسیه برای اتحاد با آلمان نیز به جایی نرسید و سرانجام لوله های خط گاز نورد استریم منفجر شد.

پایه های همه این برنامه ها بسیار پیش از آن در آمریکا، در همان دوران یلتسین، ریخته شده بود. زبیگنیو برژینسکی در سال ۱۹۹۷ در کتاب مشهورش "صفحه شطرنج بزرگ" با الهام مستقیم از مکیندر نوشت: "برای ایالات متحده، اولویت جهانی، جلوگیری از اتحاد قدرت در اوراسیا است". او بروشنی نوشت که "اوکراین "پی‌لنگر" کل ساختار قدرت اوراسیاست؛ اگر از دست برود، روسیه دوباره به قدرت جهانی بدل خواهد شد." نقشه های استراتژیک پنتاگون از دههٔ ۲۰۰۰ به بعد، تمرکز ویژه ای بر آسیای مرکزی، قفقاز، و شرق اروپا داشتند.

زبیگنیو برژینسکی در همان کتاب نوشت: "بدترین سناریو برای آمریکا این است که آلمان و روسیه به اتحاد ژئوپلیتیکی بلند مدت برسند - چه از طریق انرژی، چه امنیت، چه اقتصاد - زیرا در آن صورت، آمریکا اهرم مداخله در اوراسیا را از دست می دهد." همین منطق، در پس پرده بسیاری از سیاست های غرب نسبت به خط لوله های گاز، انرژی، سیاست های اتحادیه اروپا، و حتی جنگ اوکراین دیده می شود. همینطور در تلاش روسیه برای برقراری مناسبات دوستانه با آلمان و کشیدن خطوط نورد استریم.

بدینسان روسیهٔ پوتین، با فاصله گیری از اوهام گورباچف و یلستین، گسترش ناتو را بروشنی بمثابه "احیای منطق محاصرهٔ ژئوپلیتیکی" تفسیر کرد، و این درک مبنای سیاست های تقابلی اش در گرجستان (۲۰۰۸) و اوکراین (۲۰۱۴ و ۲۰۲۲) شد.

چین در نظریه هارتلند و رملند

تعیین وضعیت چین مستلزم تفکیکی دقیق میان جایگاه جغرافیایی چین در چارچوب نظریه های هارتلند و رملند از یک‌سو، و تحول تاریخی نقش و رفتار ژئوپلیتیکی چین در قرن بیستم و بیست‌و‌یکم از سوی دیگر است. چین یکی از پیچیده ترین و چندوجهی ترین بازیگران ژئوپلیتیکی جهان بشمار می رود؛ چرا که در عین حال هم قدرتی خشکی‌محور است، هم دریایی، هم محصور، هم متصل، هم درونی، هم پیرامونی.

جایگاه جغرافیایی چین

از دید نظریه اولیه مکیندر در ۱۹۰۴، چین در محدودهٔ مستقیم هارتلند قرار ندارد. او هارتلند را بطور عمده شامل بخش‌هایی از اروپای شرقی، روسیه مرکزی، آسیای میانه، قفقاز و شمال ایران می دانست که مرز شرقی آن بشکل تقریبی به کوه های تیان‌شان و ترکستان چین ختم می شود. چین از دید مکیندر بیشتر یک "منطقهٔ حاشیه ای" از منظر قلب خشکی بود، یعنی جایی که ممکن است تحت نفوذ قدرت هارتلند دربیاید یا در برابر آن مقاومت کند.

با این‌حال، در نظریهٔ توسعه ‌یافتهٔ مکیندر در سال ۱۹۱۹ یعنی پس از پیروزی انقلاب در روسیه، او نقش چین را بعنوان نقطهٔ اتصال خشکی اوراسیا به شرق آسیا پررنگ تر می کند؛ بویژه در هشدار نسبت به اتحاد آلمان ـ روسیه ـ چین.

ولی از دید اسپایکمن در نظریه رملند چین یکی از مهم ترین قلمروهای رملند است. به سه دلیل.

اول. چین در لبهٔ شرقی اوراسیاست؛ جایی که مرز خشکی به اقیانوس آرام می رسد.

دوم. چین در معرض نفوذ هم قدرت های دریایی (ژاپن، آمریکا) است و هم قدرت های خشکی (روسیه، مغولستان).

سوم. چین کلید اتصال آسیای مرکزی، آسیای جنوب‌شرقی و شرق دور است.

در نگاه اسپایکمن، اگر هر قدرتی بر چین تسلط یابد، می تواند نه ‌تنها شرق رملند، بلکه مسیرهای اتصال به جنوب‌شرق آسیا، آسیای مرکزی و حتی هارتلند را کنترل کند. بنابراین او چین را منطقه ای حیاتی می دانست که اگر بدست یک قدرت خصمانه بیفتد، می تواند نظم جهانی را برهم بزند. دقیقاً همان تحلیلی که بعدها درباره شوروی و سپس چین کمونیست ارائه شد.

تحول تاریخی جایگاه ژئوپلیتیکی چین

اما چین از زمان تدوین نظریه های هارتلند و رملند دگرگونی های عظیمی را طی کرده  و لازم است نگاهی به سیر تاریخی موقعیت چین بیاندازیم تا روشن شود چگونه از سرزمینی محصورشده و ضعیف به قدرت ترکیبی خشکی ـ دریایی و جهانی‌شونده بدل شد.

الف. چین پیش از ۱۹۴۹: در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، چین کشوری بود نیمه‌استعماری، تجزیه‌شده به مناطق نفوذ قدرت های خارجی، بدون ارتش یا دیپلماسی منسجم. نه‌قدرتی هارتلندی بود، نه دریایی. چین در آن دوره نه‌تهدید بود و نه بازیگر.

ب. چین کمونیست: ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶

با پیروزی انقلاب مائوییستی، چین تبدیل به یک قدرت خشکی‌محور شد. اتحاد اولیه اش با شوروی در دههٔ ۱۹۵۰ نشان‌دهندهٔ نوعی یکپارچگی ایدئولوژیک و ژئوپلیتیکی با هارتلند بود. در این دوران چین عمدتاً به خشکی متکی بود، نیروی دریایی اش ضعیف بود و تمرکزش بر آسیای مرکزی، هند، مرزهای داخلی و انقلابات جهانی بود. در این دوره، از نگاه غرب، چین بنوعی بخشی از بلوک درونی هارتلند محسوب می شد، ولو با تفاوت ایدئولوژیک و درگیری با شوروی.

پ. چین دوران اصلاحات: پس از ۱۹۷۸ و قبل از سقوط شوروی

با اصلاحات دنگ شیائوپینگ، چین از یک قدرت بسته و درون‌گرا، به بازیگر رملند تبدیل شد یعنی درهای خود را به تجارت جهانی گشود، بسمت دریا و بنادر سوق یافت، در شرق رملند نقش تعادل در برابر شوروی بازی کرد. در این دوره، چین از یک قدرت متمرکز خشکی، به قدرتی دوگانه: خشکی ـ دریایی تبدیل شد. هم راه‌آهن و اتصال به آسیای مرکزی را تقویت کرد، هم بندرها، ناوگان دریایی، و حضور در شرق آسیا را توسعه داد.

ت. چین در قرن ۲۱: بازگشت به ژرفای اوراسیا

از دههٔ ۲۰۱۰ به بعد، چین گام نهایی را برداشت. طرح کمربند و جاده از نظر غرب دقیقاً معادل امروزین نقشهٔ در اختیار گرفتن رملند و هارتلند است. ساخت خطوط راه‌آهن به آسیای مرکزی، پاکستان، ایران، روسیه، اروپای شرقی. حضور در بندرهای دریایی در سریلانکا، جیبوتی، یونان، مصر، و حتی ایتالیا.

اکنون از نظر استراتژیست های غربی چین در موقعیتی است که از نظر فیزیکی، در رملند واقع شده است. اما از نظر نفوذ اقتصادی ـ امنیتی، در حال رسوخ به هارتلند است. و از نظر دریایی، در اقیانوس آرام و هند حضور فزاینده دارد. بعبارت دیگر، چین در حال تبدیل شدن به نخستین قدرت تاریخ است که بدون نیاز به سلطه نظامی، بلکه از طریق ابزارهای اقتصادی و زیربنایی، هم زمان بخش‌هایی از استراتژی مکیندر (هارتلند) و اسپایکمن (رملند) را ترکیب کرده است و با قدرت اقتصادی روزافزون خود بزرگترین خطر برای آمریکا محسوب می شود.

جایگاه ایران در هارتلند و رملند

ایران در ژئوپلیتیک جهانی، بویژه در چارچوب نظریه های مکیندر (هارتلند) و اسپایکمن (رملند)، جایگاهی یگانه دارد؛ جایگاهی که نه صرفاً بر اساس وسعت یا جمعیت، بلکه به سبب موقعیت جغرافیایی استثنایی و تاریخ بی وقفه در محل اتصال به قدرت های قاره ای و دریایی شکل گرفته است. جغرافیایی ایران هم در هارتلند است، هم در رملند، و این نظر "درگاه استراتژیکی" است که هم می تواند بعنوان گذرگاه عمل کند، هم بعنوان مانع یا بازیگر مستقل و این هرسه یعنی خطر برای تسلط غرب بر جهان.

در نظریه مکیندر و اسپایکمن ایران از نظر جغرافیایی در محل تلاقی سه صفحه ژئوپلیتیکی قرار دارد: روسیه در شمال (قلب هارتلند)، هند بریتانیایی در جنوب شرق (مستعمرهٔ رملند)، خلیج فارس و تنگهٔ هرمز در جنوب غرب (دروازه دریایی جهانی)

در نظریه اسپایکمن (رملند) ایران یکی از کلیدی ترین نقاط رملند است. او تصریح می کند که کنترل بر فلات ایران، امکان نفوذ به آسیای مرکزی، قفقاز، عراق، شبه قاره هند و خلیج فارس را فراهم می آورد؛ بنابراین، باید بخشی از زنجیره دفاعی رملند باشد.

در همین چارچوب و در دوران جنگ سرد، ایران بخشی از دیوارهٔ جنوبی محاصره شوروی و هارتلند بود. عضویت در پیمان سنتو، استقرار پایگاه های اطلاعاتی آمریکا، و روابط نزدیک با اسرائیل و ترکیه، همه در چارچوب استراتژی مهار شوروی تفسیر می شدند. ایران، در نگاه غرب، پادگان استراتژیک برای جلوگیری از نفوذ شوروی به خلیج فارس و اقیانوس هند بود. ولی ایران شاه نیز بدلیل موقعیت جغرافیایی ایران در هارتلند و رملند تا زمانی قابل تحمل بود که در چهارچوب نظم تحت رهبری غرب حرکت می کرد. اگر شاه از این چارچوب خارج می شد سیاست غرب دربرابر آن بازنگری می شد.

 هشدار درباره خرید تجهیزات نظامی از شوروی

مثلا در سال ۱۳۴۵، وزارت خارجه آمریکا گزارشی رسمی ثبت کرد که نشان می دهد در حالی که شاه ایران خواستار خرید تجهیزات نظامی جدید از آمریکا بود، آمریکایی ها صراحتاً نگران هرگونه خرید از شوروی بودند. شاه تأکید داشت که ایران آزاد است از منابع دیگر مانند شوروی اسلحه بخرد، در حالی‌که مقام های آمریکایی هشدار دادند که در صورت تسلیحات شوروی، واکنش نامطلوبی از سوی آمریکا خواهد بود.

در دهه ۱۳۵۰، هنگامی‌که شاه وارد لحن بی پرده ای در مورد رهبری منطقه ای شد و گفتمان ملی‌گرایانه در قبال نفت پیش کشید، آمریکا واکنش نشان داد: دولت فورد و وزارت خزانه‌داری آمریکا، در سال‌های۱۳۵۵- ۵۶، عملاً از تدابیر اقتصادی مانند هماهنگی با عربستان برای کاهش قیمت نفت (و ضربه به درآمد ایران) حمایت کردند.

همچنین آمریکا با ساخت ذوب آهن توسط آلمان ها در دهه ۴۰ با هر نوع برنامه توسعه صنعتی ایران متحد خود مخالفت ‌کرد. در نهایت، ایران در دههٔ ۱۳۴۰ با شوروی توافق کرد تا کارخانه ذوب‌آهن اصفهان با کمک فنی و مالی بلوک شرق ساخته شود. همه صنایع بزرگ ایران از جمله ماشین سازی اراک، تراکتور سازی تبریز نیز با کمک شوروی و کشورهای بلوک شرق آن زمان ساخته شدند.

برخلاف شعارهای "نوسازی"، آمریکا و بسیاری از تحلیلگران غربی معتقد بودند صنعتی‌سازی واقعی کشورهای جهان سوم، در بلند مدت به شکل گیری قدرت های مستقل و غیرقابل کنترل منجر می شود. در مورد ایران، این ترس چند وجه داشت:

الف. موقعیت ژئوپلیتیکی ایران:

ایران در محل تلاقی روسیه (هارتلند)، خاورمیانه (رملند)، هند، خلیج فارس و آسیای مرکزی قرار دارد. ایجاد یک قدرت صنعتی در این نقطه بمعنای دسترسی مستقل به بازارهای آسیای مرکزی؛ نفوذ هم زمان در قفقاز، خلیج فارس و آسیای جنوب غربی؛ تهدید مستقیم جایگاه اسرائیل، ترکیه و عربستان در نظم منطقه ای. بعبارت دیگر صِرف جغرافیای ایران، اگر با صنعت و جمعیت و نظام سیاسی باثبات همراه شود، یک قدرت اوراسیایی می سازد.

ب. کنترل منابع انرژی:

ایران می توانست با درآمد نفت، صنایع سنگین ایجاد کند و این مسیر را با طرح های خاص دنبال کرد. آمریکا نگران بود که این روند استقلال از شرکت های غربی را تقویت کند؛ توان فنی برای تسلیحات، حمل‌ونقل و مهندسی ایجاد کند؛ ایران را به مرکز قدرتی در رملند شرقی بدل کند.

پ. الگوی بد برای منطقه:

اگر ایران موفق می شد مدل صنعتی‌سازی ملی را ــ آن‌هم خارج از مدار غرب و به کمک شوروی و بلوک شرق پیش ببرد، کشورهای دیگر منطقه (عراق، سوریه، حتی عربستان) هم ممکن بود مسیر مشابهی را دنبال کنند. این، برای نظم تحت کنترل غرب، فاجعه راهبردی بود.

 ت. تقابل با شوروی:

مخالفت آمریکا با پروژه‌هایی مانند ذوب‌آهن باعث شد ایران به سمت شوروی تمایل پیدا کند، و این تناقضی بزرگ برای واشنگتن بود. از یک‌سو می خواست مانع قدرت‌گیری ایران شود؛ از سوی دیگر، نمی خواست ایران را به بلوک شرق هل دهد؛ ولی در نهایت ترجیح می داد ایران غیرصنعتی، وابسته و محدود بماند، حتی اگر به قیمت وابستگی های کنترل شده با شوروی تمام شود.

بدنیسان مخالفت آمریکا با صنعتی‌سازی ایران، از جمله پروژه ذوب‌آهن و ماشین سازی، بیشتر بر پایه موقعیت جغرافیایی ایران قرار داشت تا ایدئولوژی و حکومت. آمریکا حاضر بود خطر اینکه شوروی به ایران ذوب آهن بدهد را بپذیرد ولی خودش کمکی به صنعتی سازی ایران نکند.

برای آمریکا، یک ایران صنعتی‌شده در نقطه تلاقی رملند ـ هارتلند، تهدیدی ژئوپلیتیکی بود، حتی اگر این ایران تحت رهبری شاهِ غرب‌گرایِ ضدکمونیست باشد. آن‌چه برای غرب مهم تر از "دوستی سیاسی" بود، خطر جایگاه جغرافیایی ایران و عدم تغییر توازن قدرت در منطقه ای بود که نباید یک مرکز قدرت مستقل در آن - بجز اسرائیل - ظهور کند.

همین دیدگاه ژئوپلیتیکی که در مورد ایران گفتیم، در مورد سایر کشورهای مهم خاورمیانه بویژه عربستان، مصر، عراق، سوریه و الجزایر نیز وجود داشته و دارد. با این تفاوت که سطح تهدید ژئوپلیتیکی آن ها در چشم غرب و اسرائیل، بسته به مکان جغرافیایی، پتانسیل تاریخی، و ظرفیت استقلال‌طلبی متفاوت ارزیابی می شده است.

انقلاب ۵۷ و تغییر نقش ایران

اما انقلاب ایران اوضاع را تغییر داد. ایران از یک متحد غربی، به یک بازیگر مستقل و ایدئولوژیک تبدیل شد. با اینحال نگاه غرب به ایران پس از انقلاب دو دوره دارد: دوره رملند یعنی تا زمان وجود اتحاد شوروی. و دوره بازگشت هارتلند یعنی پس از فروپاشی.

در دوره نخست یعنی از ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۰ از نگاه ژئوپولیتیکی غرب  و به ویژه ایالات متحده، ایران، علیرغم انقلاب، همچنان بخشی از رملند و کمربند محاصره اتحاد شوروی بود. هرچند ایران به آمریکا پشت کرده بود، اما همچنان مانع پیشروی شوروی به خلیج فارس تلقی می شد. حضور ایران بعنوان یک واحد مستقل، از پیوستن کامل منطقه به بلوک شوروی جلوگیری می کرد. بنابراین، حفظ تمامیت ارضی ایران ولو بصورت غیردوستانه، ترجیح داده می شد به تجزیه یا بی ثباتی کامل، چون تجزیه ممکن بود راه را برای نفوذ شوروی باز کند.

به همین دلیل در جریان جنگ ایران‌ـ‌عراق، آمریکا بصورت ضمنی بدنبال تضعیف ایران بود، ولی از پیروزی کامل عراق نیز جلوگیری کرد زیرا سقوط ایران ممکن بود منجر به نفوذ شوروی از شمال (قفقاز و ترکمنستان) به خلیج فارس شود. در واقع ایران بمثابه یک "شوروی ستیز غیرقابل پیش بینی"، هنوز بخشی از سیاست مهار بود. ماموریت مک فارلین به ایران و ماجرای ایران- کنترا و کمک نظامی محدود و اندک به ایران برای توانایی ادامه جنگ بخشی از سیاست رم لند و مهار شوروی بود.

با پایان شوروی و از آغاز دهه هفتاد خورشیدی، راهبرد غرب تغییر کرد: دیگر هدف مهار پیرامون نبود، بلکه بازگشت به درون هارتلند و تثبیت سلطه غرب در آسیای مرکزی، قفقاز و روسیه در دستور کار قرار گرفت. در این دوره ایران از مانع در برابر شوروی، به مانع در برابر نفوذ غرب در هارتلند جدید تبدیل شد. نقش ایران بعنوان گذرگاه اصلی اتصال خلیج فارس به آسیای مرکزی و روسیه، اهمیت مضاعف پیدا کرد. بنابراین، برخلاف دوره قبل، این بار "تضعیف ساختاری" و سپس "تجزیه نرم یا خشن" ایران برای مهار اتصال شرق، در محاسبات غرب به تدریج جدی شد. بنا به اعتراف ژنرال وسلی کلارک، فرمانده سابق نیروهای ناتو در اروپا، دولت بوش در سال ۲۰۰۱ ایران را یکی از هفت کشوری تعیین کرد که باید در کنار عراق و افغانستان و لیبی و ... مورد حمله نظامی قرار گیرد و اشغال و تجزیه شود.

هر چند شرایط داخلی و جهانی از جمله قدرت گیری چین، بازگشت دولتی مقتدر در روسیه، در کنار زنده بودن آرمان های انقلاب ایران، اجازه چنین حمله مستقیمی را در آن دوران نداد ولی هدف تسخیر و تجزیه ایران به عنوان دیواره جنوبی محاصره روسیه هیچگاه از دستور کار غرب بیرون نرفت. در این چارچوب سیاست "فشار حداکثری" از ۱۳۷۳ به بعد، با هدف فروپاشی درونی، تحریم های فناوری، بانکی و زیربنایی برای مهار توان اتصال ایران، حمایت اطلاعاتی از تجزیه‌طلبی در مناطق پیرامونی (کردستان، خوزستان، بلوچستان)، بزرگ‌نمایی تهدید ایران برای مهار روابطش با روسیه، چین، و آسیای مرکزی به محور تلاش غرب برای کنترل و تجزیه ایران تبدیل شد.

پیدایش اسرائیل در بستر استراتژی رملند

پیش از تأسیس رسمی اسرائیل (۱۹۴۸)، بریتانیا بعنوان قدرت مسلط در خاورمیانه، با صدور "اعلامیه بالفور" (۱۹۱۷)، مقدمات ایجاد یک موجودیت یهودی در فلسطین را فراهم کرد. این تصمیم هیچ ربطی به "دلسوزی برای یهودیان" نداشت. در آن زمان هنوز هولاکوستی هم رخ نداده بود. ایجاد اسرائیل بخشی از یک محاسبه ژئوپلیتیکی بود: یعنی ایجاد پایگاه استعماری امن در گلوگاه شرقی مدیترانه، و مهم تر از همه برای کنترل خشکی ـ دریایی میان مصر، عراق، ایران و ترکیه.

بدینسان پیدایش اسرائیل نه فقط یک پروژهٔ استعماری یا ایدئولوژیک، بلکه حرکتی ژئوپلیتیکیِ دقیق در چارچوب نظریه رملند بود. ایجاد اسرائیل از دید استراتژیست های غربی، در امتداد همان منطق مکیندر و اسپایکمن، برای کنترل یکی از نقاط کانونی رملند و مهار دسترسی هارتلند به دریای آزاد تلقی می شد.

در نظریه اسپایکمن، خاورمیانه بخشی از رملند است. بخشی که بعدا اهمیت آن بخاطر موقعیت گذرگاهی میان آفریقا، آسیا و اروپا؛ تسلط بر مسیرهای انرژی (خلیج فارس، کانال سوئز، دریای مدیترانه)؛ و نزدیکی به مناطق هارتلندی (قفقاز، ترکیه، ایران، آسیای مرکزی) افزایش نیز یافته است.

در این میان، فلسطین اشغالی (جایی که اسرائیل شکل گرفت)، در حساس ترین گلوگاه این رملند قرار دارد یعنی در محل در اتصال مصر به شامات؛ در مجاورت کانال سوئز؛ در حاشیه شرقی مدیترانه؛ و در فاصله ای نسبتاً نزدیک به خلیج فارس، ترکیه، ایران، و قفقاز. اسرائیل همچون یک پایگاهِ مستحکم در این نقطه ویژه در نظر گرفته شد که می تواند کل رملند خاورمیانه را زیر نظر و کنترل بگیرد و مانع توسعه آن شود. در واقع یکی از اهداف بلند مدت از ایجاد اسرائیل، جلوگیری از پیدایش یک قدرت مستقل و یک‌پارچه در خاورمیانه بوده است، چه عربی، چه ترک و چه ایران. چرا که خاورمیانه منطقه ای است که اگر بدست یک دولت قدرتمند (مانند ایران، ترکیه یا مصر) یکپارچه شود، می تواند در مقیاس اوراسیایی نقش‌آفرین شود. این خطر در شرایط کنونی گذار به جهان چند قطبی بیش از گذشته تشدید شده و نقش اسرائیل هم در همین چارچوب مهمتر شده است.

ایجاد اسرائیل، درست در قلب منطقه ای که از مصر تا عراق امتداد دارد، چند ویژگی اساسی داشت.

اول. شکستن پیوستگی جغرافیایی جهان عرب با قرار دادن یک دولت بیگانه در میان مصر، سوریه، اردن، لبنان، و عراق.

دوم. تحمیل دائمی بحران داخلی ـ فرامنطقه ای یعنی مسئلهٔ فلسطین بعنوان منبع پایدار تنش و بی ثباتی.

سوم. ایجاد پیوند نظامی دائمی با غرب یعنی تبدیل عملی اسرائیل به پایگاه ثابت ایالات متحده در منطقه.

چهارم. مهار پروژه های ناسیونالیستی و پان‌عربی بویژه پروژه های جمال عبدالناصر، بعثی، و ایران پس از انقلاب.

پس از انقلاب ۵۷ در ایران، و خروج ایران از پیمان های امنیتی غرب (سنتو و غیره)،  خلایی در رملند شرقی خاورمیانه پدید آمد که با سقوط شوروی افزایش یافت. اسرائیل، به ویژه پس از سقوط شوروی که متحد اعراب و فلسطین بود، نقش مهارگر مضاعف را بر عهده گرفت یعنی مهار ایران از غرب (از طریق حضور در آذربایجان، کردستان عراق، همکاری با عربستان و امارات)، حفظ ارتباط انرژی از خلیج فارس به مدیترانه (با کمک مصر، قبرس، یونان) و و نزدیکی روزافزون به آذربایجان و آسیای مرکزی - یعنی نزدیک‌شدن به مرزهای هارتلند روسی و ایرانی.

در این وضعیت، اسرائیل عملاً به عامل بی ثباتی در منطقه، فشار بر همه کشورهای عرب و خاورمیانه و بخش اصلی پروژه تضعیف و تجزیه ایران و حتی ترکیه تبدیل شد.

مکمل راهبردی آمریکا و اروپا

اسرائیل بگونه ای طراحی شده که همزمان مکمل و مستقل از نهادهای رسمی غرب باشد. در حالی‌که آمریکا و اروپا خود را وابسته به قواعد نهادهای بین‌المللی نشان می دادند، اسرائیل می توانست اقداماتی خارج از قواعد انجام دهد. در هرجا که آمریکا یا اروپا نگران عواقب سیاسی مستقیم باشند، اسرائیل می تواند با اقدام نیمه‌رسمی، فضا را بنفع غرب تغییر دهد. در واقع انجام کارهای کثیف غرب - همانطور که صدراعظم آلمان هفته پیش در جریان تجاوز به ایران بدان اقرار کرد- به عهده اسرائیل گذاشته شده بود. بمباران غزه، انفجار پیجرها در لبنان، یا در مورد ایران ترور دانشمندان هسته ای ایران فخری‌زاده و شماری دیگر در تجاوز اخیر توسط موساد، خرابکاری در سایت نطنز، حمله سایبری به زیرساخت های صنعتی و غیره بخشی از همین کارهای کثیف است که اسرائیل برای آمریکا و اروپا انجام می دهد.

بنابراین اسرائیل، در منطق ژئوپلیتیکی غرب، نقشی بسیار فراتر از یک دولت ملی یهودی دارد. این کشور ابزار فعال غرب برای اجرای استراتژی مهار در رملند خاورمیانه است؛ مهاری که هم نظامی، هم اطلاعاتی، و هم روانی ـ رسانه ای است. اسرائیل از هرگونه تمرکز قدرت منطقه ای، اعم از ایرانی، عربی یا ترکی، هراس دارد و در هم پیمانی با غرب، برای شکستن، ضعیف‌کردن یا منحرف‌کردن روندهای قدرت‌یاب، برنامه ریزی می کند.

برنامه آینده اسرائیل در چارچوب این نظریات در چند محور اصلی به شرح زیر است:

‏۱. تجزیه ایران و شکستن پیوندهای ژئوپلیتیکی ایران با هارتلند و رملند. ایران، از نگاه اسرائیل، تنها کشور منطقه ای است که:

عمق استراتژیک به سمت شرق و اوراسیا دارد (هارتلند)؛ و هم زمان نفوذ عملیاتی در غرب و جنوب رملند عربی (عراق، سوریه، لبنان، یمن).

هدف اسرائیل قطع این پیوند شرقی ـ غربی، با تجزیه ایران و تضعیف یا ازبین‌بردن کامل محور مقاومت؛ و در صورت ناتوانی، درگیر کردن ایران در جنگ های فرسایشی یا بحران های داخلی برای توقف پروژه اوراسیایی آن.

‏۲. جایگزینی نظم عربی ـ اسلامی با نظم شبه عبری ـ تکنوکراتیک

در جهان عرب، پس از فروپاشی پان‌عربیسم و اسلام‌گرایی سیاسی، اسرائیل بدنبال ساخت نظمی جدید است که بر اقتصاد، تکنولوژی، امنیت و سرمایه گذاری بین‌المللی بنا شود. بجای دشمنی ایدئولوژیک، بازیگران عرب را به شراکت در نظم اسرائیلی ترغیب کند. ناسیونالیسم عربی و مقاومت اسلامی را با برنامه های اقتصادی و مدیریت بحران مصنوعی بی اثر کند.

این پروژه با "پیمان های ابراهیم" آغاز شده و هدف آن اتصال تل‌آویو به حوزه خلیج فارس از طریق اعراب میانه‌رو وابسته به غرب است، همزمان با تجزیه ایران و در صورت ناتوانی محاصرهٔ ژئوپلیتیکی ایران از غرب و جنوب است.

‏۳. تحکیم برتری نظامی ـ تکنولوژیک، برای حفظ قدرت در رملند

در چارچوب رملند، اسرائیل نه‌تنها باید بقا یابد، بلکه باید برتری کیفی نظامی، اطلاعاتی، و سایبری داشته باشد. بهمین دلیل صنایع موشکی و پهپادی اش را با کمک آمریکا بسرعت توسعه می دهد و برنامه های سایبری مانند "یونیت ۸۲۰۰" را به ابزار نفوذ منطقه ای تبدیل کرده. این برنامه یکی از مخفی ترین و مهمترین واحدهای اطلاعاتی ارتش اسرائیل است که به عنوان بازوی اطلاعات سیگنالی، عملیات های سایبری و شنود الکترونیکی عمل می کند و نقش مهی در سازماندهی ترورها دارد. اسرائیل همچنین در حوادث تخریبی (نطنز، بندر بیروت، یمن) بصورت غیرمستقیم، و بدون اشغال نظامی در میدان ژئوپلیتیک غرب بازی می کند. برتری نظامی، برای اسرائیل، صرفاً برای دفاع نیست، بلکه ابزار تهاجم نظامی و بازدارندگی ژئوپلیتیک فعال است.

‏۴. ساخت "کمربند صهیونیستی" از مدیترانه تا خلیج فارس

این پروژه در سطحی بالاتر، می خواهد یک "نوار متحد" بسازد از یونان و قبرس (در غرب مدیترانه)، مصر و اردن (در حلقهٔ میانی) تا عربستان، امارات، بحرین و عمان (در خلیج فارس). این نوار دسترسی اسرائیل به انرژی و دریاهای آزاد را تثبیت می کند؛ ایران، عراق، سوریه و لبنان را درون منطقه ای بی ثبات و ایزوله نگه می دارد؛ اتصال زمینی شرق به غرب آسیا (طرح های ایران، چین یا ترکیه) را مختل می کند. این طرح کاملاً منطبق بر منطق رملند اسپایکمن است: کنترل پیرامون خشکی اوراسیا، بدون نیاز به فتح آن.

‏۵. تثبیت موقعیت در شرق مدیترانه و سد نفوذ روسیه ـ چین

در کنار کنترل خاورمیانهٔ عربی، اسرائیل اهداف خود را به مدیترانه شرقی نیز گسترش داده در کنار یونان، قبرس، ایتالیا و مصر، بدنبال کنسرسیوم انرژی و نظامی مدیترانه ای است تا مانع نفوذ روسیه و حضور چین در لبنان و مصر می شود و جایگاه خود را بعنوان پایگاه یا به اصطلاح "لنگر" غربی در برابر نفوذ شرق در رملند تثبیت می کند.

‏۶. سرکوب یا خنثی‌سازی هر پروژهٔ وحدت اسلامی یا اتحاد منطقه ای

هر حرکت وحدت‌گرایانه ــ چه از نوع مقاومت اسلامی، چه از نوع همکاری ایران و ترکیه یا حتی احیای ناسیونالیسم عربی ــ در چشم اسرائیل، خطر "تمرکز قدرت در رملند" دارد. برای همین با اسلام‌گرایی مستقل (مثل حماس، اخوان، حزب‌الله) مقابله می کند؛ از تجزیه، آشوب یا اختلاف قومی و مذهبی در سوریه، عراق، لبنان و یمن حمایت ضمنی یا فعال می کند؛ و با تشویق "تجزیه نرم اقتصادی" در کشورهای عربی (مناطق آزاد، بنادر تحت کنترل شرکت های جهانی)، از نهادینه‌شدن دولت های متمرکز جلوگیری می کند.

-  در کل برنامه آینده اسرائیل در چارچوب نظریه رملند و هارتلند چنین است:

-  تجزیه یا محاصره ژئوپلیتیکی ایران و مهار اتصال آن به اوراسیا

-  جایگزینی نظم سنتی اسلامی/عربی با نظم امنیت‌محورِ اقتصادی تحت رهبری تل‌آویو

-  برتری نظامی ـ اطلاعاتی کیفی برای داشتن نقش تهاجمی فعال در رملند

-  جلوگیری از شکل گیری هر قدرت مستقل منطقه ای، اعم از ایران، ترکیه یا مصر

-  افزایش عمق استراتژیک اسرائیل تا یونان، قبرس، خلیج فارس و دریای سرخ

-  فروپاشی ساختارهای وحدت‌بخش اسلامی، عربی یا اوراسیایی از درون

موانع داخلی اسرائیل

نقشه سلطه منطقه ای اسرائیل نه تنها به ضعف رقبا، بلکه به ثبات و ظرفیت داخلی خودش نیز وابسته است. و اسرائیل، برخلاف ظاهر قدرتمند نظامی و تکنولوژیک، با چند بحران ساختاری عمیق مواجه است که می توانند آن را از درون متوقف کنند.

 ۱. بحران جمعیتی: فروپاشی توازن یهودی‌ـ‌عربی

اسرائیل تا دهه ها توانست با ترکیبی از مهاجرت یهودیان و کنترل جمعیتی فلسطینیان، اکثریت یهودی را در ساختار جمعیت حفظ کند. اما جمعیت فلسطینیان (چه در کرانه باختری، چه در اسرائیل خودمختار ۱۹۴۸) بسرعت در حال افزایش است. نرخ زاد و ولد یهودیان سکولار کاهش یافته و رشد جمعیت بیشتر در میان یهودیان ارتدوکس (حریدی ها) و اعراب متمرکز شده. طبق برخی پیش بینی ها، در دهه ۲۰۳۰ اکثریت جمعیت در سرزمین های تحت کنترل اسرائیل، عرب خواهد بود.

این یعنی یا باید ساختار به ظاهر دموکراتیک کنار گذاشته شود (و به آپارتاید کامل رفت)، یا باید تجزیه ای داخلی را بپذیرد، یا درگیر بی ثباتی اجتماعی، مهاجرت معکوس و شورش های پی‌درپی شود.

 ۲. بحران هژمونی سیاسی ـ ایدئولوژیک

الف) گسست یهودیان دنیا با دولت اسرائیل: نسل های جوان یهودیان آمریکایی و اروپایی، دیگر مانند نسل های قبلی، اسرائیل را هستهٔ هویت یهودی نمی دانند. آنان اغلب منتقد سیاست های اشغال، تبعیض و ملی‌گرایی تند هستند.

ب) شکاف شدید داخلی: در داخل اسرائیل، شکاف میان سکولارها، مذهبی های ارتدوکس، مهاجران روس‌زبان، و شرقی ها (مزراحی ها) به یک بحران اجتماعی و سیاسی مزمن تبدیل شده. دولت های ائتلافی شکننده و اعتراضات گسترده (مانند تظاهرات ۲۰۲۳ علیه اصلاحات قضایی نتانیاهو) نشانهٔ فرسایش هژمونی سیاسی اند.

بعبارت دیگر اسرائیل امروز نه وحدت ایدئولوژیک دارد، نه چشم‌انداز اجتماعی مشترک. این شکاف ها در بلند مدت نظم ژئوپلیتیک خارجی آن را تضعیف می کنند.

 ۳. بحران اقتصادی ناشی از نظام امنیتی همه جانبه

بخش بزرگی از بودجه اسرائیل به ارتش، صنایع نظامی و دستگاه های اطلاعاتی اختصاص دارد. برای تداوم این مدل، یا باید دائماً درگیری و تهدید وجود داشته باشد (تا مشروعیت بماند)، یا باید صادرات تسلیحات و فناوری امنیتی افزایش یابد. اما در صورت کاهش جنگ های منطقه ای، یا وابستگی بیش از حد مشتریان (مثلاً امارات، هند یا آذربایجان) به بلوک های دیگر، اقتصاد امنیت‌محور اسرائیل شکننده خواهد شد. بویژه اگر مردم اروپا یا آمریکا بدلایل حقوق بشری بر روی دولت های خود فشار بیاورند، این صنایع به دام انزوا می افتند.

 ۴. بحران هویتی: دولت یهودی یا دموکراسی غربی؟

پروژه سلطه ژئوپلیتیکی اسرائیل (یعنی مهار منطقه از طریق برتری تکنولوژیک، نظامی و سیاسی) در بلند مدت نیازمند ثبات داخلی، تصویر مثبت جهانی، و مشروعیت اخلاقی است. در حالیکه همه این پایه ها در حال تخریب است.

 ۵. بحران راهبردی: ناتوانی در جذب منطقه بطور پایدار

حتی اگر ایران تضعیف شود، و کشورهای عربی در مدار اسرائیل قرار بگیرند، این مدار اغلب شکننده و وابسته به نظم خارجی (مثل آمریکا) است. مردم منطقه (در مصر، اردن، عربستان، لبنان و حتی امارات) با اسرائیل آشتی نکرده اند. دولت های عربی بدلیل فشار داخلی، همیشه امکان برگشت به موضع ضداسرائیلی را دارند. در صورت بروز بحران منطقه ای، مثل انتفاضه ای دیگر، تداوم جنگ غزه، یا تغییر در نظم جهانی، همه سرمایه گذاری ژئوپلیتیکی اسرائیل ممکن است بی اثر شود.

خلاصه اینکه پروژه ژئوپلیتیکی سلطه منطقه ای اسرائیل، با وجود حمایت آمریکا و تضعیف رقبا، با پنج بحران داخلی بزرگ مواجه است:

بحران جمعیتی و نسبت یهودی ـ عربی؛ بحران هژمونیک سیاسی ـ اجتماعی؛ بحران اقتصادی ناشی از مدل امنیت‌محور؛ بحران هویتی دولت ـ ملت؛ و بالاخره بحران شکنندگی راهبرد منطقه ای.

این بحران ها می توانند طرح های اسرائیل و حتی موجودیت آن را نه از بیرون، بلکه از درون تضعیف یا متوقف کنند. فرار به جلو در سمت جنگ های بی پایان راهبرد کنونی اسرائیل برای حل این بحران های داخلی است که خود بر عمق همه بحران ها می افزاید بجای آنکه آنها را کاهش دهد.

گذار به جهان چند قطبی

همه آنچه گفته شد از یکسو نگاهی است که استراتژیست های اصلی غرب به جهان دارند و انواع دوگانگی ها و نقاط خالی در آن وجود دارد و از سوی دیگر و مهمتر بر بستر یک واقعیت جدید قرار دارد و آن گذار به جهان چند قطبی است که چین و روسیه در مرکز آن و اتحادیه هایی نظیر بریکس، شانگهای، اوراسیا از جمله ابزارهای آن هستند. در این شرایط نقش و اهمیت ایران واحد و قدرتمند در پروژه های غربی که اسرائیل بخشی از آن است بسیار جدیتر از قبل شده است. در واقع امکان همزیستی اسرائیل و ایران در این منطقه در درازمدت وجود ندارد. موجودیت اسرائیل نیز که یک کشور ساخته شده مصنوعی است و با انواع دوگانگی های داخلی و جمعیت عرب و فلسطینی و مقاومت منطقه ای روبروست و اعتبار و ابروی خود را نزد افکار عمومی جهان نیز از دست داده است، در ضعف غرب و گذار به جهان چند قطبی، هم با خطر روبرو شده و هم متقابلا خطر دست زدن آن به اقدامات جنون آمیز را افزایش داده است.

هیچکدام از طرح هایی که اسرائیل بدنبال آن است معلوم نیست به نتیجه برسد ولی همه اینها در صورتی که ایران مفهوم و پیامدهای عمیق گذار به جهان چند قطبی را درک کند، جایگاه خود را در جبهه شرق و اتحاد شرقی مشخص کند و از بندبازی میان قدرت ها و توهم روابط متوازن - که امروز نتیجه عملی آن را با حمله آمریکا و اسرائیل و حمایت اروپا- می بینیم دست بردارد. در غیراینصورت امکان موفقیت اسرائیل و غرب در تجزیه ایران نه تنها روزبروز تنها قویتر خواهد شد بلکه قطعی خواهد بود.

 

*

منابع :

برای آگاهی عمومی از سیاست های انگلستان در جنگ داخلی روسیه نگاه کنید به:

Fyodor Volkov : Secrets from whitehall and downing street, Progress Publishers, Moscow, 1986

www.archive.org/details/fyodor-volkov-secrets-from-whitehall-and-downing-street-progress-1986

 

 

 

برای آشنایی با دیدگاه های مکیندر نگاه کنید به آثار بریان بلوت از جمله

Brian Blouet, Halford Mackinder: A Biography, Texas A&M University Press, 1987

https://archive.org/details/halfordmackinder0000blou/page/n5/mode/2up

Brian Blouet, Global Geostrategy: Halford Mackinder and the Defence of the West, London ; New York : Frank Cass, 2005, Collection internetarchivebooks

https://archive.org/details/globalgeostrateg0000unse

 

 

همچنین نگاه کنید به مقاله : جنگ روسیه و اوکراین و نظریه هارتلند مکیندر

Kyrylo Cyril Kutcher: The Russo-Ukrainian War and Mackinder’s Heartland Thesis, September 2024

www.geopoliticalmonitor.com/the-ukraine-war-and-mackinders-heartland-thesis

همچنین : نخستن ضد کمونیست : هارفولد مکیندر در جنوب روسیه ۱۹۲۰

The First Anti-Communist: Halford Mackinder in South Russia 1920, Mackinder Foresaw Russia Grip, But Britain Didn't Act, By Francis P. Sempa, December 2020

www.realclearhistory.com/articles/2020/12/13/the_first_anti-communist_halford_mackinder_in_south_russia_1920_652994.html

 

 

برای مطالعه نظریه اسپایکمن :

J. Spykman: America’s Strategy in World Politics: The United States and the Balance of Power, HARCOURT, brace and company, 1942

https://archive.org/details/spykman-nicholas-j.-americas-strategy-in-world-politics-1942

 

Re-thinking Nicholas J. Spykman: from historical sociology to balance of power, The International History Review, Volume 42, 2020 : www.tandfonline.com/doi/full/10.1080/07075332.2019.1655469#abstract

 

 

Sarah Lee: Understanding Rimland Theory

www.numberanalytics.com/blog/ultimate-guide-rimland-theory

 

 

Par Robin de Ricqlè : Les nouvelles routes de la soie chinoises au prisme des théories du Heartland/Rimland

 

https://www.ege.fr/sites/ege.fr/files/uploads/2020/10/Les-nouvelles-routes-de-la-soie-Rimland-Heartland.pdf

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 977   -  29 مرداد 1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت