راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

 بخش سوم خاطرات خواهر لنین

دوران سازماندهی

مخفیانه مارکسیست ها

    

۵. آغاز فعالیت انقلابی ولادیمیر ایلیچ اولیانوف (ن.لنین)

‏۱- از سامارا تا پترزبورگ

در پاییز ۱۸۹۳، ولادیمیر ایلیچ از سامارا به پترزبورگ رفت تا فعالیت انقلابی خود را در آنجا آغاز کند. او در ۱۸۹۱ آخرین امتحانات دانشگاه را داده بود و در سامارا دیگر میدانی وسیع برای فعالیت وجود نداشت. او تا آن زمان از همه امکانات مطالعه نظری مارکسیستی که در سامارا وجود داشت بطور کامل استفاده کرده بود و این شهر خوراک فکری تازه ای برای ذهن او نداشت.

ولی چرا از همان پاییز ۱۸۹۲ که تحصیلاتش را در دانشگاه به پایان رساند همچنان یک سال دیگر در سامارا ماند؟ به این پرسش می توانم پاسخ دهم: او برای مادرمان مانده بود.

پیش تر در توصیف کودکی و نوجوانی ولادیمیر ایلیچ، اقتدار نیرومندی که مادرمان داشت و عشق عمیقی را که ولادیمیر و همه ما به او داشتیم توصیف کرده ام. همه کسانی که او را می شناختند، از روحیه استواری که با آن مصیبت هایی طاقت‌ فرسا را تحمل می کرد، شگفت‌زده می شدند. و ما فرزندانش این را به مراتب بیشتر احساس می کردیم. از دست دادن برادر بزرگ‌ ترمان ضربه ای عظیم بود، ولی او را از پا نینداخت و با اراده ای خارق‌ العاده، با پنهان کردن اشک ها و دردهایش، مانند گذشته، و حتی بیشتر، از فرزندانش مراقبت کرد، چرا که پس از مرگ پدر، این وظیفه به تنهایی بر دوش او افتاده بود.

مادر تلاش می کرد که جوانی ما را تیره نکند و به ما کمک کند تا آینده و خوشبختی‌ مان را بسازیم، ضمن اینکه آرمان های انقلابی ما را درک می کرد. این مهر و توجه چنان شگفت‌انگیز و الگویی که او به فرزندانش می داد چنان زیبا بود که آن ها نیز بیش از پیش آرزو داشتند زندگی اش را زیباتر و اندوهش را سبک تر سازند. اما، در سالی که ولادیمیر ایلیچ تحصیلاتش را در دانشگاه به پایان رساند، تیره بختی تازه ای بر خانواده ما نازل شد: در بهار، خواهرمان اولگا در پترزبورگ بر اثر تب تیفوئید درگذشت. ولادیمیر ایلیچ درست در همان زمان برای گذراندن نیمه نخست امتحاناتش به آن‌جا رفته بود. او ناچار شد خواهر را به بیمارستان ببرد (که متأسفانه بیمارستان بسیار نامجهزی بود) سپس، چون حالش بدتر شد، با تلگراف به مادرمان خبر داد. ولادیمیر ایلیچ در روزهای نخست، که سخت ترین روزها بودند، تنها با مادرمان بود. او مادر را به سامارا بازگرداند و در برابر این ضربه تازه سرنوشت، شجاعت مادرمان و پیش از هر چیز، ظرافت رفتارش با دیگران را دید.

مادرمان با آن‌که تلاش می کرد اندوهش را پنهان کند، بسیار رنج می کشید. اولگا دختری جوان و دل ‌فریب و به طرزی چشم ‌گیر بااستعداد و پرانرژی بود. در پاییز ۱۸۹۰، به پترزبورگ رفت تا در"دوره های عالی دختران جوان" تحصیل کند. نه کازان و نه طبعا، سامارا، هیچ‌کدام مؤسسات آموزش عالی برای دختران نداشتند، و اولگا با اشتیاق فراوان می خواست درس بخواند. در این دوره ها از همان سال اول با دانش و توانایی کارش در میان همکلاسی ها برجسته شد. دوستانش - ز. نوزوروا- کریژانفسکایا، تورگونسکایا و مرحوم آ. لاکوبووا - می گفتند که او دختر برجسته ای است که در میان همه دانش‌آموزان دوره متمایز بود. دوستانش وقتی چیزی را نمی فهمیدند یا تردید داشتند، نزد او می آمدند. اولگا به سلامتی خودش آسیب می زد، چون با اینکه بیمار بود، به آن ها شیمی و دیگر دروس را برای گذراندن امتحان ها آموزش می داد. او همچنین در جستجوی راه‌هایی برای فعالیت اجتماعی بود و بی تردید به یک انقلابی برجسته و فداکار تبدیل می شد. پس از مرگش، تنها چیزی که می توانست اندکی اندوه مادرمان را تسکین دهد، حضور دیگر فرزندانش در کنار او بود. و والودیا یک سال دیگر در خانه، در سامارا، ماند.

اما در آن زمستان اخر، گهگاه بسیار احساس دلتنگی می کرد، زیرا آرزوی شهری پرجنب ‌و جوش تر و میدانی گسترده تر برای فعالیت انقلابی اش را داشت: در آن سال ها، سامارا تنها نوعی ایستگاه در مسیری بود که از سیبری، یک تبعیدگاه واقعی، به سوی مراکز زندگی فکری یعنی پایتخت ها و شهرهای دانشگاهی می گذشت.

بیاد می اورم یک بار با ولودیا درباره داستانی از آنتون چخوف گفتگو می کردیم. این داستان با نام "اتاق شماره ۶" در آن زمستان در نشریه ای منتشر شده بود. او از زیبایی این داستان و تأثیر عمیقی که بر او گذاشته بود صحبت می کرد - ولودیا چخوف را دوست داشت - و توصیفش از این تأثیر را چنین بیان کرد: "وقتی دیشب خواندن این داستان را تمام کردم، راستش ترسیدم، دیگر نمی توانستم در اتاقم بمانم، بلند شدم و بیرون رفتم. احساس می کردم که من هم در اتاق شماره ۶ زندانی شده ام." 

دیر وقت بود، همه به خانه های خود رفته یا قبلا خوابیده بود. او کسی را نداشت که چند کلمه ای با او رد و بدل کند. این سخنان ولودیا به من حال و هوای ذهنی اش را نشان داد: برای او، سامارا از پیش به "زندان شماره ۶" تبدیل شده بود؛ و تقریبا به همان اندازه که بیمار بیچاره چخوف می خواست فرار کند، در پی گریز از آن بود. او مصمم شد که از همان پاییز برود. اما نخواست به مسکو برود، جایی که تمام خانواده‌ مان همراه با برادر کوچکترمان میتای، که می خواست در دانشگاه مسکو ثبت نام کند، به آنجا نقل مکان کردند. ولودیا تصمیم گرفت در یک مرکز فکری پرجنب وجوش تر، و همچنین انقلابی تر، در پترزبورگ مستقر شود. پترزبورگی ها آن زمان مسکو را دهکده ای بزرگ می نامیدند. در آن سال ها، مسکو هنوز از بسیاری جهات یک شهرستان بود و ولودیا از فضای شهرهای کوچک خسته شده بود. احتمالا قصدش برای برقراری ارتباط با کارگران، و آغاز یک اقدام انقلابی پرحرارت، باعث ‌شد ترجیح دهد به تنهایی و دور از خانواده ای که ممکن بود اعضایش را به دردسر بیندازد، زندگی کند.

نزدیک پایان پاییز، پس از آن‌که ما در مسکو مستقر شدیم، من و مادرم به پطروگراد رفتیم تا والودیا را ببینیم. مادرم در ضمن هدف خاصی هم داشت: او می خواست برایش یک پالتوی زمستانی بخرد. والودیا همیشه در امور عادی زندگی بسیار بی دست و پا بود. نه بلد بود و نه دوست داشت چیزی برای خودش بخرد. و بعدها نیز معمولا مادرم یا من این کار را انجام می دادیم. در این مورد، او به پدرمان رفته بود که مادرم همیشه برایش کت و شلوار سفارش می داد و پارچه اش را خودش انتخاب می کرد. درست مانند والودیا، پدرمان کاملا نسبت به این ‌که چه چیزی بپوشد بی تفاوت بود؛ او به لباس‌هایش عادت می کرد و بنظر می رسد هیچگاه به ابتکار خودش آن ها را عوض نمی کرد. در این مورد، و در بسیاری چیزهای دیگر، والودیا تصویر تمام‌عیاری از پدر بود.

‏۲- اطلاعات و ارتباطات های تازه

با رسیدن به پطروگراد، ولادیمیر ایلیچ کم ‌کم و با احتیاط شروع به برقراری ارتباط هایی کرد. می دانست که دولت او را تحت نظر دارد چون برادر الکساندر ایلیچ است. می دید که اغلب، جوانان بخاطر صحبت های نسنجیده، پیش از آن‌که فرصت انجام کاری داشته باشند، دستگیر می شوند. عبارات توخالی و پرگویی برایش بیگانه بود؛ می خواست دانش و کار خود را به قشری از جامعه منتقل کند که می دانست انقلاب را به انجام خواهد رساند: در میان کارگران. در پی ارتباط با کسانی بود که مانند او می اندیشیدند، کسانی که باور داشتند انقلاب در روسیه نه می تواند به دست دهقانانی که ظاهرا ذهنیتی سوسیالیستی داشتند و به اصطلاح باورها و عادات کمونیستی نیاکان خود را حفظ کرده بودند انجام شود و نه به دست روشنفکرانی که با وجود فداکاری و آمادگی برای قربانی‌کردن جان خود، منزوی بودند. او در جست‌وجوی کسانی بود که مانند خودش با اطمینان می دانستند انقلاب در روسیه بقول پلخانف یا به دست طبقه کارگر انجام خواهد شد، یا اصلا انجام نخواهد شد. این افراد- سوسیال دموکرات ها- در آن زمان در اقلیت بودند. اکثریت افراد تحصیل‌کرده با ذهنیتی انقلابی، دیدگاه های پوپولیستی یا نظرات "نارودنایا ولیا" را داشتند؛ اما با نابودی سازمان، و نبود هرگونه امکان فعالیت، اندک افرادی فعالیت واقعی داشتند: بیشتر فقط سخن و هیاهو بود. ولادیمیر ایلیچ ترجیح می داد از این پرگویی روشنفکرانه دوری کند. پلیس و مقامات در آن زمان نمایندگان "نارودنایا ولیا" را خطرناک تر می دانستند، چون آن ها به خشونت متوسل می شدند، مرگ را برای دیگران می آوردند و جان خود را نیز به خطر می انداختند. سوسیال دموکرات ها که هدف خود را تبلیغ مسالمت ‌آمیز در میان کارگران قرار داده بودند، در مقایسه، کم‌ خطر تر به نظر می رسیدند. زولیانسکی، رئیس اداره پلیس، درباره آن ها می گفت: " این گروه کوچک چه وقت می توانند کاری انجام دهند؟ حداقل پنجاه سال دیگر."

جامعه نیز تقریبا به همان شیوه به سوسیال‌ دموکراتها نگاه می کرد. اگر استادی مانند میخاییلوفسکی انقدر درک ناقصی از مفاهیم مارکس داشت که تأثیر انقلابی سوسیال دموکراسی را نمی دید و آن را کمرنگ می شمرد از توده های وسیع مردم چه انتظاری می شد داشت! هیچ‌کس، یا تقریبا هیچ‌کس، مارکس را نمی خواند؛ تصور عمومی از سوسیال ‌دموکرات ها عمدتا بر پایه امکان فعالیت قانونی پارلمانی آن ها در آلمان شکل گرفته بود. در روسیه، در آن زمان، حتی اثری از پارلمان وجود نداشت؛ به همین دلیل، جوانان بی تاب که مشتاق کنش انقلابی بودند، چنین برداشت می کردند که سوسیال ‌دموکرات های روسی صرفا راهی آرام تر را برگزیده اند: خود را با خواندن اثار مارکس مشغول کرده اند و منتظرند تا سپیده آزادی بر روسیه بدمد. از نظر آنان توسل سوسیال دموکرات ها به مارکس صرفا برای پنهان کردن کاهلی و سازشکاریشان بود. در نگاه خوش بینانه نوعی بحث و جدل پیر و پاتال ها و در نگاه بدبینانه ناشی از منافع حسابگرانه. انقلابیون کهنه ‌کار، که از تبعید یا زندان بازگشته بودند - و برای جوانان مرجع محسوب می شدند- نیز شاگردان روسی مارکس را اینگونه می دیدند. جوانی خود این انقلابیون، جهشی پرشور و جسورانه به سوی مبارزه با خودکامگی مطلق بود. زمانی که به میان مردم می رفتند، کتاب‌هایشان را کنار می گذاشتند و به مدرک تحصیلی بهایی نمی دادند... و اکنون با اندوه به نسلی جدید می نگریستند که نمی توانستند آن را درک کنند؛ نسلی که جدی بود - آن‌گونه که جوانان معمولا نیستند- نسلی که از نظر آنان خیال می کرد می تواند در حالی که هنوز هیچ‌ چیز تغییر نکرده، در حالیکه استبداد همچنان پابرجاست، در حالیکه وضعیت مردم مانند گذشته اسف ‌بار است، خود را در کتاب های قطور علمی احاطه کند و بیشتر بیندیشد. آنان در رفتار این نسل نوعی سردی و بی دردی می دیدند و آماده بودند تا سخنان نکراسوف را درباره این نسل به کار برند: 

آنکه جانش به راه میهن نیست

لایق مهر و جاه میهن نیست

هیچ ننگی بر ادمی ننشست

زشت تر از آنکه درد میهن نیست

هر دوره ای الزامات خاص خود را دارد و معمولا نمایندگان نسل قدیم، آرمان ها و آرزوهای نسل نوظهور را که در شرایط اجتماعی دگرگون شده ای می اندیشد، به درستی درک نمی کنند. اگرچه شرایط سیاسی در روسیه همان ‌گونه باقی مانده بود، شرایط اقتصادی به شدت در حال تغییر بود: سرمایه داری در عرصه هایی هرچه گسترده تر نفوذ می کرد؛ و هر روز آشکارتر می شد که انقلاب در کشور ما نیز همان مسیر غرب را طی خواهد کرد، و اینکه رهبری انقلاب در کشور ما نیز، همانند آنجا، با پرولتاریا خواهد بود. اما طرفداران دیدگاه های کهنه‌ی پوپولیستی درک نمی کردند که این مسئله نه از سر بی دردی یا سوءنیت، بلکه از مسیر طبیعی تکامل ناشی می شد، و کاری از دست کسی ساخته نبود. خیال می کردند مارکسیست ها با پیروی کورکورانه از راه غرب، می خواهند همه‌ی دهقانان را از کوره‌ی کارخانه عبور دهند. به باور آنان، دهقانان دیدگاه‌هایی کمونیستی داشتند که باید به آنها امکان می داد تا از مسیر دشوار سرمایه داری، که بویژه در مراحل آغازین خود، مصائب و رنج های بی شماری برای مردم به همراه می آورد، اجتناب کنند. بقول ورونتسوف، لوجاکف و دیگر پوپولیست ها "بهتر آن است که از سرمایه داری صرف نظر شود". آنان می کوشیدند شواهدی بیابند که این "بهتر" را "ممکن" جلوه دهند. از مارکسیست ها خشمگین بودند و تصور می کردند تکامل سرمایه داری در روسیه نتیجه کار انهاست. همچون بیماری که ضرورت یک عمل جراحی را درک نمی کند و از سردی و خشکی جراح خشمگین می شود که بیمار را بی هیچ ادعایی به تمام رنج های ناشی از عمل می سپارد، جراحی که نمی گوید "بهتر بود بیمار بدون آن جراحی بهبود می یافت".

این "بهتر آن است که از سرمایه داری صرف نظر شود" ساده ‌دلانه را ولادیمیر ایلیچ در سخنرانی ها و نوشته های نخستین خود، که عمدتا به نقد پوپولیسم اختصاص داشت، بشدت بباد انتقاد می گرفت. خواننده را به اثر پیش تر ذکرشده‌ی او ارجاع می دهیم: "دوستان خلق کیانند و چگونه با سوسیال دموکرات ها مبارزه می کنند" بهترین بیان دیدگاه های ایلیچ در آن دوره است که بصورت جزوه‌هایی تکثیر می شد و با اشتیاق فراوانی توسط جوانان خوانده می شد.

در زمستان ۱۸۹۳، پیش از آنکه این جزوه ها منتشر شوند، ولادیمیر ایلیچ در مسکو علیه پوپولیست ها سخنرانی کرد. او برای گذراندن تعطیلات کریسمس نزد ما آمده بود. معمولا در ایام تعطیلات، شب نشینی‌هایی برگزار می شد. در یکی از این شب نشینی های همراه با بحث و جدل، که در خانه‌ یکی از دانشجویان برگزار شده بود، ولادیمیر ایلیچ علیه پوپولیست ها سخن گفت. او بویژه با نویسنده‌ی مشهور پوپولیست - ورونتسوف - درگیر شد. چون هرگز ورونتسوف را ندیده بود، نمی دانست در حال مباحثه با چه کسی است. حتی از دوستش که او را به آن شب ‌نشینی آورده بود، دلخور شد که چرا به او نگفته بود حریفش کیست. او با جسارت خاص خود، مجهز به دانش فراوان، و با تمام قدرت اقناعش سخن گفت. جسارت این جوان ناشناس برای طرفداران حریف، بیش از حد به نظر می رسید. همه‌ی جوانان مارکسیست از این پشتیبانی غیرمنتظره به وجد آمده بودند و افسوس می خوردند که پس از آنکه ولایمیر ایلیچ ورونستف را نقد کرد آن ناشناس به سرعت ناپدید شد. بعدها ولادیمیر ایلیچ از این بابت خود را سرزنش می کرد: از لحن اقتدارگرایانه‌ی ورونتسف که دیدگاه های منسوخ خود را بیان کرده بود، برآشفته شده و در فضایی علنی ، بیش از حد صریح سخن گفته بود. اما آن شب ‌نشینی پیامد ناخوشایندی نداشت. در ایام تعطیلات، پلیس مسکو نیز مشغول جشن و سرور بود، و از طرفی کسی نام ایلیچ را نمی دانست، او را"پترزبورگی" می نامیدند. اما سخنرانی اش تأثیر بزرگی بر جوانان مسکویی گذاشت: برای مارکسیست های جوان بسیاری از مسائل را روشن کرد، به آن ها پشتوانه داد و آنان را به پیش راند.

در پترزبورگ نیز، ولادیمیر ایلیچ در آن زمستان روابط چندانی نداشت. او با حلقه ای از تکنولوگ ها که گرد برادران کراسین جمع شده بودند و در نیژنی نووگورود با آن ها ارتباط برقرار کرده بود، آشنا شد. سپس با چند کارگر آگاه و فعال مانند بابوشکین (که پس از انقلاب ۱۹۰۵ در سیبری تیرباران شد) و و. چلگونوف، که مدت‌هاست نابیناست و همچنان در مسکو سخنرانی می کند و خاطراتش را بازگو می کند، رفیق شد. او همچنین با برخی نویسندگان موسوم به مارکسیست های قانونی مانند پ. استرووه و آ. پوترسوف، که در مبارزه با پوپولیست ها با او هم ‌نظر بودند، آشنایی یافت. در واقع، پوترسوف بعدها نیز رفیق بسیار نزدیک او شد، به ویژه در تحریریه‌ی ایسکرا، تا زمان انشعاب در دومین کنگره، در سال ۱۹۰۳. ولادیمیر ایلیچ در حالی که همراه با استرووه حملات را متوجه پوپولیست ها می کرد، نخستین کسی بود که در استرووه نشانه‌هایی از یک غیرانقلابی را تشخیص داد، کسی که همه‌ی پیامدهای نظریه‌ مارکس را نمی پذیرد و در مارکسیسمی صرفا قانونی، دانشگاهی و بورژوایی متوقف می شود. او در استرووه آینده‌ی یک کادت مشروطه خواه را پیش بینی کرد و از همان زمان، با نام مستعار ک. تولین، به شدت به این انحراف زیان‌ بار تاخت. این مقاله در مجموعه‌ مقالات "اسنادی برای شناخت توسعه‌ی اقتصادی ما" در نظر گرفته شده بود که پتروسوف در سال ۱۸۹۵ آن را گردآوره بود. ولی این مجموعه نتوانست از سد سانسور عبور کند. اما کتاب پلخانف که پیش تر با نام مستعار بلتوف منتشر شده  بود با عنوان زیرکانه "درباره‌ی تحول دیدگاه مونیستی تاریخ" از سد سانسور گذشت. کتابی که حاوی حملات تندی به پوپولیست ها بود و دیدگاه مارکسیست های انقلابی را به روشنی بیان می کرد. در حالی که مجموعه‌ "اسناد"، با وجود مقالات خشک و پر از آمار، بخاطر مقاله‌ی تولین توقیف و سوزانده شد. تنها چند نسخه از آن باقی ماند و به همین دلیل، افراد کمی در آن زمان توانستند مقاله‌ی ولادیمیر ایلیچ را بخوانند.

به این ترتیب، سانسور به سرعت تفاوت بین مارکسیسم انقلابی - سوسیال‌دموکراسی - و مارکسیست های قانونی را تشخیص داد. برخی از پوپولیست های انقلابی نیز کم ‌کم این تفاوت را درک کردند؛ اینکه در واقع، مخالفان سوسیال‌ دموکرات آن ها نیز انقلابی اند و نمی توان آن ها را در یک دسته با"مارکسیست های قانونی" قرار داد. یعنی کسانی که با اثبات اینکه روسیه "در مکتب سرمایه‌ داری آموزش می بیند" (سرلوحه‌ی کتاب استرووه "یادداشت های انتقادی درباره‌ی توسعه‌ی اقتصادی روسیه") هیچ نتیجه ای مبنی بر لزوم مبارزه با رژیم موجود نمی گرفتند. برخی از جوانان"نارودنوولنی" که دیگر به اهمیت کمون روستایی روسیه باور نداشتند (قبلا گفتیم که برادر لنین و یارانش در سال ۱۸۸۷ نیز دیگر به آن باور نداشتند)، شروع به نزدیک شدن به سوسیال‌ دموکراتها کردند، زیرا قانع شده بودند که نه تنها آن ها مخالف مبارزه‌ی سیاسی نیستند، بلکه آن را بر پرچم خود نقش زده اند.

‏۳- مبارزه با "اکونومیست ها" ("اقتصادگرایان")

علاوه بر پوپولیست ها و"مارکسیست های قانونی"، ولادیمیر ایلیچ می بایست با کسانی نیز مبارزه کند که اکونومیست یا "اقتصادگرایان" نام داشتند. اکونومیسم گرایشی بود که ضرورت مبارزه سیاسی کارگران و بسیج توده های کارگری به نفع این مبارزه را انکار می کرد.  تلاش برای ترغیب کارگران به مبارزه سیاسی از تمایل سالم و طبیعی برای نزدیک شدن به کارگرانی که از نظر سیاسی بی سواد بودند و در مجموع هنوز به تزار ایمان داشتند، نشأت می گرفت و با محور قرار دادن نیازهای روزمره و مطالبات آنها آغاز می شد. هدف، برداشتن نخستین گام ها به سوی این توده‌هایی بود که باید بیدار می شدند. در آن ها باید اراده دفاع از کرامت‌ شان و آگاهی از این‌که تنها در اتحاد و انسجام می توانند نجات یابند، پرورش می یافت و کمک به این اتحاد بود. اما این اتحاد تنها می توانست بر پایه مطالبات فوری و عملی تحقق یابد و در وهله نخست، بر پایه اعتراض به ستمگری های کارفرمایان. بنابراین، فراخوان به ایستادگی دربرابر ساعات کاری بیش از حد طولانی، علیه کاهش دستمزدها از طریق خدعه های گوناگون، فراخوان به مطالبه آب جوش در زمان ناهار، ساعات کاری کمتر در روز شنبه برای رفتن به حمام، لغو جریمه های ناعادلانه، اخراج سرکارگرهای گستاخی که خود را برتر می پنداشتند، و غیره. این فراخوان ها برای کارگرانی که کمتر رشد یافته و نا آگاه تر بودند، قابل درک بود.

کارگران با متحد شدن پیرامون این مطالبات روزمره، یاد می گرفتند که همراه هم مبارزه کنند، به طور متحد و قاطع از منافع مشترک دفاع کنند. موفقیتی که این مبارزه به همراه داشت، آن ها را به قدرت خود آگاه می کرد و بیش از پیش متحد می ساخت. موفقیت اعتصابات اولیه - هرچه مطالبات کوچک تر و موجه تر بودند، آسان تر برآورده می شدند - بهتر از هر تبلیغی، انگیزه و تشویق برای پیشروی بیشتر بود. بهبودهایی که در وضعیت کارگران حاصل می شد، به آن ها امکان می داد بیشتر مطالعه کنند و رشد یابند. به همین دلیل، همه سوسیال‌ دموکراتهایی که توده های کارگری را مورد توجه قرار می دادند تبلیغات خود را با مطالبات اقتصادی آغاز می کردند. اعلامیه های ولادیمیر ایلیچ نیز که درباره مطالبات حیاتی کارگران فلان کارخانه یا کارگاه صحبت می کرد تأثیر زیادی می گذاشت. در صورتی که کارفرمایان از برآوردن مسالمت‌ آمیز مطالبات کارگران خودداری می کردند، توصیه می شد که به اعتصاب متوسل شوند. موفقیت یک اعتصاب در یک بنگاه، دیگران را نیز به استفاده از این شیوه مبارزه ترغیب می کرد.

این دوران گذار از ترویج در محافل کوچک به تبلیغ در میان توده ها بود و ولادیمیر ایلیچ یکی از کسانی بود که از این گذار حمایت می کرد. تفاوت میان تبلیغ و ترویج را شاید پلخانف بهتر از همه تعریف کرده باشد: "ترویج، ایده های زیادی را به گروه کوچکی از افراد می دهد، و تبلیغ، یک ایده را به توده ها منتقل می کند."

هرچند نخستین تماس با کارگران کاملا ناآگاه الزاما باید بر پایه نیازهای فوری اقتصادی استوار می بود، ولی ولادیمیر ایلیچ پیش از همه به روشنی گفت که این تنها باید مرحله نخست باشد و از همان گفتگوها و اعلامیه های اولیه باید آگاهی سیاسی را نیز پرورش داد. گفتگویی را بیاد می اورم که در این‌باره در پایان پاییز سال ۱۸۹۵ اندکی پیش از دستگیری اش با او داشتم. آن زمان بار دیگر برای دیدار او به پترزبورگ رفته بودم.

به او می گفتم چگونه می توان با کارگران ناآگاهی که تزار را همچون خدایی دوم می دانند از سیاست صحبت کرد، کارگرانی که حتی اعلامیه‌هایی را که درباره مطالبات اقتصادی است با ترس و احتیاط می پذیرند. این کار آن ها را نمی ترساند؟" بویژه درباره کارگران مسکو که حتی از سنت پترزبورگ هم نا آگاه تر بودند. ولادیمیر ایلیچ در پاسخ برایم توضیح داد که همه ‌چیز به نحوه برخورد بستگی دارد: "البته، اگر از همان ابتدا شروع کنیم به صحبت علیه تزار و رژیم موجود، فقط باعث می شویم کارگران پس زده شوند. اما تمام زندگی روزمره آکنده از"سیاست" است. خشونت و استبداد پاسبان ها، پلیس، ژاندارم، دخالت آن ها در هر درگیری با کارفرما که همواره به نفع کارفرماست؛ برخورد صاحبان قدرت با اعتصابات - همه این ها به سرعت نشان می دهد که آنها در کنار چه کسی ایستاده اند. باید این را در هر اعلامیه، در هر مقاله برجسته کرد، نقش پلیس محلی یا ژاندارم را نشان داد؛ و ذهنیتی که بتدریج در این مسیر هدایت می شود، به جلو خواهد رفت. مهم این است که از همان ابتدا این نکته را برجسته کنیم، و نگذاریم این توهم شکل بگیرد که می توان تنها با مبارزه علیه کارفرما به چیزی دست یافت." ولادیمیر ایلیچ گفت برای مثال به همین تازگی قانونی جدید درباره کارگران تصویب شده است (دقیقا به یاد ندارم مربوط به چه چیزی بود) که باید آن را توضیح داد، نشان داد که این قانون چه چیزی به کارگران می دهد و چه چیزی به کارخانه‌داران. بنابراین، در روزنامه ای که منتشر می کنیم، سرمقاله ای می نویسیم: "وزیران ما به چه می اندیشند؟" که به کارگران نشان می دهد قانون‌گذاران ما کیستند و از منافع چه کسانی دفاع می کنند. "ما عمدا از وزیران صحبت می کنیم و نه از تزار. اما این مقاله ای سیاسی است، و سرمقاله هر شماره باید چنین باشد، تا روزنامه آگاهی سیاسی کارگران را شکل دهد." این مقاله، که به قلم ولادیمیر ایلیچ بود، واقعا در شماره نخست روزنامه رابوچیه دلو (آرمان کارگری) گنجانده شده بود، که منتشر نشد، چرا که آن شماره هنگام دستگیری والودیا و یارانش در نهم دسامبر ۱۸۹۵ توقیف شد. من این مقاله و دیگر مطالب شماره نخست رابوچیه دلو را زمانی که در حال آماده‌سازی بود، خواندم. چاپ با دستگاه تکثیر دشوار بود و باید از مدت ها پیش آماده می شد. به یاد دارم که این مقاله، بسیار مردمی و مبارزه‌جویانه بود و به یکی از وزیرها شدیدا حمله می کرد.

اگر در این باره با جزئیات سخن می گویم، برای آن است که نشان دهم چقدر آن‌هایی که در آن زمان، و به تعداد زیاد، به سوی"اکونومیسم" متمایل بودند، در اشتباه بودند. آنها بعدها کوشیدند با بیان اینکه ولادیمیر ایلیچ نیز در آن زمان اعلامیه‌هایی درباره موضوعات اقتصادی نوشته خود را توجیه کنند و مقالات سیاسی او را نادیده بگیرند. البته توقیف نسخه خطی این شماره از روزنامه با سرمقاله سیاسی، و سپس دوری ولادیمیر ایلیچ به مدت بیش از چهار سال، زمینه ای برای اینگونه توجیهات فراهم می کرد. هرچند ولادیمیر ایلیچ در مدت کوتاه آزادی اش پیش از تبعید، و چه از زندان و تبعید، در این زمینه بقدر کافی روشن سخن گفته بود که نتوان او را به "اقتصادگرایی" متهم کرد. کافیست تنها به اعتراضی اشاره کنیم که از تبعید علیه بیانیه یکاترینا کاسکووا - سوسیال دموکرات رفرمیست- فرستاده بود. این بیانیه اندیشه های رفرمیستی برنشتاینی را تبلیغ می کرد.

از همان آغاز، این گرایش آشکارا سیاسی، خاص ایلیچ بود. گرایشی که پیامد درک دقیق آموزه های مارکس بود و همچنین با دیدگاه های گروه "رهایی کار"، که نیای سوسیال‌ دموکراسی روسیه بود، و بنیان‌گذار آن، پلخانوف، مطابقت داشت. ولادیمیر ایلیچ، پلخانف را از روی نوشته‌هایش به خوبی می شناخت. افزون بر این، در تابستان ۱۸۹۵، زمانی که به خارج رفته بود، با او آشنا شده بود. هدف رسمی سفر، استراحت و درمان ناشی از التهاب سینه، و هدف غیررسمی - برقراری ارتباط با گروه"رهایی کار" بود.

ولادیمیر ایلیچ از سفرش بسیار خرسند بود، سفری که برای او اهمیت زیادی داشت. پلخانوف همیشه در نظر او اعتباری بزرگ داشت. در آن زمان، او با آکسلرود نیز بیشتر آشنا شد. پس از بازگشت، تعریف می کرد که روابطش با پلخانوف، با وجود خوبی، نسبتا رسمی و دور مانده بود؛ در حالی که با آکسلرود بسیار نزدیک و دوستانه بود. ولادیمیر ایلیچ برای نظر هر دوی آن ها ارزش زیادی قائل بود. بعدها، از تبعید، جزوه ای با عنوان "وظایف سوسیال ‌دموکراتهای روسیه" را برای چاپ برایشان فرستاد. هنگامی که من نظر تحسین‌آمیز کهنه‌ کاران را درباره جزوه اش به او گفتم، برایم نوشت: "تأیید آن ها از نوشته‌هایم، باارزش ترین چیزی است که می توانم تصور کنم." و پس از دیدارش با آن ها، با عزم و انرژی بیشتری در مسیر سازمان‌دهی یک حزب سیاسی سوسیال دموکرات در روسیه گام نهاد.

پس از بازگشت از خارج، ولادیمیر ایلیچ به خانه ما در مسکو آمد و بسیار درباره سفرش و گفتگوهایی که داشته بود صحبت کرد؛ خوشحال و پرشور بود، حتی می توانم بگویم از شادی می درخشید و این، عمدتا به این دلیل بود که موفق شده بود نوشته های غیرقانونی را از مرز عبور دهد.

با دانستن این‌که به دلیل وضعیت خانوادگی اش، تحت نظارت ویژه ای بود، ولادیمیر ایلیچ قصد نداشت چیزی ممنوعه با خود ببرد؛ اما وقتی به خارج رسید، نتوانست مقاومت کند؛ وسوسه بیش از حد قوی بود و یک چمدان با کف دو‌لایه با خود آورد. در آن زمان، این روش رایجی برای حمل نوشته های غیرقانونی بود؛ آن را بین دو کف جاسازی می کردند. این چمدان ها در کارگاه‌هایی در خارج با دقت زیاد ساخته می شدند. اما این روش برای پلیس کاملا شناخته ‌شده بود. تنها امید این بود که مأموران گمرک همه چمدان ها را بازرسی نکنند. اما در بازرسی گمرک، چمدان ولادیمیر ایلیچ را زیر و رو کردند و حتی مأموران با انگشت به کف آن ضربه زدند. ولادیمیر ایلیچ بعدها برای ما تعریف کرد که چون می دانست مأموران باتجربه از این طریق وجود کف دوم را تشخیص می دهند فکر کرد که گیر افتاده است. این ‌که به او اجازه رفتن دادند و توانست چمدان را سالم به محل تخلیه یعنی پترزبورگ، برساند او را بسیار خوشحال کرده بود، و این شادی هنگام ورود به خانه ما در مسکو در چهره اش دیده می شد.

‏۴- تعقیب و دستگیری

البته، این احتمال وجود دارد که ماموران متوجه محتوای مخفی چمدان شده بودند اما به شیوه آن زمان، مظنون را بلافاصله دستگیر نمی کردند، تا بتوانند همه کسانی را که آن جزوه ها را دریافت و پخش می کردند، شناسایی کرده و یک پرونده بزرگ تشکیل دهند.

در پاییز ۱۸۹۵، ولادیمیر ایلیچ سخت زیر نظر بود. وقتی که، همان‌طور که پیش تر گفتم، در پایان پاییز آن سال، دوباره به دیدنش رفتم، این مطلب را برایم فاش کرد و گفت که اگر دستگیر شود، نباید بگذاریم مادرمان برای پیگیری امور او به پترزبورگ برود؛ زیرا این خاطره پیگیری های مشابه برای برادر بزرگترمان را در او زنده خواهد شد و برایش دردناک تر خواهد بود. در همان دیدار، در خانه برادرم، با و. شلگونوف آشنا شدم، که در آن زمان کارگری جوان و نیرومند بود.

ولادیمیر ایلیچ برایم تعریف کرد که چگونه چندین بار توانسته بود مأموران تعقیب‌کننده اش را گمراه کند. او دید خوبی داشت و پاهایی چابک. روایت‌هایش را با شور و نشاط فراوان و با خنده های شاد تعریف می کرد و بسیار بامزه بودند. یک مورد بویژه در خاطرم مانده است. مأموری مخفی با سرسختی ولادیمیر ایلیچ را تعقیب می کرد و ایلیچ نمی خواست بهیچ قیمتی او محل قرار او را متوجه شود. اما نمی توانست از شرش هم خلاص شود. با زیر نظر گرفتن این همراه ناخوانده، ایلیچ متوجه شد که او زیر یک دالان پنهان شده است. پس، با سرعت از کنار دالان گذشت و با یک جهش وارد سرسرای همان ساختمان شد و از آن‌جا با لذت تماشا می کرد که چگونه مأمور، که از کمینگاهش بیرون پریده بود، گیج و سردرگم شده بود و رد را گم کرده بود.

می گفت : "روی صندلی دربان نشسته بودم. آنجا دیده نمی شدم، اما از پشت شیشه می توانستم همه‌چیز را ببینم و از دیدن دستپاچگی مامور لذت می بردم. مردی که از پله ها پایین می آمد، با تعجب به من که روی صندلی دربان نشسته بودم نگاه می کرد و از خنده روده بر شده بود."

هرچند ولادیمیر ایلیچ گاهی به لطف زیرکی اش موفق می شد از تعقیب ها بگریزد، - پلیس، پاسابانان مراقبان محلات و خبرچین ها قوی تر بودند. آن ها سرانجام توانستند ولادیمیر ایلیچ و رفقایش را شناسایی کنند؛ کسانی که با وجود تعداد اندک‌شان، انجام انواع کارهای ممنوعه را برعهده داشتند: شرکت در جلسات مخفی، بازدید از خانه های کارگرانی که تحت نظر بودند، تهیه و پخش جزوه های غیرقانونی، نوشتن، رونویسی و توزیع اعلامیه ها و غیره. تقسیم کار محدود بود، زیرا تعداد فعالان کم بود؛ به همین دلیل هر یک از آن ها خیلی زود توجه پلیس را جلب می کرد. علاوه بر جاسوسان خیابانی، نفودی هایی هم بودند که با نقاب "دوست" وارد محافل می شدند. یکی از آن ها در آن زمان دندان‌پزشکی به نام میخیائیلوف بود که با وجود آن‌که عضو محفلی که ولادیمیر ایلیچ در آن فعالیت می کرد نبود، اطلاعاتی درباره محافل دیگر داشت. این نفوذی ها همچنین وارد محافل کارگری می شدند بخصوص که کارگران آن زمان ساده ‌دل بودند و به راحتی فریب می خوردند. در آن زمان کسانی که وارد فعالیت های غیرقانونی می شدند چندان "دوام نمی آوردند". فعالیت ولادیمیر ایلیچ تازه از پاییز هزار و هشتصد و نود و پنج آغاز شده بود؛ و چند ماه بعد در نهم دسامبر، او و بخش بزرگی از رفقایش "از صحنه حذف شدند".

بدینسان، نخستین دوره فعالیت ولادیمیر ایلیچ با درهای زندان به پایان رسید. اما در این دو سال و نیم، او شخصا و همچنین جنبش سوسیال‌ دموکرات ما، گام بزرگی به پیش برداشته بود. در این مدت، ولادیمیر ایلیچ نبردهایی تعیین ‌کننده با پوپولیست ها انجام داده بود. بوضوح ماهیت انقلابی مارکسیستی خود را نشان داده بود. پس از آن‌ که از انحرافات گوناگون فاصله گرفته بود، با گروه مارکسیست های روسی در خارج از کشور ارتباط برقرار کرده بود یعنی گروهی که پایه های گسترش مارکسیسم در روسیه را بنا نهاده بود. و از همه مهم تر، او کار عملی را آغاز کرده بود. با کارگران تماس برقرار کرده بود و خود را به عنوان رهبر و سازمان ‌دهنده حزب تثبیت کرده بود، آن هم در سال‌هایی که هنوز تردید وجود داشت که چنین حزبی در شرایط آن زمان روسیه اصلا بتواند شکل بگیرد. هرچند حزب بدون حضور او (در جریان کنگره اول حزب) و در زمانی که در تبعید بود تأسیس شد، اما این تأسیس زیر فشار او انجام گرفت، یعنی پس از آن‌که او پایه های نخستین سازمان سیاسی سوسیال ‌دموکراسی را در پترزبورگ بنیان نهاد، ایجاد نخستین ارگان سیاسی حزب را ضروری تشخیص داد، و نخستین اعتصابات بزرگ را در سراسر پترزبورگ و مسکو سازمان داد. 

بخش های پیشین:

 

https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/982/lenin.html

https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/980/lenin.html

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 983   -  16 مهر  1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت