|
خاطراتی از لنین – بخش هشتم ترجمه راه توده خاطرات خواهر کوچکتر لنین ماریا الیونووا - ۱ دوران سامارا (آلاکایفکا) (۱۸۸۹–۱۸۹۳) |
|
در روستا و در شهر در ماه مه ۱۸۸۹، ما از کازان به سامارا نقل مکان کردیم. با پولی که از فروش خانه مان در سیمبیرسک به دست آمده بود، مادرمان تصمیم گرفت ملکی کوچک بخرد. با کمک آقای الیزاروف، که بعدها همسر خواهر بزرگترمان شد، او ملکی را در فاصله پنجاه ورست از سامارا، از شخصی به نام ک. سیبریاکوف خرید. او مالک ثروتمند معادن طلای سیبری بود. در میانه سالهای دهه هفتاد قرن نوزدهم، مقدار زیادی زمین از ملاکان ورشکسته سامارا خرید تا در آنجا یک مزرعه مکانیزه بزرگ راه اندازی کند. مردی با عقاید "لیبرال چپ گرا" و شاید حتی مقداری "چپ تر" هم بود. به احتمال زیادهدفش تبلیغ انقلابی در میان مردم بود و با تبعیدیان سیاسی ارتباطاتی داشت. او به نارودنیکها کمک زیادی میکرد. آنها از اواخر دهه هفتاد قرن نوزدهم، در ناحیه آلاکایفکا (که ملک ما به نام روستای مجاورش چنین نامیده میشد) فعالیت انقلابی پیگیری داشتند. در نیمه دوم دهه هفتاد، در اسکولکوو - یکی از روستاهای متعلق به سیبریاکوف - که محل اقامت او بود، گلب اوسپنسکی و همسرش زندگی میکردند. (اوسپینسکی یکی از چهره های برجسته رئالیسم انتقادی روسیه و از طرفداران نارودنیکها بود.م.) همسرش آموزگار مدرسه ابتدایی بود که سیبریاکوف ساخته بود. اوسپنسکی داستان معروف خود "سه روستا" را در همانجا نوشت، که در آن اسکولکوو، زاگلیادینو و گواردییتسی و ساکنانشان را توصیف کرده است. در همین منطقه، نارودنیکها چندین بار تلاش کردند کمون های کشاورزی ایجاد کنند (کمون قفقازیها، گروه اورلف که بعدها سوسیالیست - انقلابی شد و کمون مشابهی را در قفقاز، باز هم در زمینی متعلق به سیبریاکوف، راه اندازی کرد، و کمون آ. پرئوبراژنسکی که در ملک چارنل، در فاصله سه ورست از آلاکایفکا، تأسیس شد و تا زمان ما نیز وجود داشت). طرح های کشاورزی که سیبریاکوف در مقیاسی وسیع در نظر گرفته بود، با هزینه زیادی که برای راه اندازی آن کرده بود به نتیجه نرسید. او از خارج کشور ابزارهای کشاورزی پیشرفته، حتی دو گاوآهن بخار خرید؛ در املاکش ساختمان های عظیم آجری و کاهگلی برای دام و ماشین آلات کشاورزی ساخت، و غیره. با این حال، این مزرعه ها جز ضرر چیزی برایش نداشت و سیبریاکوف مجبور شد از این طرح صرف نظر کند. ماشین آلات کشاورزی را به بهایی ناچیز به یک آلمانی فروخت که در سامارا مغازه ابزارآلات و ماشینهای کشاورزی داشت. سپس سیبریاکوف زمین هایش را هم فروخت؛ فقط زمینی را نگه داشت که تصمیم گرفته بود در آن مدرسه کشاورزی تاسیس کند. در ملکش در کنستانتینوو، در فاصله دو ورست از آلاکایفکا، ساختمان این مدرسه را بنا کرد و شروع به استخدام کارکنان آموزشی کرد. از جمله یکی از پیروان تولستوی را به نام آلکسیف، که پیشتر نزد لئون تولستوی در یاسنایا پولیانا زندگی کرده بود در این مدرسه استخدام کرد. همچنین زوبریلیه، که در آکادمی پتروفسکو-رازوموفسکایا تحصیل کرده بود، و دیگران. اما مجوز افتتاح این مدرسه صادر نشد. ارتباطات سیبریاکوف با تبعیدیان سیاسی بدون شک در این ممنوعیت نقش داشت، ولی کلا، سوربیف، فرماندار وقت سامارا، طرفدار چنین ابتکارات فرهنگی نبود. به هر حال، پس از آن، سیبریاکوف هرچه داشت را واگذار کرد و به پترزبورگ رفت (البته حتی پیش از آن نیز فقط گهگاه در استان سامارا حضور داشت). سرنوشت ما را به همین منطقه کشانده بود. مادرمان با خرید این ملک کوچک امیدوار بود که ولادیمیر ایلیچ به کشاورزی علاقه مند شود. اما ولادیمیر ایلیچ علاقه ای به این نوع فعالیت نداشت. بعدها، همانطور که نادژدا کنستانتینوونا نقل میکند، روزی به او گفت: "مادرم میخواست من در روستا کشاورزی کنم. امتحان هم کردم، ولی دیدم ممکن نیست، چون روابطم با دهقانان نامناسب میشد." ولادیمیر ایلیچ هرچند در کشاورزی موفق نشد و خیلی زود آن را کنار گذاشت، ولی آلاکایفکا مکانی رؤیایی برای گذراندن تعطیلات تابستانی بود، و ما هر تابستان را آنجا میگذراندیم. هوای دشت و آرامش اطراف، بسیار دلپذیر بود. در ۶۰ – ۷۰ متری از خانه قدیمی یک طبقه ما، پارک قدیمی و متروکه ای بود که با شیبی تند به سوی جویبار پایین میرفت. هر یک از ما گوشه محبوب خود را در آن پارک داشتیم که در آن درخت افرای بزرگی قرار داشت که به آن "افرای اولیا"، میگفتیم. اغلب میشد خواهر دومم را دید که نزدیک آن افرای بزرگ و کهن مشغول خواندن است. آنا ایلینیچنا، پیاده روی میان درختان غان را ترجیح میداد. در پیاده روی قدیمی درختان نمدار، که بهتر از همه حفظ شده بود، مکان های سایه دار بسیار بود: نوک درختان تقریبا به هم میرسیدند و گنبدی تشکیل میدادند. بیشتر عصرها در آن پیاده رو مینشستیم یا قدم میزدیم. در ده دقیقه پیاده از خانه، استخری بود که برای شنا به آنجا میرفتیم. اطراف آن همه چیز برای تفریح فراهم بود: دره ها، تپه ها، جنگل ها. در فاصله ای نه چندان دور، جنگل موراولنی قرار داشت، جایی که تمشکهای وحشی فراوانی بود و ما اغلب برای چیدن آنها میرفتیم. ولادیمیر ایلیچ همراهمان میآمد. او طبیعت را بسیار دوست داشت و بزرگترین لذت و بهترین استراحت برایش، قدم زدن در گوشه های دورافتاده و خلوت، "در دل طبیعت" بود، همانطور که خودش در توصیف گردش هایش در خارج از کشور می گفت. خانه ایوان باز معمول را نداشت؛ بجای آن ایوان سرپوشیده بزرگی بود که تمام خانواده مان میتوانستند آنجا دور سماور آنجا بنشینند. شبها، برای اینکه پشه ها وارد اتاقها نشوند، چراغ را روی ایوان روشن میکردند و همه جوانترها با کتابهایشان دور میز مینشستند. خواهر بزرگترمان آنا ایلینیچنا این منظره را چنین توصیف می کرد: مدتهاست شب فرود آمده، همهچیز در خواب است و سکوت، همهجا را پوشانده. تاریکی، دشت ها را بلعیده و روستا در خوابی سنگین فرو رفته. ماه، پشت ابرهای باریک پنهان است، و ستاره ای نیست جز یکی، که ناگهان می درخشد. چراغی کوچک بر ایوان می تابد، بر گرد سماور، بر حلقه خاموش ما که هر یک در کتابی غرقیم و پلکهایمان از خواب سنگین شده است.
باد برمیخیزد ... پروانه ها و مگس ها از دل تاریکی به سوی نور می تازند و گرد آن می رقصند. گرما در پرشان می پیچد؛ می پندارند تابستان بازگشته است.
بر همین ایوان، شبها با یک کوزه شیر که از سرداب برایمان میآوردند و نان سبوس دار، شام میخوردیم. در سمت راست ورودی کوچکی که به ایوان چسبیده بود، اتاقک ولادیمیر ایلیچ قرار داشت. البته، او فقط شبها در آن میخوابید. صبحها، پس از نوشیدن چای، کتابها، دفترها و فرهنگنامه هایش را برمیداشت و برای کار به پارک میرفت. در این مدت، تمام پنجره های اتاقش با پرده های آبی تیره یا پتوهایی "برای مقابله با مگسها" پوشانده میشد، چرا که ولادیمیر ایلیچ پیوسته با مگسها در جنگ بود. در پارک، ولادیمیر ایلیچ گوشه ای مخصوص به خود داشت. آنجا، در سایه درختان نمدار، برای خود میزی چوبی و نیمکتی ساخته بود و در فاصله ای معین، یک بارفیکس. در این گوشه، ولادیمیر ایلیچ تمام وقت خود را تا هنگام ناهار بطور جدی به کار میپرداخت. او میدانست چگونه با نظم و پشتکار کار کند. به خواندن کتابها بسنده نمیکرد، بلکه آنها را مطالعه و تحلیل میکرد. بر اساس طرحی از پیش تعیین شده مطالعه میکرد. به یاد دارم بعدها شنیدم که میگفت صرفا خواندن کتابهای مختلف، فایده چندانی ندارد. در یکی از نامه هایش از سیبری، که در آن میپرسید آیا برادرمان دیمیتری، که آن زمان در زندان بود، کار میکند یا نه، ولادیمیر ایلیچ نوشته بود: "او باید بطور منظم مطالعه کند، زیرا "خواندن" بطور کلی، سود چندانی ندارد." ولادیمیر ایلیچ معتقد بود که باید موضوعی خاص را انتخاب کرد و آن را بصورت نظام مند مطالعه نمود. او به شیوه ای دیگر کار نمیکرد. صبحها، با ذهنی آسوده، به مطالعه موضوعات جدیتر میپرداخت. تنها به خواندن اکتفا نمیکرد، بلکه یادداشت برداری میکرد و بخش هایی را رونویسی مینمود. گاهی کتاب هایش را کنار میگذاشت و در مسیر رو به روی میز قدم میزد، و آشکارا درباره آنچه خوانده بود، می اندیشید. سپس دوباره می نشست و به خواندن ادامه میداد. صبحها من به دیدن ولادیمیر ایلیچ در آن گوشه پارک میرفتم تا زبان بیاموزم. کتابی فرانسوی یا آلمانی میخواندم و برایش ترجمه میکردم؛ ایلیچ همیشه اصرار داشت که خودم به تنهایی کار کنم، تا خودم معنای متن را دریابم و فقط برای بخشهای واقعا دشوار از او کمک بخواهم. من از روش معمول یعنی یادداشت واژه های جدید در دفتری جداگانه پیروی نمی کردم، بلکه برادرم روز بعد از من معنای آنها را میپرسید و وقتی دوباره در متن ظاهر میشدند، توجهم را به آنها جلب میکرد. پس از ناهار، گاهی ولادیمیر ایلیچ دوباره به گوشه محبوبش بازمیگشت، اما در آن زمان کتابهای ساده تری میخواند. گاهی خواهرمان اولگا نیز به او میپیوست و با هم کتاب میخواندند (از جمله کتابهایی که با هم میخواندند، یادم هست آثار "گلپ اوسپنسکی" بود). اولگا از نظر سنی به ولادیمیر ایلیچ نزدیکتر بود و در آن زمان، علایق مشترکی داشتند. عصرها، گاه از کلبه آلاکایفکا صدای آواز برمیخاست؛ ولادیمیر ایلیچ بود که خواهرمان اولگا او را همراهی می کرد. ولادیمیر موسیقی و آواز را بسیار دوست داشت؛ خودش با شوق می خواند و با همان شور به آواز دیگران گوش می داد: چه زمانی که مارک الیزاروف (شوهر خواهرم) تنها می خواند، و چه وقتی همه با هم هم صدا می شدیم. به یاد دارم چگونه همیشه رمانس عامیانه معروف "تو چشمان دلربایی داری" را تمام می کرد: وقتی به بخش "آن ها مرا می کشند" می رسید، می خندید، دستش را تکان می داد و می گفت: "من مردم! من مردم!" روزی صحبت از فرستادن نت های آواز برای گلب کرژیژانوفسکی، دوست جوان خانواده و بعدها از یاران بلشویک، بود. ایلیچ از تبعید در سیبری نوشت: "در پاسخ به پرسش های مانیا درباره صدای گلب… اهم، اهم! باید گفت او بریتون است، (یعنی صدای مردانه ای میان تنور و باس). به هرحال، همان قطعاتی را می خواند که ما با مارک با هم می خواندیم البته پرستارمان می گفت، آواز که نمی خواندید فریاد می زدید." اولگا ایلینیچنا تنها دو تابستان را با ما در آلاکایفکا گذراند. او دختری استثنائا بااستعداد و سختکوش بود. با مدال طلا از دبیرستان فارغ التحصیل شده بود و برای تکمیل تحصیلاتش با پشتکار فراوان کار میکرد: انگلیسی میآموخت، موسیقی را جدی مطالعه میکرد و بسیار مطالعه مینمود. چون میخواست پزشکی بخواند و مؤسسه ی پزشکی زنان در پترزبورگ بسته بود، تصمیم گرفت به هلسینگفورس برود و شروع به یادگیری زبان سوئدی کرد. او این زبان را به خوبی آموخت و حتی از سوئدی ترجمه میکرد، اما با این حال نتوانست وارد دانشگاه هلسینگفورس شود، زیرا همانطور که فهمید، علاوه بر سوئدی، باید زبان فنلاندی را نیز میدانست. برای اینکه وقتش را صرف یادگیری این زبان نکند، در دانشکده ی فیزیک و ریاضیات دورهه ای عالی (بستوژف) در پترزبورگ ثبت نام کرد. زمستان سال ۱۸۹۰ تا ۱۸۹۱ را بشدت مشغول کار بود؛ در بهار به تب تیفوئید گرفتار آمد، و یک بیماری عفونی پوستی بر شدت آن افزود؛ و سرانجام در روز ۸ مه درگذشت. همانند دیگر اعضای خانواده مان، ولادیمیر ایلیچ خجالتی بود؛ وقتی یکی از آشنایان، به دیدن ما میآمد - که به ندرت اتفاق میافتاد- ولادیمیر ایلیچ در اتاقش میماند یا از پنجره میپرید و به پارک فرار میکرد. وقتی هم که مهمانان برایش چندان جالب نبودند همین کار را می کرد. در آلاکایفکا ما در انزوا زندگی میکردیم. آشنایان کمی داشتیم. با این حال، ولادیمیر ایلیچ با برخی از ساکنان محل معاشرت داشت. در فاصله ی سه ورست از آلاکایفکا، همانطور که پیشتر اشاره کردم، آبادی قرار داشت که دهقانان بدان نام ابادی "قفقازیها" داده بودند. چند تن از پوپولیستها در زمینی که با شرایط مناسب از سیبیریاکوف خریده بودند، در آنجا ساکن شده بودند تا کمون کشاورزی نمونه ای تأسیس کنند. با این حال، این طرح موفق نشد و بزودی همه پراکنده شدند، بجز آ. پرئوبراژنسکی. ولادیمیر ایلیچ با او رفت و آمد داشت و آنها ساعتها در حال قدم زدن، گاهی تا دیروقت شب، در جادهای که از ملک ما به چارنل میرفت، گفتوگو میکردند. پرئوبراژنسکی چند دهقان باهوش و مستعد را به ولادیمیر ایلیچ معرفی کرد. ولادیمیر ایلیچ همچنین با د. گنچارف، دانشجوی سابق پزشکی که در سال ۱۸۸۷ به دلیل شرکت در یک تظاهرات از دانشگاه کازان اخراج شده بود، حشر و نشر داشت. او بعنوان دستیار پزشک در تروستیانکا، در فاصله ۸ یا ۱۰ ورست از آلاکایفکا کار میکرد. در آن زمان، گنچارف بهیچ حزب سیاسی وابسته نبود، اما گرایشهای رادیکال آشکاری داشت. او برای ولادیمیر ایلیچ احترام زیادی قائل بود. در زمستان، ما به سامارا میرفتیم، جایی که با خواهرمان و شوهرش آقای الیزاروف زندگی میکردیم. من هنوز دانش آموز دبیرستان بودم و ولادیمیر ایلیچ اغلب در انجام تکالیفم به من کمک میکرد. اگر قرار بود شب بیرون برود، معمولا به من خبر میداد و پیشنهاد میکرد زودتر بیایم تا قبل از رفتنش با هم کار کنیم. این همکاری خاطره دقت وسواس گونه ای را که او در هر کاری به خرج میداد، برایم بجا گذاشت؛ دقتی که تلاش میکرد به من نیز بیاموزد. به یاد دارم که یکبار باید نقشه اروپا را برای تکلیف جغرافی رسم میکردم. نقاشی ام را به ولادیمیر ایلیچ نشان دادم، اما او آن را نپذیرفت و از من خواست دوباره بکشم. در حین گفتن این حرف، با جزئیات برایم توضیح داد که چگونه باید با پرگار تمام فاصله ها را روی کاغذ مشخص کنم و نه اینکه "سرسری" رسم کنم، همانطور که بار اول انجام داده بودم. با اشتیاق دوباره شروع به کار کردم و از تأیید او خوشحال شدم. اما چیزی که برایم بسیار مهمتر از یادگیری نقشه کشی بود، الگویی بود که این کار مشترک از نحوه انجام هر کاری به من ارائه داد. اینکه نباید کاری را سرسری انجام داد تا هرچه زودتر خلاص شد، بلکه باید با برنامه ای سنجیده، با دقت و پشتکار، تا رسیدن به نتیجه ای واقعا خوب و رضایتبخش آن را به انجام رساند. دقت و نظم ولادیمیر ایلیچ حتی در جزئیات نیز نمایان بود. یکبار که میخواستم برای خودم دفترچه ای درست کنم، اولین قرقره نخی را که دم دستم بود برداشتم و دفترم را با نخ سیاه دوختم. ایلیچ که آنجا بود، مرا متوقف کرد و گفت که این زشت است و باید از نخ سفید استفاده کنم. از میان کسانی که در سامارا به دیدن ما میآمدند، علاوه بر آ. اسکلارنکو، ای. لالایانتس و و. وودووزوف، که بیشتر برای دیدن خواهر بزرگترمان میآمدند - آنها با هم به زبان ایتالیایی مطالعه میکردند. به غیر از خانم ها لبدوا و گولوبوا، من و. یونوف و آ. لراماسوف را هم به یاد دارم. این آخری، آقای الیزاروف و یونوف را از زندگی مشترکشان در سیزران (در منطقه سامارا) میشناخت. آنها بودند که یک روز او را نزد ما آوردند. آ. لراماسوف نخستین دیدارش از خانواده ما را بعدها چنین توصیف کرد: "من هنگام نخستین دیدارم از خانواده اولیانوف، که دچار مصیبتی بزرگ شده بودند، احساس خاصی داشتم ... خانواده الیزاروف آن زمان در نزدیکی خیابانهای پوچتوایا و سوکولنیچیا زندگی میکردند، یعنی نه چندان دور از محله "تبعیدی ها"، یعنی به گفته یکی از فرمانداران نه چندان دور از محله ای که معمولا روشنفکران انقلابی در آن سکونت داشتند. ما عصر هنگام رسیدیم، همانطور که بخاطر دارم، درست در زمانی که چای صرف میشد. تمام خانواده در اتاق غذاخوری گرد آمده بودند. گفتوگو بر سر موضوعات رایج آن زمان بود: پوپولیسم، سرنوشت سرمایه داری، نوشته های ولادیمیر ورونسف، اقتصاددان نارودنیک که آینده روسیه را در تداوم کمون های دهقانی می دید؛ و دیدگاه های نیکلای دانیلسون، مترجم روسی سرمایه و نظریهپرداز تحولات اقتصادی روسیه و دیگر مسائل. ولادیمیر ایلیچ نه تنها با دانشش در ادبیات متمایز بود، بلکه توانایی خاصی در یافتن نقاط ضعف پوپولیست ها و ذهن گرایانی از نوع میخایلوفسکی و غیره داشت. پس از صرف چای، به اتاق ولادیمیر ایلیچ رفتیم و گفتگو ادامه یافت. دوست من یونوف نیز در این گفتگو شرکت داشت؛ او وسیعا درباره رشد سرمایه داری در روسیه و قشربندی در میان دهقانان مطالعه کرده بود. او برای این موضوعات از مجموعه های آماری اسناد جمع آوری میکرد و شخصا وضعیت دهقانان را بررسی مینمود. دیگری مشاهدات خود را درباره زندگی دهقانان در استان سامارا بیان میکرد، جایی که حتی در آن زمان نیز تمایز در میان دهقانان بوضوح دیده میشد. آنا ایلینیچنا نیز در گفتگو شرکت داشت. از هر آنچه در آن اتاق دیدم، هنوز مجموعه ای از روزنامه "روسکیه ودوموستی" [اطلاعات روسی] را به یاد دارم که به دیوار، رو به روی یک میز کوچک، آویزان شده بود. ولادیمیر ایلیچ تمام روزنامه هایی را که خوانده بود نگه میداشت و بر شماره هایی که برایش جالب بودند علامت میگذاشت." پس از این نخستین دیدار، آ. لراماسوف هر بار که به سامارا میآمد، به دیدن ما میآمد. در خاطراتش از این دوره زندگی در سامارا، او از ترجمه "مانیفست حزب کمونیست" به دست ولادیمیر ایلیچ یاد میکند. "در آن زمان، ولادیمیر ایلیچ ترجمه ای عالی از مانیفست حزب کمونیست نوشته ک. مارکس و ف. انگلس انجام داد،" او مینویسد. "دستنوشته این ترجمه دست به دست میگشت و ما آن را با خود به سیزارین بردیم. آنجا، دفترچه را به یک معلم از آشنایم دادم که مقامات به او مظنون بودند. روزی، این معلم برای کاری که نمیدانم چه بود، به سیمبرسک نزد مدیر مدارس دولتی احضار شد. مادرش، از ترس بازرسی، دفترچه را نابود کرد. این بود سرنوشت ترجمه ایلیچ. از یادآوری این ماجرا بسیار شرمنده ام، زیرا تا حدی در از بین رفتن این ترجمه عالی مقصر بودم." اگرچه آ. لراماسوف که ساکن سیزارین بود بندرت به دیدن ما در سامارا میآمد روابط ما با او برای تمام عمر محکم شد. او خود مستقیما در فعالیت انقلابی شرکت نداشت، اما چون نسبتا ثروتمند بود در تمام دوران مبارزه مخفیانه، به حزب کمک مالی میکرد. در لحظات دشوار، ما از "راهب"، لقبی که ایلیچ به او داده بود، کمک میخواستیم. پس از انقلاب، آ. لراماسوف به حزب پیوست؛ اما به دلیل بیماری (او به سل ریه و کلیه مبتلا بود) حزب را ترک کرد. برای مدت کوتاهی در موزه آموزش عمومی کار کرد، اما به همان دلایل مجبور به ترک کار شد. چون درآمدی نداشت، در تنگدستی به سر میبرد، اما انقدر با وقار بود که هرگز در نامه هایش، نه به ولادیمیر ایلیچ و نه به هیچیک از اعضای خانواده ما، از این موضوع سخن نگفت. تا روزی که خودمان او را یافتیم و برایش مستمری گرفتیم. لراماسوف مدت زیادی زنده نماند و در بهار سال ۱۹۲۷، در سیزارین درگذشت. در سامارا، ولادیمیر ایلیچ به شدت مشغول آماده سازی برای امتحاناتش بود که آنها را بصورت داوطلب آزاد در سنت پطرزبورگ در سال ۱۸۹۱ گذراند. پس از پایان امتحانات، به سامارا بازگشت و مدتی بعنوان حقوقدان (تعیین شده از طرف دولت)، در سمت کارآموز وکیل نزد آ. خاردین کار کرد. در دوره سامارا، شطرنج نزد ما بسیار محبوب بود. ولادیمیر ایلیچ خوب بازی میکرد، همانطور که برادر کوچکترمان دیمیتری ایلیچ و مارک الیزارف نیز چنین بودند. آنها در شخص آ. خاردین، که بازیکن شطرنج درجه یک بود، رقیبی سرسخت یافتند. اغلب در خانه ما شبهای شطرنج برگزار میشد. بعدها، ولادیمیر ایلیچ به ندرت شطرنج بازی میکرد و سپس کاملا آن را کنار گذاشت. در پاییز ۱۸۹۳، ولادیمیر ایلیچ به پترزبورگ رفت تا در آنجا ساکن شود و دیگر اعضای خانواده ما به مسکو، جایی که دمیتری در دانشگاه ثبت نام کرده بود. ناچار شدیم خانه آلاکایفکا را بفروشیم، زیرا دیگر نمیتوانست بعنوان خانه ییلاقی به کارمان بیاید. دانیلین، یک تاجر محلی، آن را خرید؛ او فقط به زمین و آسیاب علاقه داشت؛ از خانه و پارک چیزی جز خاطره باقی نماند: دانیلین خانه را به نییالوفکا منتقل کرد و درختان پارک را قطع کرد. در سال ۱۹۰۵ یا ۱۹۰۶، دانیلین به دست دهقانان کشته شد.
بخش های پیشین: https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/novamr/987/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/986/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/985/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/984/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/983/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/982/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/980/lenin.html
تلگرام راه توده:
|