|
امپریالیسم و جنگ همزاد یکدیگرند آندرس پیکراس- ترجمه "ع. خیرخواه" |
|
این تحلیل فشرده نوشته آندرس پیکراس، استاد دانشگاه جائومه والنسیا – اسپانیا درباره تحول امپرياليسم و جنگ در سده های اخیر تا دوران کنونی است که در ۲۵ بند بیان شده است. لازم به توضیح است که این مقاله قبل از تجاوز اخیر اسرائیل به ایران نوشته شده و مطالبی که در آن درباره نقش انقلاب ایران و حمله ناگزیر غرب و اسرائیل برای نابودی ایران و جدا کردن آن از محور چین و روسیه آمده حاصل یک تحلیل و پیش بینی است.
۱. پویایی کنونی مبارزات طبقاتی در سراسر جهان تحت تأثیر گذار سرمایهداری به مرحله امپریالیسم جهانی است، فرایندی که لنین نخستین بار در سال ۱۹۱۶ مرحله آغازین آن را توصیف کرد. از این نظر مفاهمیمی نظیر "فئودالیسم فناورانه"(۱)یا دیگر تئوریهایی از این دست بیش از آنکه روشنگر باشند، موجب سردرگمی میشوند. سرمایهداری، احتمالاً در مرحله نهایی توسعه خود یا در آغاز مرحله زوال بازگشتناپذیرش قرار دارد، اما همچنان شیوه تولید مسلط در سطح جهانی است، هرچند که فعالیتهای آن در جهت کسب رانت بیش از پیش اهمیت یافته است. ۲.امپریالیسم نتیجه منطقی و اجتنابناپذیر قوانین انباشت سرمایه است به شکلی که کارل مارکس بیش از ۱۵۰ سال پیش تعریف کرد. در واقع، امپریالیسم در نهایت محصول تکامل منطقی قانون ارزش است. لنین در مقاله "امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم" در اکتبر ۱۹۱۶ استدلال کرد که امپریالیسم مرحلهای تاریخی و خاص از سرمایهداری است. ویژگیهای این مرحله سه مورد است: انحصاری بودن، انگلی بودن یا روند فروپاشی، و در نهایت مرگ تدریجی. جایگزینی"رقابت آزاد" با انحصار، ویژگی اساسی اقتصادی امپریالیسم است. همراه با آن، موقعیت انحصاری بانکهای بزرگ شکل میگیرد (در آن زمان "سه تا پنج بانک غولپیکر کنترل کامل بر اقتصاد ایالات متحده، فرانسه و آلمان را در اختیار داشنند"). همچنین، تصاحب منابع مواد خام توسط تراستها و الیگارشی مالی (که از ادغام سرمایه صنعتی انحصاری و سرمایه بانکی انحصاری پدید آمده است) رخ میدهد. تقسیم اقتصادی جهان میان کارتلهای بینالمللی آغاز شد. امروزه بیش از صد کارتل بینالمللی بر کل بازار جهانی تسلط دارند و آن را بهطور "دوستانه" میان خود تقسیم کردهاند، تا زمانی که جنگ، آن را دوباره توزیع کند. صادرات سرمایه، برخلاف صادرات کالا که مشخصه سرمایهداری غیرانحصاری است، یکی از ویژگیهای برجسته امپریالیسم است و بهطور مستقیم با تقسیم اقتصادی و سیاسی-سرزمینی جهان مرتبط است، بهویژه زمانی که این تقسیم سرزمینی (مستعمرات و مناطق تحتالحمایه) تکمیل شده باشد. ۳. از انجا که انباشت توسعه طلبانه سرمایه بخشی جدایی ناپذیر از سرمایهداری است، امپریالیسم به عنوان یک مبارزه اقتصادی و سیاسی - سرزمینی در سطح جهانی، از آغاز تا به امروز همواره بخشی جداییناپذیر از سرمایهداری بوده است، بااینحال، مرحلهای که به طور خاص بهعنوان "امپریالیسم" شناخته شده، زمانی است که این ویژگیها به نقطه همپیوسته جهانی خود رسیدند و با ویژگیهایی همراه شدند که کلاسیکهای مارکسیستمآن را تحیل و توصیف کردند. گذار سرمایهداری به مرحله مشخص امپریالیستی، چرخهای از جنگهای جهانی را به راه انداخت که نخستین آن در سالهای ۱۹۱۴-۱۹۱۸ رخ داد. اما جنگهایی پیش از آن شرایط را برای جنگ جهانی آماده کرده بود: امپریالیسم، بهعنوان بالاترین مرحله سرمایهداری در آمریکای شمالی و اروپا و بعدها در آسیا، در دوره ۱۸۹۸-۱۹۱۴ بهطور کامل شکل گرفت. جنگهای اسپانیا-آمریکا (۱۸۹۸)، انگلستان-بوئر (۱۸۹۹-۱۹۰۲) (۲)و روسیه-ژاپن (۱۹۰۴-۱۹۰۵)، همراه با بحران اقتصادی در اروپا در سال ۱۹۰۰، از مهمترین نقاط عطف این عصر جدید در تاریخ جهان بودند. ۴. در پی جنگ جهانی اول، نخستین انقلاب سوسیالیستی موفق تاریخ در اکتبر ۱۹۱۷ در امپراتوری روسیه رخ داد و روند گذار از شیوه تولید سرمایهداری به شیوه تولید سوسیالیستی را آغاز کرد. این تحول، گامی عظیم برای جنبش کمونیستی بشریت در مسیر ایجاد جهانی عاری از استثمار و ستم ساختاری بود، جهانی مبتنی بر مالکیت جمعی بر ابزار تولید، همکاری و حمایت متقابل تولیدکنندگان، و مدیریت جمعی و مشارکتی امور عمومی، جهانی بدون طبقات اجتماعی و بدون دولت. چنین درجهای از پیشرفت (کمونیسم) نیازمند دورهای طولانی از گذار است. این گذار، همانند دورههای گذار میان شیوههای تولید پیشین، بهناچار شامل دورههایی از رشد سریع و دورههایی از عقبنشینی یا رکود خواهد بود و همچنین ترکیبی از شیوههای تولید مختلف را در خود جای خواهد داد. سوسیالیسم، شیوه تولید آغاز این فرایند است که بنابر نظریه کلاسیک میان سرمایهداری و کمونیسم به عنوان هدف نهایی قرار می گیرد. ولی بنظر می رسد که سوسیالیسم چیزی بیش از یک"دوره گذار" ساده باشد. به هر حال، شرایط عینی و ذهنی که جهش تکاملی بشریت به کمونیسم را ممکن میسازند، باید در این دوران ایجاد و پرورش داده شوند. ۵. پیروزی انقلاب سوسیالیستی شوروی در سال ۱۹۱۷ و ساختار متعاقب آن، یعنی ایجاد اتحاد جماهیر شوروی و بلوک سوسیالیستی، پدیدههایی بودند که از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۸۷، پویایی مبارزه طبقاتی را در سطح جهانی تحت سیطره خود درآوردند، یعنی زمانی که مبارزات طبقاتی به شکلی گسترده و آگاهانه گسترش یافتند. پس از جنگ جهانی دوم، گذار به سوسیالیسم به اروپای شرقی و مرکزی (آلمان، لهستان، چکسلواکی، مجارستان، رومانی، بلغارستان، آلبانی،یوگسلاوی)، آسیا (چین، کره، ویتنام، لائوس، کامبوج) و قاره آمریکا (کوبا) گسترش یافت و این جریان در نقاط مختلف آفریقا نیز با مبارزه، مقاومت و سرکوب مواجه شد. ۶. از سال ۱۹۱۷، هدف اصلی الیگارشی امپریالیستی جهانی، نابودی سوسیالیسم به هر وسیله ممکن بوده است. این جنگ بیش از یک قرن است که در جریان است و تمام اشکال ممکن را به خود گرفته است. درک این مسئله و یافتن راههای مقابله با آن، برای هر راهبردی که هدف آن پشت سرگذاشتن سرمایهداری است حیاتی است. ۷. این الیگارشی امپریالیستی جهانی، ساختاری پیچیده، چندگانه و متناقض دارد که در آن، منافع ملی مختلف با یکدیگر در تضادند. اما در این میان،یک نیروی اقلیت که بهتدریج درون این ساختار مسلط شده، قدرت صهیونیسم جهانی است که بیانگر بورژوازی مالی کلان یهودیتبار است. این فرادستان جهانی در طی پنج قرن گذشته، تدریجاً اهرمهای مالی سرمایهداری را در کنترل خود گرفتهاند و سلطه خود را در حوزههای سیاسی، فرهنگی و رسانهای گسترش دادهاند. در قرن نوزدهم، ایدئولوژی صهیونیستی آنها (با گرایش نازی-فاشیستی) شکل گرفت، هرچند که این ایدئولوژی نیز همگن نبود و دو گرایش در آن وجود داشت: یک گرایش جهانیگرای سکولار و یک گرایش مذهبی مسیحایی. بااینحال، هر دو جریان یک پروژه مشترک برای سلطه جهانی داشتند وهمواره از قدرت سرمایهداری همچون ابزار سیطره خود بهره میبرد. از همین رو، این نیروها با سایر بخشهای الیگارشی امپریالیستی، که عمدتاً انگلیسی-آمریکایی و دارای وابستگی پروتستانی بودند، اتحاد راهبردی برقرار کردند. ۸. شکست مداخله امپریالیستی امپراتوری بریتانیا که جنگ داخلی روسیه را در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۳ برانگیخت، نشان داد که برای شکست و نابودی اتحاد جماهیر شوروی و انترناسیونال کمونیستی، به چیزی کاملاً جدید نیاز است: جوامعی که بهشدت نظامیشده و بهطور افراطی ایدئولوژیک باشند، به گونهای که آماده باشند میلیونها نفر را در جنگی تمامعیار قربانی کنند تا انقلاب جهانی و جنبش کمونیستی بینالمللی را سرکوب نمایند. این شکل جدید از دیکتاتوری تروریستی بورژوازی در سال ۱۹۲۲ در ایتالیا ظهور کرد: فاشیسم. این ایدئولوژی با استقبال پرشور کل اشرافیت امپریالیستی جهانی، بهویژه امپراتوری بریتانیا، روبهرو شد و بهتدریج در سراسر جهان گسترش یافت و اشکال متنوعی به خود گرفت، از فاشیسم ملی-کاتولیکی فرانکو گرفته تا ناسیونالسوسیالیسم هیتلر و اقتدارگرایی ملی هیروهیتو در ژاپن. در میانه دهه ۱۹۳۰، فاشیسم بهعنوان یک پدیده برخاسته از سرمایهداری بهطور کامل توسعه یافت و آماده شد تا جنبش کمونیستی جهانی را در زمانی که در حال قدرت گرفتن بود، نابود کند. ۹. جنگ جهانی اول موجب یک بازآرایش عمیق در سیستم سرمایهداری شد. این جنگ به شکست و فروپاشی چهار امپراتوری انجامید: امپراتوری روسیه، امپراتوری آلمان، امپراتوری اتریش-مجارستان و امپراتوری عثمانی. همچنین به پیروزی پرهزینهای برای امپراتوریهای بریتانیا و فرانسه منجر شد که آنها را از نظر اقتصادی و نظامی بهشدت ضعیف کرد. این شرایط در نهایت به ظهور دو قدرت جدید امپریالیستی انجامید که تا آن زمان در جایگاهی نیمهپیرامونی قرار داشتند: امپریالیسم ژاپن و امپریالیسم ایالات متحده. افزون بر این، یک قدرت کاملاً جدید نیزظهور کرد: اتحاد جماهیر شوروی، که برای نخستین بار در تاریخ، یک دولت سوسیالیستی را در خدمت جنبش کمونیستی بشریت قرار داد. ۱۰. در این شرایط، بخش مسلط الیگارشی امپریالیستی جهانی، که به محور آنگلوساکسون و صهیونیسم وابسته بود، دو هدف اصلی را دنبال کرد: نابودی اتحاد جماهیر شوروی و انترناسیونال کمونیستی از طریق استفاده از دولتهای نازی-فاشیستی بهعنوان نیروی ضربتی، و آغاز روند استعمار فلسطین، که سنگ بنای پروژه سلطه جهانی صهیونیسم محسوب میشد. هدف از این اقدام، ایجاد یک دولت نژادپرست، استعماری و جنایتکار در تقاطع سه قاره آسیا، آفریقا و اروپا بود که بتواند بر بزرگترین ذخایر نفتی جهان تسلط یابد. برای تحقق این هدف، امپریالیسم غربی نخست امپراتوری عثمانی را نابود کرد و سپس جهان عرب را تجزیه، وابسته و متلاشی ساخت. مرحله دوم این پروژه، حمایت و تقویت جریانها و سازمانهای افراطگرای اسلامی، و حتی ایجاد عامدانه آنها بود تا بتوانند پانعربیسم سکولار و ریشههای مارکسیسم را در منطقه تضعیف کنند. ۱۱. در برابر تهدید یک جبهه متحد امپریالیستی که شامل اتحاد میان دولتهای لیبرال و نازی-فاشیستی برای نابودی اتحاد شوروی و انقلاب سوسیالیستی جهانی میشد، انترناسیونال کمونیستی در هفتمین کنگره خود در سال ۱۹۳۵ مجبور شد تاکتیک خود را تغییر داده و مبارزه با فاشیسم را بهعنوان اولویت خود قرار دهد. هدف این بود که اتحاد ضدکمونیستی امپریالیسم غربی را در هم بشکند که قصد داشت جنگی را برای نابودی اتحاد شوروی و کمونیسم جهانی به راه اندازد، همانگونه که جمهوری دوم اسپانیا را سرکوب کرد و روند انقلابی آن را با اعزام نیروهای نازی-فاشیستی متوقف ساخت. جنگی از خارج که به اشتباه "جنگ داخلی" نامیده شد. محور آنگلوساکسون-صهیونیستی، همراه با کمک قدرت امپریالیستی فرانسه، امیدوار بود که دولتهای نازی-فاشیستی را بهعنوان نیروی مقدم برای سرکوب نخستین انقلاب سوسیالیستی به کار گیرد، بدون آنکه خود بهطور مستقیم در آن درگیر شود، بدین ترتیب رقبای خود را تحلیل برده و هژمونی خویش را حفظ کند. برای این منظور، از سال ۱۹۳۳ به بعد، آنها پیگیرانه امتیازاتی به رایش سوم (آلمان هیتلری)، ایتالیای فاشیستی موسولینی و امپراتوری ژاپن اعطا کردند، با این هدف که آنها را به حمله و نابودی اتحاد جماهیر شوروی تشویق کنند. این جنایات علیه بشریت،از جمله شامل نابودی جمهوری دوم اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) که پیشتر به آن اشاره شد، الحاق اتریش به رایش سوم و تجزیه و اشغال چکسلواکی (۱۹۳۸-۱۹۳۹) بود. همچنین، تهاجمات و نسلکشی در اتیوپی توسط ایتالیایی ها و بریتانیایی ها (۱۹۳۵-۱۹۴۱)، آلبانی (۱۹۳۹-۱۹۴۴) و چین (۱۹۳۱-۱۹۴۵) نیز از جمله این جنایات بودند. ۱۲. در برابر چنین یورشی از سوی جبهه متحد امپریالیسم علیه سوسیالیسم، اتحاد جماهیر شوروی و انترناسیونال سوم مجبور شدند تلاش کنند تا محاصره سرمایهداری را که از سوی بلوک نازی-فاشیستی اعمال شده بود، بشکنند. این همان معنای راهبردی عمیق پیمان ریبنتروپ-مولوتوف یا پیمان آلمان-شوروی در اوت ۱۹۳۹ است که، البته، کل بورژوازی و خردهبورژوازی جهانی، از محافظهکاران گرفته تا لیبرالها و سوسیالدموکراتهابا تمام قوا علیه آن اعتراض کردند. ۱۳. این مانور راهبردی، هرچند که در یک بازه زمانی محدود انجام شد و فرصت اندکی برای توضیح آن به جنبش کمونیستی بینالمللی وجود داشت، موجب شد که ضربه مرگبار امپراتوری غربی به سمت دیگری منحرف شود و بهجای آن، از سپتامبر ۱۹۳۹ به بعد، نبرد میان دولتهای امپریالیستی (هم در شکل لیبرال و هم در شکل نازی-فاشیستی) در اولویت قرار گیرد. این مانور فرصتی ارزشمند برای آماده شدن در برابر جنگی اجتنابناپذیر ایجاد کرد، تا اینکه محور آنگلوساکسون بار دیگر توانست مسیر حمله نازیها را در سال ۱۹۴۱ به سمت اتحاد شوروی منحرف کند. می دانیم که هیتلر قصدی برای اشغال انگلستان نداشت - کشوری که از نظر او دارای ریشههای آلمانی آشکار بود - بلکه بیشتر در پی توافقی برای تقسیم بهتر جهان با آن بود، به همین دلیل هم نیروهای بریتانیایی محاصره شده در دانکرک فرانسه را آزاد گذاشت و به آنها اجازه داد که فرار کنند. ۱۴. پس از شکست نسخه نازی-فاشیستی سرمایهداری، محور آنگلوساکسون-صهیونیستی محاسبات خود را اصلاح کرد و جنگ جهانی سوم ضدکمونیستی (یا ادامه جنگ جهانی دوم علیه اتحاد شوروی) را در بازه ۱۹۴۵-۱۹۹۰ آغاز کرد، جنگی که بهطور نادرستی"جنگ سرد" نامیده شد. در این راستا، آنها بخش قابلتوجهی از قدرتمندان نازی-فاشیستی را در ساختار جدید سرکوب و ارعاب خود، که محور آنگلوساکسون علیه جهان سوسیالیستی ایجاد کرده بود، یعنی ناتو، ادغام کردند. همچنین، توانمندیهای ژاپنی را جذب کرده و حتی جنایات جنگی الیگارشی آن را بدون مجازات رها کردند. ۱۵. محور آنگلوساکسون-صهیونیستی بین سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ انحصار تسلیحات هستهای را در دست داشت و انحلال انترناسیونال کمونیستی را بهعنوان شرط اصلی برای باز کردن جبهه دوم در اروپا علیه هیتلر تحمیل کرد. پس از آن، جهان سوسیالیستی وارد دورهای بسیار حساس شد که ایجاب میکرد فداکاریهای دردناکی صورت گیرد تا از نابودی زودهنگام نخستین گامهای انقلاب سوسیالیستی جهانی جلوگیری شود. ازجمله این فداکاریها، عدم مداخله نظامی در حمایت از انقلاب یونان بود. ۱۶. این وضعیت در سالهای ۱۹۴۹-۱۹۵۰ بهطور اساسی تغییر کرد، با پیروزی انقلاب چین، دستیابی اتحاد شوروی به بمب هستهای، و تلاش برای آزادسازی کره جنوبی جهان بهطور قطعی به دو قطب سرمایهداری و سوسیالیسم تقسیم شد. در آن مقطع، جهان سوسیالیستی با دشواریهای اقتصادی و فناوری جدی روبهرو بود که به تبع آن، در حوزه نظامی نیز تأثیرگذار بود. تنها توسعه اقتصاد برنامهریزیشده شوروی توانست این شکافها را کاهش دهد. ۱۷. برای جناح مسلط الیگارشی سرمایهداری جهانی، هدف اصلی همواره جدایی میان اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین بود، چرا که این دو کشور کنترل منطقه موسوم به "هارتلند"، یعنی قلب ژئوپلیتیکی سیاره را در دست داشتند، که این امر جهان سوسیالیستی را عملاً شکستناپذیر میکرد.(۳) طرح جدایی در سه مرحله تدوین شد: مرحله نخست، ترور احتمالی استالین در سال ۱۹۵۳ توسط عوامل پزشکی صهیونیستی یا در برخی موارد، حذف استالینیستها بود. مرحله دوم، ترفیع خروشچفِ تجدیدنظرطلب و قطع ارتباط با حزب کمونیست چین در سال ۱۹۶۲ بود. مرحله سوم، سفر نیکسون به چین در سال ۱۹۷۲ بود. فروپاشی جهان سوسیالیستی، پیروزی امپریالیسم را در جنگ جهانی سوم (یا ادامه جنگ جهانی دوم) تضمین میکرد. ۱۸. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی و بازگشت چین به مواضع بازارمحور (هرچند تحت کنترل حزب کمونیست چین و بدون کنار گذاشتن آرمان سوسیالیستی) جهان دوباره بین سالهای ۱۹۹۱ تا ۲۰۲۱ بهصورت تک قطبی درآمد، همانگونه که در دوره صدساله هژمونی کامل امپراتوری بریتانیا، از ۱۸۱۵ تا ۱۹۱۵، وجود داشت. این بار، ایالات متحده قدرت امپریالیستی مسلط بود. اما در هر دو مورد، بخش قابلتوجهی از هدایت استراتژیک این دو ساختار امپریالیستی آنگلوساکسون در اختیار قدرت صهیونیسم جهانی قرار داشت که در تمام بخشهای کلیدی آنها، ازجمله هستههای کلیدی ناتو، نفوذ داشت. ۱۹. تمام جوامع نابرابر انسانی تحت تأثیر مبارزات طبقاتی قرار دارند و این امر یک چارچوب جهانی (که از قرن نوزدهم به این سو شکل گرفته) را پدید آورده که بهشدت پیچیده و همراه با عناصر پرآشوب و غیرقابل پیشبینی است. تاریخ، یک جریان توطئه بدون خطا از سوی فرادستان مسلط نیست که بهآرامی پیش رود، بلکه صحنهای از نبرد است که در هر لحظه، بهترین راهبرد ممکن جهانی در آن پیروز میشود. همه چیز نشان می دهد سیستم سرمایهداری جهانی که ایالات متحده آن را هدایت میکند، بهزودی استحکام خود را از دست خواهد داد. در سال ۱۹۷۹، نوع جدیدی از انقلاب مردمی ضد امپریالیستی ظهور کرد: جمهوری اسلامی ایران. این انقلاب، در بنیادیترین سطوح سیاسی، یک گسست محسوب میشد. با اینحال، از جنبههای دیگر، این انقلاب یک بیداری تمدنی نیز بود، زیرا بنیان آن دینی بود. در مناطقی که توسعه نیروهای مولد سرمایهداری بهدرستی پیش نرفته و هیچ مسیر جایگزینی شکل نگرفته، مجموعه شرایط، گزینههای رفتاری محدودی را در سطح جمعی تحمیل میکند که نیازمند کنترل بیشتر بر رفتارهاست. دین، بهویژه در شرایطی که توان مصرفی نسبی یک جامعه در مقایسه با توسعه مصرف در مراکز نظام سرمایهداری پایین است، میتواند بهخوبی این نقش را ایفا کند.(۴) در برخی شرایط، دین معمولاً جایگزین آگاهی طبقاتی میشود و بهعنوان نیرویی وحدتبخش عمل میکند تا زمانی که سطح معینی از توسعه اجتماعی-اقتصادی برنامهریزیشده حاصل شود. این نوع دینداری سیاسی، که هدایت آن در مسیری ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی تعریف شده است، در لبنان، یمن و فلسطین نیز دیده میشود. ۲۰. انقلاب اسلامی در ایران بهتدریج شرایط را برای ظهور چندقطبیگرایی فراهم کرده است، جهانی که دیگر کاملاً تحت سلطه امپراتوری غربی نیست و قدرت صهیونیسم جهانی برای استعمار کامل فلسطین و سایر مناطق آسیای غربی را می تواند به چالش بکشد. صهیونیسم در این شرایط مستقیماً مورد مقابله قرار گرفته است. ۲۱. پس از ۳۰ سال یکقطبیگرایی آمریکایی-صهیونیستی و تسلط بر اذهان جریانی که خود را "غرب" مینامید، فرایند بازپسگیری حاکمیت ملی در روسیه، صنعتیسازی و توسعه عظیم چین تحت هدایت حزب کمونیست آن، مبارزه بیامان محور مقاومت ضد صهیونیستی به رهبری ایران، تقویت کره، مقاومت (هرچند همراه با عقبنشینیهای مقطعی) در مسیر گذار به سوسیالیسم در کشورهایی مانند ویتنام، کوبا و لائوس، و بقای ساختارهای چندقطبی ضد امپریالیستی در آمریکای لاتین (ونزوئلا، نیکاراگوئه و تا حدی بولیوی) موجب شدهاند که جهانی جدید یا جهان در حال ظهوری شکل بگیرد که جایگاه خود را مطالبه میکند و نشانههای استقلال خود را در منطقه ساحل آفریقا نیز به نمایش گذاشته است. کشورهایی همچون مالی، نیجر و بورکینافاسو در صف مقدم این جبهه قرار دارند. علاوه بر این، دولت-ملتهایی که پیشتر توسط امپراتوری غربی در وضعیت کشورهای در حال توسعه قرار گرفته بودند، مانند هند، برزیل و آفریقای جنوبی، نیز بهطور ضمنی اما در نهایت در این محیط جدید گنجانده شدهاند. ۲۲. در مواجهه با این چالش بیسابقه، محور آنگلوساکسون-صهیونیستی ناچار به واکنش شده است. در میان جناحهای حاکم بر هژمون جهانی تا این لحظه، دو گروه اصلی وجود دارند: سرمایهداران مالی جهانیگرا (که عمدتاً در حزب دموکرات متمرکز هستند) و امپریالیستهای قارهگرا (که عمدتاً به جناح جمهوریخواهان وابستهاند).(۵) تاکنون، هر دو جناح یک جنگ چندبعدی و چندشکلی را علیه جهان در حال ظهور که در بالا توصیف شد به راه انداختهاند، با دو هدف: جلوگیری از جایگزینی تاریخی امپراتوری غربی با یک نظم جدید و، مهمتر از آن، ناکام گذاشتن هرگونه پیوند دوباره با سوسیالیسم یا احیای آن در مقیاس جهانی. این جنگ تمامعیار که در سه دهه اخیرتک قطبی آمریکایی به راه افتاده، نتیجهای متناقض به بار آورده است: دمیدن جان تازهای در کابوس ژئوپلیتیکی محور آنگلوساکسون-صهیونیستی، یعنی کابوس اتحاد چین و روسیه، که یک ائتلاف مسلط بر "هارتلند" اوراسیا را تشکیل میدهد. این وضعیت زمانی وخیمتر میشود که ایران، دشمن بنیادین صهیونیسم، نیز به این معادله افزوده شده یا شود. ۲۳. مانند دوره ۱۹۴۹-۱۹۸۹، اولویت مطلق امپراتوری غربی که در حال افول است (به رهبری محور آنگلوساکسون-صهیونیستی و با حمایت دیگر همپیمانان آنگلوساکسون آن، همچنین اروپا و ژاپن)، تجزیه و تضعیف جبهه چندقطبی به هر قیمتی است. این همان عامل اصلی است که در پشت تمام تحرکات ژئوپلیتیکی ایالات متحده در دوران ریاستجمهوری قرار دارد. جناح قارهگرای تولیدگرا که به ترامپ وابسته است و در حال حاضر قدرت را در دست دارد، تصمیم گرفته که نمیتوان جنگ جهانی سوم را بهطور همزمان علیه جبهه چندقطبی و محور مقاومت ضد صهیونیستی به پیروزی رساند. بنابراین، نخستین گام باید گسستن پیوند میان فدراسیون روسیه و جمهوری خلق چین به هر قیمتی باشد، سپس نابودی ایران و محور مقاومت، و پسازآن شکست چین در چند جبهه، از جمله تایوان و آبهای مجاور آن، و در نهایت اجرای عملیات "بارباروسا ۲" علیه روسیه.(۶)ترتیب دو گام آخر ممکن است تغییر کند، اما نخستین اقدام، حذف ایران بهعنوان یک نیروی مخالف است تا جبهه چندقطبی دچار آسیب جدی شود (امپراتوری همواره نقطهای را که گمان میکند ضعیفترین است برای نخستین حمله انتخاب میکند). نابودی سوریه (آخرین دولت سکولار پانعربیستی در منطقه) و به دام انداختن آن در پروژههای جهادی، بهعلاوه اشغال نظامی مستقیم آنچه از فلسطین اشغالی باقی مانده است، و همچنین یک تجاوز نظامی جدید به لبنان، همگی گامهایی ضروری در این مسیر محسوب میشوند و ضربهای مهلک به محور مقاومت وارد خواهند کرد. حزبالله در لبنان با چالشهای جدی مواجه شده، زیرا این کشور در آستانه یک جنگ داخلی جدید قرار دارد، و فلسطین نیز با یک نسلکشی تمامعیار روبهروست، همراه با اولتیماتوم ترامپ برای نوار غزه و طرح احداث کانالی جدید از دریای سرخ، تحت کنترل صهیونیستی، که شامل تبعید اجباری مردم فلسطین میشود. بااینحال، محور مقاومت بارها و بارها توانایی خود را در مقاومت و بازسازی از پایه نشان داده است (ایدئولوگهای نظام غربی امروزه از اصطلاح "مقاومت" برای توصیف این پدیده استفاده میکنند، اصطلاحی که آنها با هدف وادار کردن ما به تحمل هرچه بیشتر شرایط تحمیلشده به کار میبرند). ۲۴. این همان دلیلی است که باعث تغییر موضع ایالات متحده در قبال اوکراین شده است. واشنگتن اکنون تلاش میکند زمان بخرد تا خود را مجدداً تسلیح کرده و نیروهای خود را در اوکراین مستقر کند، درحالیکه همزمان سعی دارد روسیه را از اتحاد خود با چین و ایران جدا کند. آمریکا با این کار، اروپا را در موقعیتی دشوار قرار داده است، مجبورش میکند تسلیحات آمریکایی بخرد، آن را به حاشیه سیاست جهانی میکشاند، و حتی ممکن است به نابودی آن منجر شود. از سوی دیگر، ایالات متحده در حال آمادهسازی قاره آمریکا و قطب شمال بهعنوان یک"قلعه" است، درحالیکه در نظر دارد با سرکوب کامل کوبا و از بین بردن فرایندهای چپگرایانه در ونزوئلا و نیکاراگوئه، منطقه را از "دشمنان داخلی" پاکسازی کند. برای این هدف، حتی گزینه حمله نظامی نیز بهعنوان یک راهکار قطعی مطرح شده است در همین حین، چین نیز در حال آماده شدن برای جنگ است. جنگ تمامعیاری که از سوییک سیستم در حال زوال به راه افتاده، در حال گسترش به ابعاد جهانی و وحشتناکی است، از جمله حوزههای اقتصادی، ایدئولوژیک-سیاسی، رسانهای، بیولوژیک-باکتریولوژیک، سایبری، شناختی، نظامی و شبهنظامی، پزشکی، ژنومی، ماهوارهای، شیمیایی، هستهای و غیره. در برابر این وضعیت، ضرورت حفظ سنت صلح در عزت و عدالت که توسط جنبش کمونیستی بشریت شکل گرفته، بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. برادری میان ملتها ضروریتر از همیشه است. ۲۵. ماههای آینده، روند مبارزات طبقاتی را در سطح جهانی مشخص خواهد کرد. مسئله دیگر تنها این نیست که آیا امپراتوری غربی سقوط خواهد کرد، بلکه این است که آیا نظام سرمایهداری جهانی که این امپراتوری طی پنج قرن آن را بنا کرده و پشتیبانی کرده است - نظامی که موجب بردهداری، فقر، گرسنگی، نسلکشی، رنجهای غیرقابل وصف، صدها میلیون مهاجرت اجباری، جنگها، سلب مالکیت گسترده از بشریت و غارت منابع آن در سراسر جهان شده - نیز همراه آن فروخواهد پاشید یا خیر. اینکه آیا این لحظه تاریخی نادر، دروازههای جدیدی را برای جنبش کمونیستی بشریت خواهد گشود، بستگی به تمام مبارزات در سراسر جهان و استراتژی صحیح آنها دارد. انقلاب سوسیالیستی ضروری شما. ---------------------------------- توضیحات مترجم : ۱-نویسنده به برخی از مباحث مطرحشده از سوی اقتصاددانانی مانند یانیس واروفاکیساشاره دارد که معتقدند سرمایهداری به سمت نوعی "فئودالیسم فناورانه" حرکت کرده است، جایی که شرکتهای فناوری بزرگ مانند گوگل، آمازون و مایکروسافت به اربابان جدیدی تبدیل شدهاند که دسترسی به منابع اقتصادی و اطلاعاتی را کنترل میکنند، درحالیکه دیگران در وضعیت وابستگی شدید به این ساختارهای قدرت قرار دارند.
۲-جنگ انگلستان و بوئر به دو درگیری نظامی میان امپراتوری بریتانیا و جمهوریهای مستقل بوئر (جمهوری آفریقای جنوبی و ایالت آزاد اورنج) در جنوب آفریقا اشاره دارد. این جنگها که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم رخ دادند، از مهمترین جنگهای استعماری بریتانیابودند. جنگ اول بوئر(۱۸۸۰–۱۸۸۱) این جنگ زمانی رخ داد که بریتانیا تلاش کرد جمهوری آفریقای جنوبی (ترانسوال) را که توسط مهاجران بوئر (عمدتاً از نژاد هلندی و آلمانی) تأسیس شده بود، به مستعمره خود تبدیل کند.جنگ با پیروزی بوئرها و امضای معاهده پریتویا (۱۸۸۱) به پایان رسید که در نتیجه آن، بریتانیا مجبور شد خودمختاری محدودی را به جمهوری آفریقای جنوبی اعطا کند. جنگ دوم بوئر(۱۸۹۹–۱۹۰۲) این جنگ زمانی آغاز شد که تنش میان بریتانیا و جمهوریهای بوئر بر سر حقوق مهاجران بریتانیایی، کنترل منابع غنی طلا و گسترش نفوذ امپریالیستی بریتانیا در جنوب آفریقا شدت گرفت.در نهایت، بوئرها شکست خوردند و با معاهده فریکنیگ (۱۹۰۲) جمهوریهای بوئر به مستعمره بریتانیا تبدیل شدند. این جنگ باعث ایجاد اردوگاههای کار اجباری مدرن شد که بعدها در جنگهای جهانیهیتلری ها از آن الگو گرفتند. ۳- هارتلندیک اصطلاح ژئوپلیتیکی است که به منطقهای کلیدی در مرکز اوراسیا شامل نواحی روسیه، چین، مغولستان، اسیایی مرکزی و ایران است. استراتژیست های غرب نظیر برژینسکی معتقدند هرکس بر این منطقه تسلط داشته باشد بر جهان تسلط دارد. ۴- منظور نویسنده این است که در جوامعی که توسعه سرمایهداری به اندازه کافی پیش نرفته و جامعه دچار کمبود ساختاری در تولید و توزیع منابع است، مسیر جایگزینی مثلا سوسیالیستی یا تعاونی و غیره هم نمی تواند شکل بگیرد. در این شرایط دین می تواند با تشویق به قناعت، صبر، ساده زیستی و نظارت اخلاقی درونی، این وضعیت را مدیریت و تحمل پذیرتر کند و در نتیجه نقش یک نظم دهنده اجتماعی جایگزین را برعهده گیرد. ۵- منظور از امپریالیست های قاره گرای ایالات متحده، گرایش خاصی از جریان های حاکم سیاسی و استراتژیست های امریکایی است که به جای تمرکز بر امپریالیسم جهانی یا مداخله در انسوی اقیانوس ها، بیشتر بر گسترش قاره امریکای شمالی و فضای هم مرز با آن یعنی کانادا و منطقه امریکای لاتین و حوزه کارائیب تاکید دارند. در مجموع "امپریالیستهای قارهگرا" در حزب جمهوریخواه یعنی جریانی ملیگرا، ضدجهانیگرا، ضدائتلافهای چندجانبه و طرفدار نوعی هژمونی منطقهای محدود به حریم قاره آمریکا و منافع مستقیم آمریکا، که از امپریالیسم جهانی فراتر از مرزها فاصله میگیرد، اما منطق سلطه را حفظ میکند. ترامپ در مجموع سخنگوی بندباز این جناح است. ۶- عملیات بارباروسا نام رمز حمله هیتلری به اتحاد شوروی بود. منظور نویسنده برنامه ریزی برای تکرار همان حمله است.
تلگرام راه توده:
|