|
بخش هفتم و پایانی خاطرات خواهر بزرگ لنین سومین دستگیری لنین و خروج از روسیه! ترجمه راه توده |
|
ولادیمیر چند روزی در مسکو ماند و فورا راهی پسکوف شد. ولی هنوز خوشحالی مان از بازگشت ایلیچ از تبعید سیبری تمام نشده بود که در ماه مه خبر دستگیری اش در پترزبورگ رسید. این ضربه، به ویژه برای مادرم، طاقت فرسا بود. او با وجود استواری همیشگی، دیگر زیر بار پیدرپی بازداشت ها تاب نداشت. پیشتر برادرم دیمیتری، دانشجوی سال پنجم، بخاطر پرونده ای بی اساس نه ماه در زندان مانده بود؛ هیچ مدرکی علیه حلقه کوچک خودآموزانی که او در آن بود وجود نداشت و حتی فعالیتش در کارخانه "گوزون" هم کشف نشده بود. زندان او را فرسوده کرد و مادر را بیمار ساخت. اندکی بعد، خواهرم ماریا ایلینیچنا هم بدون هیچ ارتباطی با انجمن های سیاسی دستگیر شد. ناچار تحصیلش در بروکسل را رها کرد و به نیژنی تبعید گردید. مادر، میان تولا برای دیدار دیمیتری و نیژنی برای دیدار ماریا، پیوسته در رفت و آمد بود. تازه توانسته بودیم بازگشت ماریا و اجازه اقامت دیمیتری در پودولسک را بگیریم که این حادثه بزرگتر رخ داد: ولودیا، که دیگر به عنوان انقلابی ای جدی شناخته می شد، بار دیگر در پترزبورگ دستگیر شد؛ شهری که حتی حق اقامت در آن نداشت، و این بار در حالی بازداشت شد که گذرنامه سفر به خارج در دست داشت. هیچ مدرکی پیدا نشده بود: ولادیمیر ایلیچ و تسدر باوم (مارتف) که با هم دستگیر شده بودند، فقط بخاطر رفتن به پترزبورگ بدون مجوز، مجرم شناخته شده بودند. برادرم بعدها برایمان ماجرا را تعریف کرد. آن ها با یک چمدان پر از جزوه های تبلیغاتی، به سوی پترزبورگ راه افتاده بودند، و شاید بدون مشکل به مقصد می رسیدند، اگر احتیاط بیشازحدشان نبود. برای گمراه کردن تعقیبکنندگان، تصمیم گرفته بودند در میانهی راه مسیر را تغییر دهند؛ اما فراموش کرده بودند که این مسیر جدید از "تزارسکویه سلو" می گذرد، جایی که تزار زندگی می کرد و به همین دلیل نظارت بسیار شدیدتری داشت. در ادارهی پلیس آن ها را بخاطر این اقدام احتیاطی مسخره کردند. با این حال، آن ها را بلافاصله دستگیر نکردند. موفق شدند چمدان را به مقصد برسانند و چند دیدار انجام دهند، بدون آنکه مأموران مخفی را به دنبال خود بکشانند. برای شب، جایی در خیابان کازاتچی اقامت یافتند. اما صبح، زمانی که از خانه خارج می شدند، در خیابان توسط پلیس دستگیر شدند. ولادیمیر ایلیچ برایمان تعریف کرد که او را از دو آرنج گرفته بودند، بطوریکه کاملا قادر به خالی کردن جیبهایش نبود. و در درشکه، دو مأمور مخفی تمام مدت او را از دو آرنج گرفته بودند. تسدر باوم نیز به همین شکل دستگیر شده و با درشکهی دیگری برده شده بود. ولادیمیر ایلیچ بیش از همه نگران نامه ای بود که به پلخانوف و با جوهر نامرئی بر روی برگی از یک صورتحساب معمولی نوشته شده بود. این نامه طرح یک روزنامه برای سراسر روسیه را شرح می داد و می توانست او را لو بدهد. در طول سه هفته ای که در زندان بود، نفهمید که آیا نامه رمزگشایی شده است یا نه. آنچه بیش از همه نگرانش می کرد، این بود که با گذشت زمان، جوهر نامرئی گاهی خود به خود ظاهر می شود. اما از این بابت همه چیز بخوبی پیش رفت: کسی به آن برگه توجهی نکرد و همانطور که بود به برادرم بازگردانده شد. ولادیمیر ایلیچ هنگام رسیدن به خانه ما در پودولسک، سرشار از شادی بود. سفر هر دوی آن ها به خارج و در نتیجه، پروژهی روزنامه ای برای سراسر روسیه همچنان پا برجا بود. از آغاز بهار، ما در پودولسک مستقر شده بودیم، جایی که بعنوان خانهی ییلاقی، خانه ای را در حومهی شهر، در منزل کدرووا در کنار رودخانهی پاکرا اجاره کرده بودیم. ولودیا حدود یک هفته، شاید هم بیشتر، نزد ما ماند و در گردش های ما، چه پیاده و چه با قایق، در اطراف دیدنی پودولسک شرکت می کرد و با شور و شوق در حیاط به بازی کروکه می پرداخت. لپچینسکی به دیدنش آمد، همچنین چسترنین همراه با همسرش، سوفیا پاولوونا. آن ها شب را نزد ما ماندند؛ و به خوبی به یاد دارم که ولودیا با چه حرارتی به موضع "رابوچیه دلو" حمله می کرد و آنها دفاع می کردند. دیگر رفقا نیز به دیدنش آمدند. ولادیمیر ایلیچ با همه دربارهی رمز توافق داشت؛ او آن ها را قانع می کرد که لازم است با روزنامهی در نظر گرفته شده برای سراسر روسیه مکاتبه منظم داشته باشند، روزنامه ای که تنها با نزدیک ترین رفقایش درباره اش صحبت می کرد. پیش از سفر به خارج، ولودیا هنوز یک آرزو داشت: اینکه به اوفا برود تا همسرش نادژدا کنستانتینوونا را ببیند، که قرار بود تا ماه مارس سال ۱۹۰۱، تحت نظارت پلیس، در آنجا بماند. مادرمان برای درخواست این اجازه به پترزبورگ رفت. و با شگفتی همه ما موفق هم شد. او به ادارهی پلیس اعلام کرده بود که پسرش را همراهی خواهد کرد. هر سه نفرمان با قطار به نیژنی رفتیم تا سپس سفر را با قایق ادامه دهیم. من این سفر را به خوبی به یاد دارم. ماه ژوئن بود، در اوج طغیان رودخانه، و واقعا لذتبخش بود که بر روی ولگا، سپس کاما، و در نهایت بر روی بلایا سفر کنیم. تمام روزها را بر روی عرشه می گذراندیم. ولودیا در شادترین حالت روحی بود؛ با شوق و ذوق هوای دلانگیز رودخانه و جنگل های اطراف را تنفس می کرد. به یاد دارم که گفتگوهای ما تا دیروقت شب بر روی عرشه بالایی خلوت کشتی بخار کوچکی که بر روی کاما و بلایا پیش می رفت، ادامه داشت. مادرمان که خسته بود، به کابین خود می رفت. مسافران اندک قایق نیز زودتر از ما ناپدید می شدند. عرشه فقط برای ما دو نفر باقی می ماند، و بسیار مناسب بود که دربارهی مسائل محرمانه بر روی رودخانه آرام، میان سواحل خوابآلود، صحبت کنیم. ولادیمیر ایلیچ با شور و اشتیاق، طرح خود برای یک روزنامهی سراسری روسیه را با جزئیات برایم شرح می داد، روزنامه ای که می بایست نقش داربست را برای ساختن حزب ایفا کند. او تأکید می کرد که دستگیری های پیدرپی، برگزاری کنگره ها را در روسیه کاملا غیرممکن کرده است. درست در آوریل همان سال، موج گسترده ای از دستگیری ها در سراسر جنوب، چندین سازمان را تقریبا بطور کامل نابود کرده بود، از جمله تحریریهی روزنامه "کارگر جنوب" در یکاترینوسلاو. در میان دستگیرشدگان آی. لالایانتس، دوست ولادیمیر ایلیچ از سامارا هم بود، که در فوریه، زمانی که بردارم در مسیر سفر به پسکوف چند روزی نزد ما در مسکو اقامت کرد برای صحبت دربارهی تدارکات کنگرهی دوم حزب نزد او آمده بود. ولادیمیر می گفت "اگر تنها تدارکات کنگره چنین فاجعه ها و قربانیهایی را به دنبال دارد، برگزاری آن در روسیه کاری بی معنا خواهد بود؛ تنها یک نشریه که در خارج منتشر شود می تواند بطور پایدار با گرایشهایی مانند "اکونومیسم" مبارزه کند و حزب را حول ایده های بدرستی درکشده سوسیالدموکراسی گرد آورد. در غیر این صورت، حتی اگر کنگره تشکیل شود، همه چیز پس از آن فرو خواهد پاشید، همانگونه که پس از کنگرهی اول رخ داد." بی گمان پس از گذشت این همه سال، بازسازی جزئیات گفتگوها برایم ممکن نیست، اما مضمون کلی آن ها عمیقا در ذهنم مانده است. ما بسیار درباره مواضع گروه "اوسوبوژدنیه ترودا" (رهایی کار) و "رابوچیه دلو" (قضیه کارگری) و اختلافاتی میان آنها بحث می کردیم. ولادیمیر ایلیچ مدافع پرشور گروه نخست و شخص گئورگی پلخانف بود. او در برابر همه اتهام ها درباره "روحیه متکبرانه" یا"کمبود رفاقت" از پلخانف دفاع می کرد؛ و به طور کلی نیز از کل این گروه که به بی تحرکی متهم می شد، پشتیبانی می کرد. من، درست مانند چسترنین و دیگر فعالان عملی، به او می گفتم که نباید رابطهمان را با رابوچیه دلو قطع کنیم، زیرا تنها آن ها بودند که برای ما ادبیات عامه فهم را منتشر می کردند، مکاتباتمان را چاپ می کردند و سفارش های ما را انجام می دادند. برای نمونه، کمیته مسکو اعلامیه اول ماه مه ۱۹۰۰ را برای چاپ به آن ها سپرده بود؛ در حالیکه گروه "رهایی کار"، بقول معروف نه به درد دنیا می خورد و نه به درد آخرت، حتی به نامه های ما هم پاسخ نمی داد. ولادیمیر ایلیچ می گفت که، البته، این افراد بیش از حد پیر و بیمار هستند تا بتوانند کار عملی انجام دهند؛ و در این زمینه، جوانان باید به آن ها کمک کنند، نه با جدا شدن از آن ها و تشکیل گروهی مستقل، بلکه با پذیرش کامل رهبری نظری آن ها که درست و منسجم است. ولادیمیر ایلیچ دقیقا چنین دیدگاهی نسبت به کار خود با رفقایش در خارج داشت. ما با او دربارهی آن به اصطلاح "کردو" و ضد کردو، برنشتاین و کائوتسکی، و همهی مسائل داغ آن دوران صحبت می کردیم. ولودیا سرحال و پرشور بود. این سفر که با او انجام دادم، یکی از بهترین خاطراتم از آن دوران است. در اوفا، ولادیمیر ایلیچ با رفقای آنجا دیدار کرد؛ به ویژه کروخمال را به یاد دارم که با او دربارهی رمز به توافق رسیده بود. تبعیدیهایی از نواحی مختلف برای صحبت با او به آنجا آمده بودند. پس از سه روز، من و مادرم آنجا را ترک کردیم. ولادیمیر ایلیچ مدت بیشتری ماند و با قطار، با توقفی در سامارا، بازگشت. او در همه جا درباره مکاتبات و رمز به توافق می رسید. پس از بازگشت به پودولسک، آمادهی سفر شد و به زودی به خارج رفت. پانزده روز بعد، من نیز به او پیوستم.
بخش های پیشین: https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/986/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/985/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/984/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/983/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/982/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/980/lenin.html
تلگرام راه توده:
|