راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

اتحاد شوروی

و سرانجام

ناکارآمدی اقتصادی

ع. خیرخواه

    

خلاصه:

بحران بزرگ ۱۹۲۹ جهان سرمایه‌داری را به‌طور کامل از درون فروپاشید. میلیون‌ها نفر بیکار شدند و ایمان به "دست نامرئی بازار" فرو ریخت. در همان زمان، اتحاد شوروی مسیر کاملاً متفاوتی را در پیش گرفته بود: برنامه‌های پنج‌ساله، صنعتی‌سازی سریع، آموزش همگانی و حذف بیکاری. هنگامی که غرب در رکود فرو رفته بود، اقتصاد شوروی رشد سالانهٔ دو‌رقمی داشت. همین تضاد، نگاه بسیاری از روشنفکران غربی را به مسئله سوسیالیسم و مفهوم برنامه‌ریزی اقتصادی جلب کرد.

در دههٔ ۱۹۳۰، هم‌زمان با فروپاشی بازار آزاد، اندیشهٔ دولت سازمان‌دهنده در غرب پا گرفت. تحت تاثیر تجربه شوروی جان مینارد کینز اقتصاددان آمریکایی استدلال کرد که بازار بدون مداخلهٔ دولت به تعادل نمی‌رسد. در آمریکا، دولت روزولت با اجرای برنامه اصلاحات موسوم به "نیو دیل" را با الهام از تجربه سوسیالیسم و برنامه ریزی شوروی آغاز کرد.

جنگ جهانی دوم این تحول را تثبیت کرد. در پایان جنگ، شوروی با وجود ۲۰ میلیون کشته و ویرانی هزاران شهر، در کمتر از پنج سال بازسازی شد و سطح تولید در ۱۹۵۰ به سطح پیش از جنگ رسید. اما شوک اصلی برای غرب در دههٔ ۱۹۵۰ فرا رسید: در ۱۹۴۹، شوروی نخستین بمب اتمی خود را آزمایش کرد و انحصار آمریکا شکست. در ۱۹۵۷، شوروی اسپوتنیک را به فضا فرستاد و در ۱۹۶۱، گاگارین نخستین انسان شد که زمین را ترک کرد. جهان دریافت که نظامی بدون بازار و سود خصوصی می‌تواند در علم و فناوری پیشتاز باشد.

در واکنش به این شوک، آمریکا ساختار علمی خود را بازسازی کرد برنامه های ناسا و دراپا در سال ۱۹۵۸ بطور مسقتیم تحت تاثیر شوک اسپوتنیک بود. از این پس، سرمایه‌داری وارد مرحلهٔ تازه‌ای شد که جان کنت گالبریت آن را "سرمایه‌داری برنامه ساز" نامید: پیوند دولت، علم و سرمایه برای حفظ برتری جهانی.

در همین دوران، نهادهایی مانند "کمیتهٔ اقتصادی کنگره"، و موسسات "راند" و "برکینگز" مأمور مطالعهٔ اقتصاد شوروی شدند. نتیجهٔ تحقیقات آن‌ها آشکار بود: برنامه‌ریزی متمرکز و مهار سود می‌تواند در بسیج منابع و فناوری کارآمدتر از بازار عمل کند.اما پاسخ آمریکا، در عین اقتباس، جنبهٔ تدافعی نیز داشت. خطر اصلی در نگاه واشنگتن، جاذبهٔ تمدنی شوروی بود — مدلی که برای کشورهای تازه‌استقلال‌یافته الهام‌بخش به‌نظر می‌رسید.

سیاست موسوم به "مهار" نیز ناشی از درک سریع از همین واقعیات بود. جورج کنان در ۱۹۴۷ پیشنهاد کرد که شوروی باید از طریق فشار نظامی، اقتصادی و فرهنگی در مرزهای خود محدود شود. پیمان‌هایی چون ناتو، سنتو و سیتو در همین راستا پایه گذاری شدند و ایران نیز در چارچوب سنتو به یکی از دژهای مقابله با تمدن تازه سوسیالیستی تبدیل شد.در سطح فرهنگی نیز، رسانه‌ها و نهادهای آموزشی غرب مأمور القای برتری بازار آزاد شدند.

اما در خود شوروی نیز تناقض‌هایی عمیق پدید آمد. این کشور در علم و فناوری در صف اول جهان قرار داشتولی به دلایل ساختاری و ایدئولوژیک نتوانست دانش را به کالا و رشد مصرفی تبدیل کند.شوروی فاقد مستعمرات و مخالف ایدئولوژیک بهره‌کشی جهانی بود؛ منابعش محدود بود و تخریب زیست‌محیطی گسترده و فشار به نیروی کار را نمی پذیرفت. بعدها در کشورهای غربی فیلم های مستندی پخش شد که نشان می داد مثلا از یک کارخانه شوروی با حدود 1000 کارگر، حدود 300 نفر آن در مرخصی با حقوق هستند که اکثریتآنها را مرخصی زنان پیش یا پس از زایمان تشکیل می داد. سرمایه داری غرب این نظم را تمسخر می کرد و آن را نشانه ناکارآمدی و عدم بهره وری می دانست.

از سوی دیگر، رقابت تسلیحاتی تحمیل شده نیز بخش بزرگی از بودجه را می بلعید و پیامدهای دانش و منابع را بناگزیر در خدمت توازن نظامی قرار می داد.شوروی می‌خواست انسانی‌تر از سرمایه‌داری باشد، اما ابزار لازم برای پیوند علم و زندگی را نداشت.

در نتیجه، دو مسیر تمدنی از هم جدا شدند.سرمایه‌داری برای بقاء، برنامه‌ریزی را اقتباس کرد و درون منطق سود جذب نمود؛سوسیالیسم برای تعالی انسان، سود را حذف کرد اما در بازسازی خلاقیت جمعی ناکام ماند.

سیاست مهار، در ظاهر پیروزی نظامی غرب بود، اما در عمق، پیروزی تمدن سودمحور بر تمدنی بود که هدف آن زندگی و برابری بود.بااین‌حال، در قرن بیست‌ویکم که سرمایه‌داری جهانی به مرحلهٔ تخریب زیستی و اجتماعی رسیده است، اهمیت تجربهٔ شوروی دوباره آشکار می‌شود.زیرا هدف واقعی آن، هرچند نیمه‌تمام ماند، اما امروز در مقیاس جهانی به ضرورت بدل شده است.

-------------------------------------

 

مقدمه: افسانه ناکارآمدی و واقعیت یک سده

پس از فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱، روایت مسلط در جهان غرب چنین بود:
شوروی سقوط کرد زیرا فاقد سازوکار درونی نوآوری بود؛ زیرا اقتصاد متمرکز، رقابت را از میان برد و دولت، خلاقیت فردی را خفه کرد. در این روایت، شکست سوسیالیسم به منزله پیروزی نهایی بازار و اثبات "پویایی طبیعی سرمایه داری" معرفی شد.

اما این تصویر، بیش از آن‌که تحلیلی تاریخی باشد، افسانه ای ایدئولوژیک بود که در دهه ۱۹۹۰ ساخته شد تا بحران های مزمن غرب در دهه های پیشین را پنهان کند. اگر به نیمه نخست قرن بیستم بازگردیم، ماجرا دقیقا برعکس است. در زمانی که بازارهای سرمایه داری در حال فروپاشی بودند، این سوسیالیسم شوروی بود که به جهان نشان داد اقتصاد می تواند بدون منطق سود هم کار کند.

از بحران بزرگ ۱۹۲۹ تا دهه ۱۹۷۰، هیچ‌یک از قدرت های غربی نتوانستند بدون مداخله گسترده دولت، از رکود عبور کنند. در مقابل، اتحاد شوروی، با وجود فقر اولیه، صنعتی ترین اقتصاد غیرسرمایه‌داری جهان را بنا کرد، آموزش و بهداشت همگانی را تحقق بخشید و تا آستانه دهه ۱۹۸۰ در علوم پایه و فناوری در سطح نخست جهانی قرار داشت.

در واقع، همان کشورهایی که پس از ۱۹۹۱ سوسیالیسم را "فاقد نوآوری" معرفی کردند، خود در دهه های ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰شدیدا دنبال درک دلایل موفقیت شوروی و درس اموزی از آن بودند و کوشیدند ساختارهای علمی و برنامه ریزی ملی خویش را بر پایه همان منطق بنا کنند.

تناقض تاریخی در همین‌جاست: نظامی که روزی الهام ‌بخش نجات سرمایه داری بود، در پایان قرن، به دست همان سرمایه داری متهم به ناکارآمدی شد. برای درک این تناقض، باید به نقطه آغاز بازگردیم یعنی به دوران بحرانی که سرمایه داری را به مرز فروپاشی کشاند و الگوی شوروی را به بدیل تمدنی تبدیل کرد.

 

‏۱- بحران بزرگ و ظهور الگوی شوروی "۱۹۲۹–۱۹۳۹"

بحران ۱۹۲۹ بزرگ ترین فروپاشی نظام بازار در تاریخ سرمایه داری بود. ظرف چند سال، بیکاری در ایالات متحده به بیش از یک‌چهارم جمعیت فعال رسید و تولید صنعتی در اروپا تقریبا نصف شد. هزاران بانک ورشکست شدند، سرمایه گذاری خصوصی فروپاشید و میلیون ها نفر در فقر مطلق افتادند. اطمینان دیرینه غرب به "دست نامرئی بازار" درهم شکست.

در همان زمان، در سوی دیگر جهان، اتحاد شوروی تجربه ای کاملا متضاد را از سر می گذراند. نخستین و دومین برنامه پنج‌ساله این کشور (۱۹۲۸ تا ۱۹۳۷) با هدف صنعتی‌سازی سریع، حذف بیکاری و توسعه آموزش همگانی اجرا شد. شوروی در حالی رشد سالانه تولید صنعتی بیش از ده درصدی را ثبت می کرد که جهان سرمایه داری در رکود و آشفتگی فرو رفته بود.

این تضاد، برای بسیاری از نخبگان فکری غرب، شوک‌ آور بود. آنان که سقوط اتحاد شوروی را ظرف حداکثر پنج سال پیش بینی کرده بودند اکنون با این پرسش روبرو بودند که چگونه ممکن است نظامی که مالکیت خصوصی را لغو کرده و سود را از مرکز تصمیم گیری کنار نهاده است، چنین رشد پایداری نشان دهد؟ از همین‌جا، نگاه تازه ای به مفهوم برنامه ریزی اقتصادی پدید آمد؛ نگاهی که به تدریج از مرزهای چپ عبور کرد و به قلب محافل لیبرال و آکادمیک غربی راه یافت.

از میانه دهه ۱۹۳۰ موجی از سفرها و گزارش ها درباره تجربه شوروی در مطبوعات و دانشگاه های اروپا و آمریکا منتشر شد. کتاب "کمونیسم شوروی، تمدنی نوین؟" نوشته سیدنی و بئاتریس وب (۱۹۳۵)* از نخستین متونی بود که برنامه ریزی شوروی را نوعی "مدیریت عقلانی اقتصاد" توصیف کرد. اقتصاددانانی چون اسکار لانگه و آبا لرنر نیز در مناظرات مشهور خود با هایک و فون میزس، از امکان برنامه ریزی سوسیالیستی به عنوان جایگزینی علمی برای بازار دفاع کردند.**

حتی جان مینارد کینز، که در ابتدا منتقد اقتصاد دولتی بود، در فضای پس از بحران دریافت که بدون مداخله هماهنگ دولت، هیچ سازوکار خودکار بازار نمی تواند اشتغال عمومی و تقاضا را تضمین کند. به این ترتیب، "برنامه ریزی" که تا پیش از دهه ۳۰ مترادف با دیکتاتوری تلقی می شد، به یکی از واژگان نجات‌بخش تمدن غرب بدل شد.

در آستانه جنگ جهانی دوم، تحت تاثیر موفقیت های اتحاد شوروی ایده دولت سازمان دهنده در ذهن سیاستمداران و اقتصاددانان تثبیت شده بود: دولت نه صرفا ناظر، بلکه معمار چرخه تولید و اشتغال است. این چرخش ذهنی، زمینه شکل گیری نخستین نسخه سرمایه داری برنامه ریز را در دل بحران فراهم کرد.

 

‏۲- پاسخ سرمایه داری به بحران: از کینز تا نیو دیل

در آمریکا، پاسخ عملی به این بحران با ریاست‌جمهوری فرانکلین روزولت آغاز شد. برنامه موسوم به "نیو دیل"  در فاصله ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ به معنای واقعی کلمه نظام "برنامه ریزی درون سرمایه ‌داری" بود. شبکه ای از طرح های عمومی، نهادهای تنظیم‌ گر و پروژه های عظیم عمرانی که با بودجه دولتی اجرا می شدند.

سازمان‌هایی مانند "اداره کارهای عمومی"، "اداره برق دره تنسی" و اداره بازیابی صنایع  نه فقط برای ایجاد اشتغال، بلکه برای بسیج اجتماعی منابع طراحی شده بودند یعنی همان چیزی که در آن زمان در شوروی به صورت متمرکز انجام می گرفت.بسیاری از مشاوران نیو دیل، آشکارا از دستاوردهای صنعتی شوروی سخن می گفتند و هشدار می دادند که اگر دولت آمریکا نقشی فعال نپذیرد، سرمایه داری در خطر فروپاشی است.

در همین دوره، نظریه جان مینارد کینز، اقتصاددان مشهور، پشتوانه فکری این دگرگونی شد. کینز در کتاب در "نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول" (۱۹۳۶)، استدلال کرد که بازار درون‌زا گرایش به رکود دارد و فقط با هزینه‌ کرد دولتی، هدایت نرخ بهره و سیاست فعال اشتغال می توان آن را به تعادل رساند. در واقع، کینز از نظر فلسفی، همان منطق شوروی را در شکلی تعدیل ‌شده پذیرفت: ضرورت مهار سودآوری و برنامه ریزی کلان برای بقاء تمدن صنعتی.در اروپا نیز تأثیر مشابهی دیده شد. در فرانسه، انگلستان و سوئد، دولت رفاه با همین منطق پا گرفت: تأمین اجتماعی، بیمه همگانی و کنترل سرمایه گذاری های راهبردی.

به این ترتیب، دهه ۱۹۳۰ نقطه چرخش تمدنی بود. غرب برای نخستین بار پذیرفت که دولت باید در بازتولید اقتصادی و اجتماعی نقش مرکزی ایفا کند. اگر شوروی برنامه ریزی را از مسیر حذف بازار آغاز کرد، غرب آن را در دل بازار گنجاند؛ و بدین‌گونه، دو مسیر موازی اما هم ‌ریشه در تاریخ قرن بیستم شکل گرفتند.

 

‏۳- جنگ جهانی دوم و درک ضرورت مهار سودآوری

جنگ جهانی دوم، به معنای دقیق کلمه، آزمون نهایی برای هر دو نظام بود. سرمایه داری غربی و سوسیالیسم شوروی. غرب دریافت که بدون سازمان دهی دولتی، مهار سود و بسیج هماهنگ منابع، بقاء ممکن نیست.در ایالات متحده، دولت روزولت در قالب "اقتصاد جنگی" ساختار تولید و مصرف را در دست گرفت. تخصیص مواد خام، سهمیه‌بندی کالاها، کنترل قیمت ها و هدایت صنایع به تولید نظامی؛ همه در مقیاسی انجام شد که تا پیش از آن برای سرمایه داری غیرقابل تصور بود. در بریتانیا نیز "شورای تولید جنگی" عملا همان نقشی را ایفا می کرد که در شوروی کمیته برنامه ریزی ایالتی (گوسپلان) برعهده داشت.

در سوی دیگر، اتحاد شوروی با وجود تهاجم گسترده آلمان، نمونه ای بی نظیر از توان سازمان دهی در برنامه ریزی نشان داد. انتقال ۲۵۰۰ کارخانه از مناطق غربی به پشت جبهه در عرض چند ماه، بسیج میلیونی زنان در صنایع سنگین، و استمرار تولید تسلیحات در شرایط محاصره، نشانه ساختار اقتصادی ای بود که حتی در اوج بحران قادر به بازتولید خود بود.

وقتی جنگ در ۱۹۴۵ با تسخیر برلین توسط ارتش اتحاد شوروی پایان یافت، دو واقعیت در برابر جهان قرار داشت: یکی سرمایه داری ای که برای بقاء ناگزیر از کنترل و برنامه ریزی شده بود، و دیگری کشوری که در بدترین شرایط تاریخی توانسته بود با سوسیالیسم و برنامه‌ ریزی، بقاء و حتی پیروزی را تضمین کند.

اما آنچه در سال های پس از جنگ جهان را شگفت‌زده کرد، نه صرفا پیروزی نظامی شوروی، بلکه سرعت بازسازی اقتصادی آن بود. کشوری که بیش از بیست میلیون نفر از جمعیتش را از دست داده، چهل میلیون معلول بجا گذاشته و بیش از بیست هزار شهر و روستای آن ویران شده بود، تنها ظرف پنج سال بدون هیچ کمک خارجی بازایستاد. تا ۱۹۵۰، تولید صنعتی شوروی از سطح پیش از جنگ فراتر رفت.

در همین سال ها، در غرب نیز، برنامه ریزی به قاعده جدید اقتصاد بدل شد. ایالات متحده با اجرای طرح مارشال، نوعی برنامه ریزی جهانی برای بازسازی سرمایه داری اروپایی را آغاز کرد. در واقع، هر دو بلوک پیروزی خود را مدیون یک واقعیت واحد بودند:  برنامه ریزی و مهار سودمحوری نه نشانه سوسیالیسم، بلکه شرط بقای تمدن صنعتی بود.

 

‏۴-  از بمب اتم تا اسپوتنیک: شوک سوسیالیسم شوروی برای غرب

پیروزی شوروی در جنگ، فقط آغاز مرحله ای تازه بود. جهان به سرعت با نشانه های تازه ای از قدرت سوسیالیسم و برنامه ریزی آن روبه ‌رو شد. در سال ۱۹۴9، تنها چهار سال پس از جنگ، اتحاد شوروی نخستین بمب اتمی خود را آزمایش کرد و انحصار هسته ای غرب را شکست. در ۱۹۵۷، پرتاب ماهواره "اسپوتنیک" آغاز عصر فضا را رقم زد و در ۱۹۶۱، پرواز تاریخی یوری گاگارین نشان داد که نظامی مبتنی بر مهار سودآوری همراه با برنامه ریزی دولتی می تواند در عرصه‌هایی موفق شود که پیش تر انحصار شرکت های خصوصی و قدرت های سرمایه ‌دار بود.

این سه رخداد، سه ضربه پیاپی به غرور تمدن غربی وارد کردند. جهان دید که کشوری بدون بازار آزاد و سرمایه ‌داری خصوصی، قادر است نه تنها در سطح نظامی، بلکه در پیشرفته ترین حوزه های علمی نیز پیشتاز شود. در واکنش به این شوک، غرب کوشید از درون خود را بازسازی کند. در ایالات متحده، دولت فدرال بودجه عظیمی به پژوهش های علمی اختصاص داد تا توان علمی کشور در قالبی سازمان‌ یافته، دولتی و هدفمند به کار گرفته شود.

برای غرب، موفقیت شوروی در دهه ۵۰ صرفا چالشی فناورانه نبود، بلکه تهدیدی برای مشروعیت تمدنی اش بود. چون نشان می داد که نظم غیر سودمحور نیز می تواند هم پیشرفته و هم کارآمد باشد. همین احساس خطر بود که بعدها، در سطح ژئوپلیتیک، به شکل سیاست "مهار" و ایجاد کمربند بهداشتی علیه شوروی تبلور یافت؛ تلاشی برای محاصره جهانی مدلی که در آن زمان جذاب ترین بدیل سرمایه داری به حساب می آمد.

 

‏۵-  کمیسیون های آمریکایی و بازآفرینی سرمایه داری

دهه ۱۹۵۰ در ایالات متحده، دوران اضطراب فکری و نهادی در برابر قدرت نوظهور شوروی بود. پیروزی های متوالی شوروی در عرصه های علمی و نظامی، پرسشی بنیادی در میان نخبگان آمریکایی ایجاد کرد: چرا نظامی که بر رقابت و سود استوار است، در برابر کشوری بدون بازار آزاد در حال عقب‌ماندن است؟

برای پاسخ به این پرسش، مجموعه ای از نهادهای تحقیقاتی دولتی و نیمه‌دولتی مأمور مطالعه شدند. مهم ترین آن ها عبارت بودند از جمله:

- کمیته اقتصادی مشترک کنگره آمریکا(Joint Economic Committee)،
- مؤسسهRAND (که از دل نیروی هوایی شکل گرفت)، و

- بروکینگز اینستیتوشن. ***

در کنار آن ها، گزارش های متعددی نیز از سوی سیا (CIA) درباره عملکرد اقتصادی و علمی اتحاد شوروی منتشر شد.نتایج این تحقیقات به تدریج یک واقعیت را آشکار کرد:
برنامه ریزی متمرکز در حوزه های علمی، نظامی و زیرساختی از نظام بازار کارآمدتر است.
شوروی توانسته بود ظرفیت پژوهشی و نیروی انسانی را در قالبی منسجم به کار گیرد؛ چیزی که در غرب پراکنده و تابع سود کوتاه مدت شرکت ها بود.

در واکنش، دولت آمریکا تصمیم گرفت علم و فناوری را به حوزه سیاست عمومی ارتقا دهد.
نتیجه مستقیم این تصمیم، تولد ساختارهایی بود چون :

-  "بنیاد ملی علوم ایالات متحده" - ۱۹۵۰

- "سازمان ملی هوانوردی و فضایی ایالات متحده"، ناسا -۱۹۵۸

- "آژانس پروژه های پژوهشی پیشرفته دفاعی"، دراپا ۱۹۵۸ ****


به این‌ترتیب، سرمایه داری غربی به مرحله ای تازه وارد شد که جان کنت گالبریت آن را "سرمایه داری برنامه ریز" (Planning Capitalism) نامید: نظامی که در آن دولت، شرکت ها و نهادهای پژوهشی در پیوندی ارگانیک به بازتولید انباشت یاری می رسانند.

اما این فقط یک خوانش از واقعیت بود. در همان زمان، متفکران مارکسیست در اروپا و آمریکا، همین پدیده را با نام دیگری می شناختند: "سرمایه داری انحصاری– دولتی". از دید اندیشمندانی نظیر پل باران، پل سوییزی در امریکا و پل بوکارا در فرانسه ادغام دولت و سرمایه نشانه پیشرفت نبود، بلکه نتیجه بحران ساختاری سرمایه داری بود که برای بقاء ناگزیر از مهار سود از یکسو و برنامه ریزی در خدمت سود انحصارات، از سوی دیگر، شده بود.

بدین‌سان، دو تفسیر از یک روند واحد شکل گرفت:

در روایت بورژوایی، دولت برنامه ریز تجلی بلوغ و عقلانیت سرمایه داری بود؛
در روایت مارکسیستی، نشانه ناکارآمدی و ضرورت قرار گرفتن دولت در خدمت سرمایه داری انحصاری. اما هر دو روایت بر یک واقعیت تکیه داشتند : پذیرش ناگزیر برنامه‌ ریزی و مهار سوداوری به عنوان شرط بقاء نظام صنعتی.

 

‏۶-  مهار شوروی: از محاصره نظامی تا قرنطینه تمدنی

در همین دوران که آمریکا از تجربه شوروی می آموخت، به تدریج فهمید که قدرت این رقیب نه در زرادخانه نظامی اش، بلکه در جاذبه تمدنی برنامه ریزی و عدالت اجتماعی آن است. مدلی که در اتحاد شوروی عمل می کرد، می توانست برای جهان تازه‌استقلال‌یافته آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین الهام بخش باشد. خطر واقعی در همین "قابلیت سرایت" نهفته بود.

برای مقابله با آن، واشنگتن به تدوین سیاستی همه‌جانبه پرداخت که عنوان رسمی آن "مهار" (Containment)  بود. پایه‌گذار فکری این سیاست، جورج کنان دیپلمات آمریکایی بود که در مقاله معروف خود "منابع رفتار شوروی" (۱۹۴۷) پیشنهاد کرد باید شوروی را از طریق ترکیب فشار نظامی، اقتصادی و فرهنگی در مرزهای خود محدود کرد تا در نهایت فروبپاشد. در عین حال مفهوم قدیمی‌تری نیز در پس ذهن طراحان سیاست خارجی وجود داشت:  "کمربند بهداشتی"(Sanitary Cordon).

این اصطلاح نخست در سال های پس از انقلاب ۱۹۱۷ توسط دولت فرانسه (کلمانسو) به کار رفت، با هدف ایجاد دیواری سیاسی میان روسیه بلشویکی و اروپا برای جلوگیری از "سرایت انقلاب".در دهه ۱۹۵۰، این مفهوم دوباره زنده شد؛ این بار نه فقط در معنای نظامی، بلکه به عنوان قرنطینه تمدنی علیه الگوی سوسیالیستی.

ایالات متحده از طریق پیمان های ناتو در اروپا، سنتو در خاورمیانه، و سیتو در شرق آسیا، کمربندی از دولت های وابسته ایجاد کرد تا گسترش جاذبه شوروی را مهار کنند. اما مهار فقط جغرافیایی نبود. نظریه‌پردازانی مانند جوزف نای بعدها نشان دادند که این راهبرد دو وجه دارد:

۱-  قدرت سخت: محاصره نظامی و اقتصادی؛

۲- قدرت نرم:  تسلط فرهنگی، رسانه ای و علمی برای بی اعتبارسازی الگوی شوروی در ذهن ملت ها.

در واقع، جنگ سرد چیزی فراتر از رقابت دو بلوک بود: جنگ میان دو درک تمدنی متضاد.
یکی بر پایه سود، مصرف و رقابت؛ دیگری بر پایه برنامه ریزی، عدالت و بازتولید اجتماعی.
"کمربند بهداشتی" دقیقا برای قرنطینه درک دوم طراحی شده بود تا مانع از سرایت اندیشه "پیشرفت بدون سود" به جهان پیرامونی شود.

به این ترتیب، همان‌طور که آمریکا از برنامه ریزی شوروی در درون خود بهره گرفت، هم‌زمان در بیرون آن را محاصره کرد. برنامه ریزی در داخل، برای نجات سرمایه داری؛ و مهار در خارج، برای جلوگیری از گسترش بدیل آن.

 

‏۷-  محدودیت های ساختاری شوروی در کالایی‌سازی دانش

در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، اتحاد شوروی تقریبا در همه زمینه های علمی و فنی در مرز و پیشران دانش جهانی قرار داشت: از فیزیک هسته ای و فضانوردی گرفته تا ریاضیات و علوم رایانه. دانشگاه ها و مؤسسات پژوهشی آن با بودجه ای دولتی، نیرویی عظیم از دانشمندان و مهندسان را پرورش داده بودند. اما این توان علمی، که می توانست زیربنای نوسازی اقتصادی باشد، از دو جهت دچار رکود شد.

در درجه اول ریشه رکود نه در فقدان نوآوری، بلکه در ساختار تمدنی متفاوت شوروی بود.
از یکسو در نظام سرمایه داری، دانش از مسیر تبدیل به کالا و تولید سود بازتولید می شود؛ هر نوآوری باید به مصرف تازه ای منجر شود. اما در شوروی، علم در خدمت نیاز واقعی انسان بود، نه در خدمت بازار. در نتیجه، انگیزه ای برای خلق "نیازهای مصنوعی" وجود نداشت و چرخه کالایی ‌سازی به صورت ساختاری ناقص ماند.

از سوی دیگر، اتحاد شوروی منابع استعماری خارجی نداشت و از نظر ایدئولوژیک نیز بهره کشی از جهان پیرامون را رد می کرد. درحالی‌که غرب مازاد انباشت خود را از مستعمرات و از تخریب محیط زیست جهانی تأمین می کرد، شوروی مجبور بود تمام بار توسعه را از درون جامعه بر دوش کشد.

و بالاخره شوروی تخریب محیط زیست و نیروی کار را برای خود ممنوع کرده بود. در حالیکه رقابت با غرب در تولید کالا بدون تن دادن به چنین تخریبی ممکن نبود.

افزون بر این، رقابت تسلیحاتی با غرب، بخش عظیمی از بودجه و استعداد علمی را به حوزه نظامی کشاند. از دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰، نزدیک به نیمی از کل پژوهش های علمی و منابع شوروی در صنایع دفاعی متمرکز بود. به این‌ترتیب، علم از عرصه زندگی روزمره جدا شد و در خدمت حفظ توازن نظامی قرار گرفت.

در نتیجه فاصله ای فزاینده میان پیشرفت علمی و تولید کالایی پدید آمد. دانش پیش می رفت، اما تولید اجتماعی از آن بهره نمی گرفت. این شکاف، که در ظاهر اقتصادی بود، در واقع نشانه یک تضاد تمدنی عمیق تر بود: شوروی می خواست جامعه ای انسانی تر از سرمایه داری بسازد، اما ابزارهای لازم برای پیوند دادن علم، زندگی و بازتولید خلاق را در یک محیط جهانی متخاصم در اختیار نداشت.

با اینحال نقطه ضعف بنیادین شوروی در این بخش نبود، بلکه در درک ایدئولوژیک آن از پیشرفت بود. رهبران شوروی بویژه از دهه پنجاه به بعد بجای آنکه برتری خود را به غرب در برتری تمدنی انسانی تر که کار و بهداشت و سلامت و آموزش و اوقات فراغت و برخورداری برابر از امکانات را برای همه فراهم کرده بود ببینند، آن را به رقابت در بهره وری و تولید بیشتر کالا تبدیل کردند. برای آنها علامت پیروزی سوسیالیسم بر سرمایه داری این شد که بتوانند کالایی بیشتر از کشورهای سرمایه داری تولید کنند یعنی درست همان عرصه ای که در آن ضعف داشتند و اصلا امکان رقابت با غرب را نداشتند.

این ایدئولوژی رقابت و جلو زدن از سرمایه داری غربی بیش از آنکه به داخل مردم راه یابد در خود رهبران شوروی ریشه دواند. ایدئولوژی مصرف به مثابه پیشرفت زمینه ساز فساد شد و در نهایت وقتی رهبران شوروی متوجه شدند نمی شود از غرب در تولید کالا جلو زد، الگوی سرمایه داری را بعنوان الگویی برتر پذیرفتند. سرانجام این توهم به تسلیم ایدئولوژیک و سیاسی دربرابر غرب انجامید. واقعیتی که اکنون امثال ولادیمیر پوتین هم به آن اقرار می کنند و صریحا می گویند که "رهبران شوروی درباره غرب دچار توهم بودند".

بدینسان فروپاشی شوروی نه نتیجه ناکارامدی بلکه نتیجه تلاش برای ساختن تمدنی انسانی در شرایطی بود که سرمایه داری غرب هنوز همه امکانات استعمار و کالایی سازی و تخریب را از دست نداده بود و با حذف شوروی امکاناتش در این عرصه به همه جهان بسط یافت.

 

‏۸- دو مسیر تمدنی در قرن بیستم

در قرن بیستم، جهان دو مسیر موازی اما متضاد را آزمود.سرمایه داری، پس از بحران ۱۹۲۹، برای بقاء ناگزیر از پذیرش برنامه ریزی و مهار سودآوری شد؛ و سوسیالیسم شوروی کوشید از دل برنامه ریزی، منطق تازه ای از پیشرفت انسانی پدید آورد. غرب توانست با وام‌گیری از دشمن خود، بحرانش را موقتا مهار کند. با ترکیب دولت، علم و سرمایه، برپایه وحشیانه ترین شکل های استثمار زحمتکشان در داخل و خلق های دیگر کشورهای جهان و تخریب طبیعت شکل تازه ای از انباشت پدید آورد که تا چند دهه دوام آورد.

در مقابل، اتحاد شوروی نخستین تلاش تاریخی برای عبور از سود به بازتولید اجتماعی بود. مشکل آن در ناکارآمدی نبود که اتفاقا در شرایط تاریخی تمدن سرمایه داری کارامدی در حد معجزه داشت، ولی از نظر تاریخی پیشرس بود. در جهانی که هنوز از منابع ارزان، نیروی کار فراوان و بازارهای توسعه‌نیافته برخوردار بود، سرمایه داری هنوز ظرفیت بازتولید خود را از دست نداده بود. منطق سود و سرمایه و مصرف و پذیرش تخریب انسان و طبیعت هنوز وجه غالب تمدن بشری بود، چه بسا هنوز فرهنگ مسلط است.

سیاست مهار آمریکا، با ایجاد کمربندهای نظامی و فرهنگی، نه ‌فقط شوروی بلکه ایده تمدنی بدیل را در قرنطینه نگاه داشت. اما در بلند مدت، همان منطق سود که زمانی موتور رشد بود، به منبع بحران زیستی و اجتماعی بدل شد. امروز، در دورانی که سرمایه داری جهانی به مرحله تخریب همه عرصه های زندگی رسیده، ارزش تاریخی تجربه شوروی از نو آشکار می شود. گذار از تولید برای سود به اقتصاد در خدمت زندگی؛ راهی که اتحاد شوروی آغاز کرد اما ناتمام گذاشت اکنون در مقیاس جهانی به ضرورت بقای تمدن بشری بدل شده است.

 

زیرنویس ها:

*

سیدنی و بئاتریس وب، زوج معروف تاریخنگار بریتانیایی. نخستین بار لنین در دوران تبعید به همراه همسرش نادژدا کروپسکایا کتاب این زوج درباره تاریخ جنبش کارگری در بریتانیا را به زبان روسی ترجمه کرد. (نگاه کنید به خاطرات خواهر لنین در راه توده)

 

**

مناظرات میان اسکار لانگه (Oskar Lange)  و آبا لرنر (Abba Lerner)  از یک‌سو و فریدریش هایک (Friedrich Hayek)  و لودویگ فون میزس (Ludwig von Mises)  از سوی دیگر، به عنوان "مناظره محاسبه سوسیالیستی" (Socialist Calculation Debate) شناخته می شود. این بحث از دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ میلادی جریان داشت و یکی از مهم ترین جدل های قرن بیستم درباره امکان برنامه ریزی اقتصادی در برابر نظام بازار بود.

 

***

  Joint Economic Committee (JEC) –کمیته اقتصادی مشترک کنگره ایالات متحد که
در سال ۱۹۴۶ تأسیس شد تا به صورت مشترک برای مجلس نمایندگان و سنا تحلیل های اقتصادی و ارزیابی های سیاستی فراهم کند.

. RAND Corporation –مؤسسه رند. در ۱۹۴۸ از دل نیروی هوایی آمریکا و با حمایت شرکت هواپیمایی داگلاس تأسیس شد. رند  ی از نخستین اندیشکده های مدرن است که پژوهش های راهبردی در حوزه های نظامی، فناوری، علوم اجتماعی، اقتصاد و سیاست عمومی انجام می دهد. بسیاری از مفاهیم کلیدی جنگ سرد (مانند بازدارندگی هسته ای، تحلیل سیستم ها و شبیه‌سازی سیاست ها) در این مؤسسه پرورده شد.

. Brookings Institution –مؤسسه بروکینگز. در سال ۱۹۱۶ در واشینگتن تأسیس شد و یکی از قدیمی ترین و معتبرترین اندیشکده های آمریکا است. فعالیت آن در از اواخر دهه ۴۰ و ۵۰ میلادی به اوج رسید. بروکینگز نقش مهمی در تدوین سیاست های "نیو دیل"، اصلاحات اداری و برنامه ریزی اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم داشته و همچنان یکی از مراکز اصلی شکل‌دهنده گفتمان سیاست گذاری در ایالات متحده به شمار می رود.

 

****

National Science Foundation (NSF) – "بنیاد ملی علوم ایالات متحده"
نهاد فدرالی مستقلی است که در سال ۱۹۵۰ تأسیس شد و مأموریت آن حمایت از پژوهش های پایه در همه شاخه های علوم و مهندسی است

. NASA – National Aeronautics and Space Administration – "سازمان ملی هوانوردی و فضایی ایالات متحده". در سال ۱۹۵۸، بلافاصله پس از پرتاب اسپوتنیک توسط شوروی، برای هماهنگی و هدایت برنامه های فضایی آمریکا تأسیس شد.

. DARPA – Defense Advanced Research Projects Agency – "آژانس پروژه های پژوهشی پیشرفته دفاعی". این نهاد نیز در سال ۱۹۵۸، در پاسخ به شوک اسپوتنیک، زیر نظر وزارت دفاع آمریکا تأسیس شد. مأموریت دراپا، پیشبرد پژوهش های بلندپروازانه برای حفظ برتری فناورانه نظامی ایالات متحده است و سیلیکون ولی از درون آن بیرون آمد.

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 987   -  14 آبان  1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت