راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

نگاهی به کتاب

"اسلحه، میکروب و فولاد"

نوشته جرد دایموند

آیا تاریخ را می توان

با جغرافیا توضیح داد؟

ع . خیرخواه

     

در بحث پیرامون سیر تاریخ جهانی و دلایل پیشرفت های اروپا در سده های اخیر اثار متعددی منتشر شده است.  یکی از این آثار که هم در زمان خود و هم امروز همچنان - از جمله در ایران - مورد بحث است کتاب "اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی" نوشتهٔ جرد دایموند است که  در سال ۱۹۹۷ منتشر شد و به سرعت به یکی از بحث ‌برانگیز ترین و پرفروش ‌ترین آثار در حوزهٔ تاریخ و علوم انسانی عامه‌ فهم بدل شد. دایموند، زیست‌ شناس و جغرافی ‌دان آمریکایی که درفیزیولوژی و بوم‌ شناسی پرندگان نیز تحقیقاتی دارد در این اثر کوشید پرسشی بنیادین را مطرح کند: چرا برخی جوامع انسانی در مسیر تاریخ، بر دیگران سلطه یافتند؟

کتاب دایموند با نثری ساده، ساختار تحلیلی قابل ‌فهم برای مخاطب غیرمتخصص و روایت‌هایی پرمثال از برخورد میان تمدن های گوناگون، توانست توجه گسترده ای در فضای عمومی غرب به دست آورد. این کتاب در سال ۱۹۹۸ برندهٔ جایزهٔ پولیتزر در بخش کتاب غیرداستانی عمومی شد، و در پی آن در برنامه های رسانه ای متعددی معرفی گردید، از جمله براساس آن مستندی تلویزیونی در شبکهٔ پی.بی.اس با همکاری نشنال جئوگرافیک ساخته شد. در واقع راز موفقیت این اثر را می توان همان ساده گرایانه بودن و ساده سازی تاریخ دانست که توجه محافل رسانه ای غرب را که به اینگونه آثار بها می دهند و ان را بزرگ می کنند برانگیخت.

بازتاب کتاب در غرب را می توان در دو سطح اصلی بررسی کرد:

‏۱- سطح عمومی و رسانه ای: در این سطح کتاب به عنوان پاسخی علمی به نظریه های نژاد پرستانهٔ سنتی (که برتری تمدن های غربی را به "هوش ذاتی" یا "توانایی فرهنگی" آنان نسبت می دادند) معرفی و تحسین شد. خوانندگان غیرمتخصص، روشنفکران رسانه ای، و حتی مربیان مدارس از آن استقبال کردند و آن را گامی در جهت توضیح "منصفانه‌ تر" تاریخ سلطهٔ جهانی تلقی کردند.

‏۲- سطح دانشگاهی و نقد علمی: در فضای دانشگاهی، بویژه در میان مورخان، مردم‌شناسان، جامعه‌شناسان تاریخی و نظریه‌ پردازان انتقادی، واکنش ها دوگانه بود. در حالی‌که برخی از تلاش دایموند برای پاسخ‌دادن به یک پرسش کلان با ابزار علوم زیستی و بوم ‌شناسی انسانی دفاع کردند، بسیاری دیگر کتاب را به فروکاستن تاریخ به جغرافیا، نادیده‌ گرفتن ساختارهای طبقاتی و تاریخی، و استفاده از روایتی خطی و دترمینیستی متهم کردند.

با گذشت بیش از دو دهه از انتشار، کتاب اسلحه، میکروب و فولاد همچنان تبیینی اثرگذار در حوزهٔ علوم انسانی عامه‌ فهم به شمار می رود که نه‌ فقط در دانشگاه ها تدریس شده بلکه در مباحث عمومی پیرامون توسعه، استعمار، برتری‌ طلبی، و جهانی ‌شدن حضوری فعال داشته است، گرچه همواره همراه با موافقت ها یا نقدهای جدی.

دایموند چه می گوید؟

نویسنده در آغاز کتاب، پرسشی تاریخی را از زبان یک سیاست مدار بومی گینه نو طرح می کند: "چرا شما سفیدپوستان این‌همه "کالا" دارید و ما نداریم؟" این پرسش، محرک اصلی نظریه ‌پردازی دایموند است: چرا در طول تاریخ، برخی جوامع انسانی به فناوری، نهادها و قدرت نظامی دست یافتند، در حالی که جوامع دیگر چنین نکردند؟

او می خواهد نشان دهد که این تفاوت ها ناشی از تفاوت های نژادی یا ذاتی میان انسان ها نیست، بلکه حاصل شرایط جغرافیایی و زیست‌ محیطی است که برخی جوامع از آن بهره‌ مند شدند و برخی نه. محورهای اصلی استدلال دایموند بدین شکل است:

‏۱- نقطهٔ آغاز، اهلی‌سازی گیاهان و جانوران بود. تمدن از جایی آغاز شد که انسان توانست برخی گونه های گیاهی و حیوانی را اهلی کند. منطقهٔ هلال حاصل خیز (بین‌النهرین، شام، آناتولی) از نظر تعداد و قابلیت اهلی‌سازی گونه ها مزیتی استثنایی داشت. در نتیجه، کشاورزی در این منطقه زودتر از سایر نقاط شکل گرفت.

‏۲- انباشت مازاد غذایی و تخصص اجتماعی. کشاورزی منجر به تولید مازاد غذا شد. این مازاد امکان پدیدآمدن تخصص های شغلی (مانند سرباز، روحانی، سیاست مدار) و نهادهای پیچیده (دولت، ارتش، دین سازمان یافته) را فراهم کرد.

‏۳- محور جغرافیایی شرقی‌ـ‌غربی اوراسیا. بدین معنا که قاره اوراسیا از نظر جغرافیایی دارای محوری شرقی ‌ـ‌ غربی است، برخلاف محور شمالی ‌ـ‌ جنوبی در آفریقا یا قاره آمریکا. به دلیل شباهت عرض های جغرافیایی، محصولات کشاورزی، حیوانات اهلی، و فناوری ها می توانستند در عرض قاره براحتی منتقل شوند و در مناطق دیگر نیز کارایی داشته باشند. چند باری که در کتاب نام از ایران امده نیز در چارچوب همین موارد بالاست.

‏۴- گسترش بیماری ها و ایمنی جمعیتی. جوامعی که از دیرباز با دام ها زندگی کرده بودند، در معرض بیماری های منتقل‌شده از حیوانات قرار داشتند. این جوامع به مرور ایمنی نسبی نسبت به بیماری‌هایی مانند آبله و سرخک پیدا کردند. هنگام تماس این جوامع با بومیان قاره های دیگر (مثلاً آمریکا)، بیماری ها جمعیت بومی را نابود کرد، بی آنکه حتی نبردی درگیرد.

در نهایت وی به نقش اسلحه، فولاد و سازمان سیاسی می پردازد و می گوید که برتری نظامی (اسلحه های آتشین، اسب، شمشیر فولادی) در کنار سازمان سیاسی پیچیده، به جوامع اوراسیایی قدرتی داد که توانستند سایر نقاط جهان را تسخیر کنند. بدینسان تکلیف تاریخ بشری روشن می شود: جوامعی که با حیوانات سر و کار داشتند دربرابر میکروب ها مقاوم شدند. انها در محور جغرافیایی شرقی - غربی قرار داشتند و بنابراین انتقال کالا و فناوری ها میان انها اسان گشت و توانستند برتری نظامی بدست اورند، مردمان اروپا وارث دستاوردهای آنان شدند و آنها را تکامل دادند و توانستند دیگر قاره ها را با کمک میکروب و اسلحه از میان بردارند و برجهان مسلط شدند.

مثال ها و شواهد تاریخی

دایموند نظریهٔ خود را با تحلیل‌هایی از فتوحات اسپانیایی ها در قاره آمریکا (پیزارو و اینکاها)، توسعهٔ چین، و ویژگی های بومیان اقیانوسیه مستند می کند. هدف او ارائهٔ یک الگوی کلی است که از طریق آن بتوان تفاوت در سرنوشت تمدن ها را بدون ارجاع به "برتری انسانی" توضیح داد. نتیجه‌گیری دایموند این است که برتری تمدن های اوراسیایی، به ویژه اروپا، نه ناشی از توانایی فرهنگی یا نژادی خاص، بلکه نتیجهٔ زنجیره ای از مزیت های طبیعی، زیست‌ محیطی و انتقال ‌پذیری است که از ۱۰ هزار سال پیش آغاز شد و به سلطهٔ تمدن "مدرن" انجامید. این برتری نه حاصل انتخاب هوشمندانه بلکه حاصل جای‌ گیری در مکان مناسب در زمان مناسب بود.

گفته می شود جرد دایموند با کنارزدن نظریه های نژاد پرستانه و ارجاع دادن به عوامل طبیعی و جغرافیایی، کوشیده پاسخی علمی به مسئله توسعه و سلطه بدهد و از این جهت اثری روشنگر تلقی شده است. و این خود وضع فجیع نظریه پردازی تاریخ و توسعه را در غرب و اروپا نشان می دهد. کافیست اثری دارای بار نژاد پرستانه نباشد یا مدعی کند که نیست تا بعنوان یک اثر تحقیقی و مستقل مورد استقبال قرار گیرد ولو اینکه سطح تبیین آن از تاریخ جوامع انسانی تا بدین اندازه ساده انگارانه باشد. در واقع این تبیین به‌ ظاهر خنثی، دچار کاستی‌هایی اساسی است که نه‌تنها تحلیل تاریخی را ساده ‌سازی می کند، بلکه بسیاری از ساختارهای واقعی قدرت، طبقات، رشد نیروهای مولده، مناسبات تولید، تضاد، و تحول اجتماعی را از تحلیل حذف می کند.

 

نقدهای جدی بر دایموند و محدودیت های آن ها

صرفنظر از استقبال رسانه های حاکم، بر کتاب دایموند نقدهای جدی نیز وارد شد که مهم ترین این نقدها بر ساده سازی جغرافیایی و حذف عامل انسانی، نگاه بی ‌تاریخ به طبیعت و جامعه، خنثی انگاشتن محیط طبیعی، تصور اینکه شرایط طبیعی به ‌تنهایی تعیین ‌کننده مسیرهای تمدنی تلقی می شوند و بالاخره اروپا محوری پنهان‌شده در پوشش علم طبیعی تاکید دارند. این نقدها هر چند هر کدام جنبه ای از ضعف های بنیادین اثر دایموند را نشان می دهند، اما به نظر می رسد که هیچیک به عمق نظریه وی به شکلی نظام مند نمی پردازند.

این نکته را نیز باید یاداور شد که نقد اثر دایموند به معنای ان نیست که هرچه در ان گفته شده نادرست است، بلکه از این جهت است که بهیچ عنوان روشن کننده هدفی که دربرابر خود گذاشته نیست چرا که در سطح نظری، مسیر قدرت‌ یابی جوامع انسانی را نمی توان صرفاً بر پایهٔ اقلیم، جغرافیا، و میکروب توضیح داد، بی آنکه نقش ساختارهای تاریخی، اجتماعی، طبقاتی، و نهادی روشن شود.

جایگزینی جغرافیا به جای تاریخ

مهمترین نقدی که بر کتاب اسلحه، میکروب و فولاد می توان داشت این است که در آن، جغرافیا بجای تاریخ می نشیند. دایموند تلاش می کند تفاوت های بزرگ در سرنوشت تمدن ها را با ارجاع به تفاوت های جغرافیایی، اقلیمی و زیستی توضیح دهد. اما در این مسیر، آن‌چه عملاً کنار گذاشته می شود، تاریخ به‌ مثابه فرایند رشد فن آوری، مناسبات تولیدی، تضاد، تحول، تصمیم، و ساختار است. در روایت دایموند، شکل ‌گیری دولت، ظهور طبقات، گسترش نهادهای سلطه، گسست های تاریخی، انقلاب ها، یا حتی بحران های جهانی، نه از درون مناسبات اجتماعی و ساختارهای قدرت، بلکه از ترکیب نوع گیاهان و جانوران قابل اهلی شدن، شکل قاره ها، و جهت گیری جغرافیایی آن ها ناشی می شود.

او از علیت محیطی آغاز می کند و در عمل به نوعی دترمینیسم جغرافیایی می رسد: شرایط اقلیمی و طبیعی مسیر کلی تاریخ بشر را تعیین کرده اند، و ساختارهای اجتماعی و سیاسی صرفاً پیامدهای ثانویه‌ اند. بدینسان تاریخ دیگر محصول کنش انسانی، ساخت اجتماعی، و تضادهای درونی نیست، بلکه به نتیجهٔ مکان زیستی انسانها فروکاسته می شود. بعبارت دیگر دایموند به جای آنکه تاریخ جوامع انسانی را حاصل کنش انسان ها (تصمیم‌گیری ها، ابتکارات، مقاومت ها، جنگ ها)، ساخت های اجتماعی (طبقات، دولت، نهادها، شیوه های تولید)، و تضادهای درونی (شورش ها، انقلاب ها، ستیزهای طبقاتی یا فرهنگی) بداند، همه چیز را عمدتاً به عوامل محیطی و جغرافیایی تقلیل می دهد. در روایت او، تفاوت در توسعهٔ جوامع بیشتر به این بازمی‌گردد که کدام جامعه در چه عرض جغرافیایی، با چه حیوانات و گیاهانی، و در چه نوع اقلیم و محیطی قرار گرفته بود. نه اینکه آن جامعه در کدام شرایط جهانی و محیط تاریخی قرار داشت، چه انتخاب‌هایی کرد، چه تضادهایی را از سر گذراند یا چه ساختارهایی را آفرید.

بنابراین عامل اصلی تاریخ، انسان و جامعه نیست، بلکه جغرافیا و زیست بوم است. این تقلیل تاریخ به جغرافیا مسیرهای ممکن و بدیل تاریخی را نادیده می گیرد زیرا در این نگاه، جغرافیا اصولا امکان دیگری جز انچه روی داده را باقی نمی گذارد. جغرافیا اجازه نمی داده است که تاریخ به شکلی دیگر، به شکلی متفاوت روی دهد حتی اگر همه انسانها و ساختارها و روابط جهانی و تضادهای داخلی به شکلی دیگر عمل می کرد. این تبیین جغرافیایی از تاریخ، به شیوه خود نوعی روایت ضروری و جبری از سلطهٔ غرب می سازد که بر خلاف ادعای ضد نژاد پرستانه آن، باز هم سلطه را "اجتناب‌ناپذیر" و "طبیعی" جلوه می دهد ولی نه بدلیل ژن، بلکه بدلیل نقشه و قرار داشتن در مکانی خاص.

تعریف مبهم و یکپارچه ‌سازانه از "اروپا"

در همین چارچوب تقدم جغرافیا بر تاریخ، یکی از اشکالات بنیادی در منطق روایت دایموند، استفادهٔ مبهم و بدون تبیین دقیق از مفهوم "اروپا" است. در کتاب، پس از بررسی خاستگاه کشاورزی در هلال حاصل ‌خیز خاورمیانه، و شرح انتقال فناوری، دام، و بیماری در امتداد اوراسیا، ناگهان اروپا به مثابه نقطهٔ اوج این انتقالات ظاهر می شود، بی آنکه مشخص شود اروپا در این روایت دقیقاً به چه معناست و چه تنوع ها و تفاوت‌هایی در درون آن وجود دارد.

در واقع، دایموند با کنار گذاشتن تحلیلی از فرایندهای تاریخی درونی اروپا، این قاره را چون یک واحد جغرافیایی واحد و همگون در نظر می گیرد که مزایای زیستی و اقلیمی اوراسیا را به صورت یکدست به ارث برده است. او تفاوت های ساختاری میان اسپانیا و انگلستان، پرتغال و فرانسه، یا حتی اروپای شمالی و جنوبی را لحاظ نمی کند. این در حالی است که تفاوت در نحوهٔ رشد دولت، تقدم یا تاخر در توسعه اقتصادی، ساختار زمین‌داری، سلطه بعدی سودآوری و محیط جهانی و تاریخی نقشی تعیین‌ کننده در سرنوشت تاریخی‌شان داشته است. نمونهٔ بارز این غفلت، این است که اگر اروپا یک جغرافیای واحد است چرا انگلستان در قرن هجدهم انقلاب صنعتی را آغاز کرد، اما اسپانیا و پرتغال، با وجود برخورداری از مستعمرات و طلا، در همین اروپا به کشورهایی عقب مانده تبدیل شدند. چنین تفاوت‌هایی نه بر پایهٔ اقلیم یا جغرافیا، بلکه بر پایهٔ محیط تاریخی و مناسبات اجتماعی، و تاریخ خاص هر کشور قابل فهم اند. در تبیین دایموند، "اروپا" به یک برساختهٔ مبهم جغرافیایی بدل می شود که همهٔ پیچیدگی تاریخی درونی آن را می پوشاند، و جایگزینی "مکان" بجای "مسیر تاریخی" را تثبیت می کند.

به همینگونه دلیل عقب ماندگی خاورمیانه که دایموند ان را نقطه آغاز می داند در اثر وی به شکلی پراکنده به تخریب اکولوژیک ناشی از استفاده مفرط از زمین در کشاورزی اولیه، فرسایش محیط طبیعی در هلال حاصل خیز و از دست رفتن برتری اولیه در اهلی ‌سازی و توسعهٔ فناوری، در مقابل اروپا نسبت داده می شود. بدینسان خاورمیانه که همچنان تا سده شانزدهم در مرکز توسعه جهانی است ناگهان دچار فرسایش خاک و تخریب اکولوژیک می شود و احتمالا برتری میکروبی و فولادی اش را از دست می دهد و عقب می ماند. در واقع، نقطهٔ قوت ظاهری روایت دایموند - یعنی ترکیب "جغرافیا، میکروب، و اسلحه" - همزمان نقطهٔ ضعف ساختاری آن نیز هست، زیرا نشان می دهد که جغرافیا به تنهایی نمی تواند مسیر تاریخ را توضیح دهد و مجبور است با عواملی بیرون از مدل اولیه خود پر شود.

بدینگونه اگرچه دایموند نظریه اش را با محوریت "مزایای زیست ‌محیطی اولیه" آغاز می کند (عرض جغرافیایی، اهلی‌سازی، تنوع زیستی)، اما وقتی نوبت به توضیح "برتری نهایی اروپای غربی" می رسد، دیگر این عوامل کافی نیستند. اینجاست که دو عنصر میکروب و اسلحه وارد می شوند:

میکروب ها. بیماری‌هایی که جمعیت های بومی قاره آمریکا را از بین بردند (و به پیروزی استعمارگران اروپایی انجامیدند)

اسلحه ها. که محصول فناوری و سازمان نظامی هستند. عواملی که نه‌تنها قابل تقلیل به جغرافیا نیستند، بلکه زاییدهٔ ساختارهای اجتماعی و تمرکز قدرت اند.

به بیان دیگر، هرجا که جغرافیا دیگر کفایت نمی کند، دایموند از ابزارهایی استفاده می کند که برخاسته از ساختارهای اجتماعی اند، اما آن ها را بطور ناموفقی با منشأ جغرافیایی توجیه می کند. این نوع "توصیف ترکیبی"، در عمل تبدیل به نوعی برساخته تحلیلی می شود تا شکاف های مدل جغرافیایی او را بپوشاند. از انجا که جغرافیا در نظریهٔ دایموند به تنهایی توان توضیح مسیر تاریخی را ندارد،  ورود "میکروب" و "اسلحه" نه به عنوان عناصر هم‌عرض، بلکه به عنوان چسب‌هایی عمل می کنند که باید شکست تحلیلی روایت جغرافیایی را پنهان کنند. ورود فولاد به روایت دایموند نیز همین نقش را دارد.

فولاد در روایت تاریخی دایموند

در روایت جرد دایموند، فولاد یکی از سه ستون تحلیلی "اسلحه، میکروب و فولاد" است. اما نقش فولاد در چارچوب نظری او نه از یک مسیر تاریخی- اجتماعی، بلکه عمدتاً از زاویهٔ منابع طبیعی و دسترسی جغرافیایی توضیح داده می شود. از این منظر، فولاد نماد فناوری برتر اروپایی در جنگ، ابزارسازی، و زیرساخت است؛ اما دایموند نه‌ تنها خاستگاه تمدنی این فناوری را نادیده می گیرد، بلکه فرایند تاریخی پیچیده ای را که به تولید فولاد انجامید، به صرف دسترسی جفرافیایی به معادن آهن فرو می کاهد.

در فصل سوم کتاب، دایموند ماجرای نبرد کاخامارکا را روایت می کند؛ جایی که شمشیرهای فولادی اسپانیایی نقش تعیین کننده ای در شکست امپراتوری اینکا داشتند. این تصویر قرار است نماینده ای باشد از مزیت فناورانه ای که تمدن اروپایی را به پیروزی های استعماری سوق داد. اما برخلاف میکروب ها که توضیحی زیستی دارند و اسلحه که ریشه در فناوری نظامی دارد، فولاد در این روایت، توضیح مستقلی ندارد. دایموند بجای تحلیل نهادی یا تاریخی، تنها به این نکته اشاره می کند که اروپا به منابع فلزی همچون آهن و قلع دسترسی بهتری داشت، و همین عامل رشد فناوری فلزکاری و سپس برتری نظامی را ممکن ساخت.

این روایت از فولاد نقش تاریخ و مناسبات اقتصادی و اجتماعی را به کلی کنار می گذارد. در واقع فولاد نه‌ فقط نتیجهٔ وجود منابع طبیعی، بلکه محصول انباشت تاریخی رشد نیروهای مولده، مهارت های فنی، توسعهٔ نهادهای تولیدی، و تقسیم کار پیچیده ای است که در بستر ساختارهای اجتماعی و اقتصادی رشد یافته است. در تمدن‌هایی چون چین، هند و ایران، صنعت فولاد از سده ها پیش بطور چشم‌ گیری شکوفا بود. فناوری فولاد ووتز در هند، که شمشیرهای معروف دمشقی از آن ساخته می شدند در همان زمان بسیار معروف بود چنانکه سعدی نیز در گلستان به آن از قول یک بازرگان اشاره می کند : گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسهٔ چینی به روم آورم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حَلَب ...

چین نیز در دوران سونگ  (سده دهم تا دوازدهم میلادی)، با تولید سالانه صدها هزار تُن آهن، بزرگ ترین تولیدکنندهٔ جهانی فلزات بود و حتی از زغال‌سنگ برای سوخت کوره ها استفاده می کرد. این میزان تولید، نه به‌ واسطه منابع طبیعی صرف، بلکه در نتیجهٔ سازمان‌یافتگی تولید، نظارت دولتی، و تقاضای وسیع بازار داخلی امکان‌پذیر بود.

دوم آنکه اگر صرفاً منابع خام تعیین کننده بودند، آسیا و آفریقا نیز باید مسیر مشابهی را می پیمودند، چراکه بسیاری از این مناطق از منابع آهن غنی برخوردار بودند. روایت دایموند این واقعیت را نادیده می گیرد که تولید فولاد به زمینه های اجتماعی نیاز دارد: انباشت مازاد، بازار برای ابزارهای فلزی، نهادهای دولتی یا صنفی پشتیبان، و دانش تخصصی قابل انتقال. این موارد در چین، هند، و ایران سده های میانه به خوبی وجود داشت، ولی تحلیل دایموند به ‌دلیل چارچوب محیط ‌گرایانه ‌اش، اساساً فاقد ابزار تبیین چنین عوامل اجتماعی و فناورانه ای است.

در نهایت، فولاد در نظریه دایموند نه به عنوان علت، بلکه به ‌نحوی نامرئی به مثابه معلول ظاهر می شود؛ زیرا نیاز به توجیه سلطهٔ اروپایی دارد، اما نمی تواند توضیح دهد که چرا تمدن‌هایی با پیشینه های صنعتی درخشان در تولید فولاد، مانند چین و هند و ایران، در نهایت در جایگاه استعمارشونده یا کنارزده‌ شده قرار گرفتند. به بیان دیگر، فولاد در این نظریه، صرفاً نقشی نمادین دارد: نوعی توجیه واپس ‌نگر برای قدرتی که پیش تر تثبیت شده، نه تحلیلی واقعی از فرایندهای تاریخی که به آن قدرت انجامیده اند.

بدینسان یکی از تضادهای درونی روایت دایموند آن است که در عین بهره‌گیری از عناصر فناورانه مانند فولاد، نمی تواند منشأ اجتماعی، تمدنی و تاریخی آن ها را توضیح دهد، و ناگزیر آن ها را همچون میوه هایی طبیعی و خودجوشِ محیط زیست اروپا تصویر می کند. این‌گونه است که فولاد، در روایت او، از یک فناوری اجتماعی به یک محصول طبیعت فروکاسته می شود.

ساده ‌سازی تفاوت های جغرافیایی شرق و غرب و شمال و جنوب

دایموند در نظریهٔ خود تفاوت میان محورهای جغرافیایی شرق‌ـ‌غرب (عرضی) و شمال ‌ـ‌ جنوب (طولی) را به مثابه عاملی تعیین کننده در سرنوشت تمدن ها معرفی می کند. او می گوید که انتقال فناوری، محصولات کشاورزی، و حیوانات اهلی در امتداد عرض جغرافیایی آسان تر است، زیرا شرایط اقلیمی، طول روز، دما، و فصل ها نسبتاً مشابه باقی می ماند. از این رو، اوراسیا با محور شرقی‌ـ‌غربی اش مزیتی طبیعی نسبت به آفریقا و قاره آمریکا دارد که محورشان شمال‌ ـ ‌جنوبی است.

این تمایز، گرچه در ظاهر قانع‌کننده به نظر می رسد، در واقع بیش از حد ساده سازی‌شده و از نظر جغرافیای واقعی گمراه کننده است. برای مثال، در مسیر عرضی از هلال حاصل خیز غرب اسیا به شرق آسیا، مسیر عبور از کوه های زاگرس، فلات ایران، کوه های پامیر، تبت، و سپس تا چین شامل مجموعه ای از موانع اقلیمی، ارتفاعات مرتفع، بیابان ها و دره های رودخانه ای است که نه‌تنها همگن نیست، بلکه بیشترین تنوع زیست محیطی را دارد. اینکه تصور کنیم انتقال فناوری کشاورزی یا گونه های اهلی در این مسیر براحتی انجام شده، با شواهد تاریخی هم‌خوانی ندارد.

در سوی دیگر، نمونه های فراوانی از انتقال های شمالی‌ ـ جنوبی موفق در تاریخ وجود دارد: ذرت از آمریکای مرکزی به آمریکای جنوبی، موز و ارزن در آفریقا، و حتی انتقال برنج آسیایی به مناطق استوایی. در این موارد، انتقال با انطباق های بومی ‌سازی‌ شده همراه بوده است، اما این امر نشان می دهد که جهت و طول و عرض جغرافیایی، مانع مطلق یا امکان قطعی نیست، بلکه بستگی به مجموعه ای از عوامل دیگر دارد: سطح تولید، میزان مازاد، سازماندهی اجتماعی، رابطه های تجاری، ساختار قدرت، یا حتی فشارهای جمعیتی. در واقع نقش جغرافیا خود تابع محیط تاریخی و جزئی از ان است نه اینکه حاکم بر آن باشد.

دایموند، با ساختن یک تضاد ساده ‌شده میان شرق‌ ـ‌ غرب و شمال ‌ـ ‌جنوب، جغرافیای واقعی را به الگویی هندسی فرو می کاهد و از درک واقعیت های فضایی پیچیده، از جمله موانع اکولوژیک، پراکندگی قدرت های محلی، و نقش جوامع در سازگارکردن فناوری، چشم می پوشد. در واقعیت، جغرافیا نه صرفاً امتداد خطی عرض ها و طول ها، بلکه شامل کوه ها، دره ها، بیابان ها، دریاچه ها، جنگل ها، دشت ها، مناطق تبادلی، موانع سیاسی و فرهنگی، پراکندگی جمعیت و قدرت، و الگوهای پیچیده ای از مهاجرت، مقاومت و سازگاری است. در مدل دایموند، تاریخ در امتداد مسیرهایی که جغرافیا "اجازه" داده پیش می رود؛ گویی نقشه جغرافیا آینده جوامع را از پیش تعیین کرده است. در حالیکه انسان، جامعه و فناوری، خود جغرافیا را بازتعریف می کنند. مثلاً ساخت کانال سوئز یا جادهٔ ابریشم یا سدهای بزرگ، جغرافیا را تغییر می دهند، نه اینکه فقط تحت تأثیر آن باشند.

تقلیل فرایندهای تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و طبقاتی به عوامل جغرافیایی

آنچه در روایت دایموند نقش محوری دارد، نه تصمیم های انسانی، نه تضادهای طبقاتی، نه بحران های نهادهای سیاسی و اقتصادی، نه جنگ ها، و نه ایدئولوژی ها و ساختارهای فرهنگی، بلکه صرفاً موقعیت جغرافیایی، نوع محصولات، و مسیر انتقال بیماری ها و ابزارها است. او می پذیرد که جوامع کشاورزی مازاد تولید کردند، اما نمی پرسد: این مازاد چگونه توزیع شد؟ توسط چه طبقاتی کنترل شد؟ آیا نابرابری از دل تولید مازاد پدید آمد؟ نتیجه جنگ ها بود؟ حاصل تفوق نظام مدیریتی بود یا با خشونت سیاسی تثبیت شد؟

او توضیح می دهد که میکروب ها باعث نابودی بومیان آمریکا شدند، اما نمی پرسد: چرا این میکروب ها در چارچوب نهادهای استعمار، تجارت برده، و امپراتوری های سرمایه داری به کار گرفته شدند؟

او از قدرت اسلحه و فولاد سخن می گوید، اما نه از اینکه چه کسی اسلحه را تولید می کرد، چه کسی برایش جنگ می کرد، و چه ساختار طبقاتی یا سیاسی این فناوری را جهت می داد.

در این روایت، جوامع انسانی بیش از آن‌که عامل تاریخ باشند، پدیده‌هایی منفعل در برابر محیط هستند. ساختارهای دولت، شکل‌ گیری طبقه، پویایی های اقتصادی، و حتی شکل‌ گیری ایدهٔ پیشرفت یا استعمار، هیچ‌کدام به عنوان عامل مستقلی تحلیل نمی شوند. در نتیجه، چنانکه گفتیم روایت دایموند به نوعی جبر جغرافیایی می رسد که در آن مسیر تاریخ از پیش تعیین شده است: آن‌که در موقعیت زیستی برتر بوده، پیروز خواهد شد - نه بخاطر تاریخ، بلکه بخاطر طبیعت.

این رویکرد، تاریخ را از حالت باز، پرتنش، و مملو از امکان های بدیل به مسیری خطی و ضروری بدل می کند. تاریخ، دیگر میدان کنش و تضاد و گسست نیست؛ بلکه نتیجه نقشه است. جای هر کشور در نقشه جایگاه او را در تاریخ تعیین می کند. در چنین روایتی، هیچ انقلاب اجتماعی، جنبش فرودستان، بحران ایدئولوژیک یا مقاومت فرهنگی نمی تواند واقعاً تاریخ را تغییر دهد. همه‌چیز تابعی از زمین، آب‌وهوا، و گیاه است. این، دقیقاً نقطهٔ شکست تحلیل تاریخی است. روایت دایموند نه‌ فقط تحلیل تاریخی را تضعیف می کند، بلکه امکان تحول، مقاومت، انقلاب و خلاقیت تاریخی را نادیده می گیرد. تاریخ واقعی بشر، تاریخ تضاد، گسست، امکان، و تنوع است، نه یک مسیر از پیش‌ نوشته ‌شده بر نقشه.

بنابراین، هرچند اسلحه، میکروب و فولاد سهمی در عمومی ‌کردن و قابل فهم کردن مباحث کلان تاریخی داشته، اما در عین حال آن را به انحراف برده است. برای فهم واقعی مسیر سلطه، توسعه و نابرابری، باید به سیر نیروهای تولیدی، گذارهای تمدنی، ساختارهای اقتصادی، نیروهای اجتماعی، و کنش‌گری انسان درون تاریخ بازگشت. تنها در آن‌صورت، می توان به جای پاسخ‌هایی ساده، با پرسش های پیچیده و واقعی مواجه شد.

 

Jared Diamond: Guns, Germs, and Steel,W. W. Norton, 1997

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 977   -  29 مرداد 1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت