راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

خاطرات خواهر لنین – بخش ششم

لنین با اندیشه

انتشار "ایسکرا"

از تبعید بازگشت!

ترجمه راه توده

    

ماه فوریه ۱۹۰۰ بود. همه ما، و بویژه مادرمان، برایمان این ماه چون فرا رسیدن بهار بود: دوران تبعید برادرم ولادیمیر ایلیچ به پایان می رسید و او می بایست از سیبری بازگردد. سه سال بود که او را ندیده بودیم و طبیعی بود که با بی تابی در انتظار بازگشتش باشیم. در واقع، دوران تبعید در اواخر ژانویه به پایان می رسید، یعنی همان زمانی که فرمان تبعید امضا شده بود، اما هنوز باید سفری طولانی انجام می شد. نخست با سورتمه، از روستای شوشنسکویه تا کراسنویارسک، از راه مینوسینسک، یعنی حدود ۳۵۰ورست، و سپس با راه آهن. افزون بر این، دلمان کاملا آرام نبود: آیا دوران تبعید واقعا به پایان رسیده بود؟ آیا مشکلی پیش نمی آمد؟ چرا که ما در دوران خودکامگی می زیستیم و این یک تبعید اداری بود، یعنی خودسری مطلق قدرت. اگر کوچک ترین درگیری ای با مقامات پیش می آمد، یا بدلیل انتقام ‌جویی حقیرانه یک فرماندار محلی، دوران تبعید می توانست تمدید شود.

و با آنکه این سرنوشت عمدتا شامل حال تبعیدیانی می شد که در محل تبعید مرتکب خطایی جزئی شده بودند، مواردی نیز بود که این تصمیم ها از سوی مرکز و به دلایلی دیگر گرفته می شد، مثلا بدلیل وضعیت جنبش انقلابی، که حکومت تشخیص می داد بازگشت انقلابیون بانفوذ از نقاط دورافتاده کشور نامطلوب است.

از این رو، ولادیمیر ایلیچ، با آنکه زندگی آرامی داشت و دست‌ کم بطور علنی از ممنوعیت ها سرپیچی نمی کرد، نسبت به سرنوشت خود آسوده‌ خاطر نبود. و هرچه زمان نزدیک تر می شد، اضطرابش بیشتر می گشت. مثلا خبر می داد که "در فلان تاریخ حرکت خواهم کرد، اگر دوران تبعیدم را تمدید نکنند."

این نگرانی ها بی اساس بود. ولادیمیر ایلیچ توانست طبق برنامه اش حرکت کند؛ ما از طریق نامه ها یا تلگرامش (دقیقا به یاد ندارم) از روز و ساعت رسیدنش آگاه بودیم و در انتظارش بودیم. در آن زمان برادر کوچکترم دیمتری ایلیچ، پس از نخستین محاکمه اش، در پودولسک، در استان مسکو، تحت نظر پلیس زندگی می کرد. او هم در پودولسک سوار قطاری شد که از سیبری می آمد، و همراه ولادیمیر ایلیچ به مسکو رسید.

ما آن زمان در حومه مسکو، در خیابان باخمتیفسکایا، نزدیک دیوار دفاعی کامر-کولیسکی زندگی می کردیم. وقتی دیدیم یک درشکه جلوی خانه ایستاد، همه به سوی پله ها دویدیم تا از ولادیمیر ایلیچ استقبال کنیم. مادرمان نخستین کسی بود که با درد و اندوه فریاد زد:

- تو که نوشته بودی حالت بهتر شده؟ چقدر لاغر شده ای!

- واقعا بهتر شده بودم. در این اواخر، پیش از آمدنم، لاغر شدم.

نادژدا کنستانتینوونا بعدا برایمان تعریف کرد که اضطراب ولادیمیر ایلیچ پیش از پایان محکومیتش، و بی اطمینانی اش نسبت به تاریخ حرکت، تقریبا تمام تأثیر مثبت اقامتش در سیبری بر سلامت او را از بین برده بود.

بلافاصله پس از اولین ابراز احساسات، همین که پالتویش را درآورد و تازه وارد اتاق ناهارخوری‌ مان شد، ولودیا ما را با پرسش‌هایش بمباران کرد:

- و لولی، او رسیده؟ نامه داده؟ یا تلگراف فرستاده؟

لولی تسدر باوم، که بعدها با نام مستعار مارتوف شناخته شد، بخاطر همان پرونده ای که ولادیمیر ایلیچ به خاطرش تبعید شده بود، به توروهانسک تبعید شده بود، و محکومیتش باید در همان تاریخ به پایان می رسید. گفتم چون یهودی بود، او را به دورافتاده ترین و بدترین نقطه استان ینیسیس سک فرستاده بودند.

ما پاسخ دادیم که هیچ خبری از لولی نداریم و چیزی درباره اش نمی دانیم؛ ولادیمیر ایلیچ از این موضوع نگران شد.

- "چطور؟ ما که با هم هماهنگ کرده بودیم. دلیلش چه می تواند داشته باشد؟"  این را می گفت و در اتاق قدم می زد. "باید برایش تلگراف بفرستیم. میتیا، خواهش می کنم، آن را ببر". بلافاصله تلگراف را نوشت و دیمیتری را فرستاد تا آن را ببرد. این وضع موجب ناراحتی او و همه ما شد که طبیعی بود می خواستیم در این دقایق نخستین بازگشت، ولادیمیر ایلیچ را کاملا برای خودمان داشته باشیم.

این موضوع آن زمان مرا شگفت‌ زده می کرد، به این دلیل که می دانستم، بر اساس دوره‌ی پیش از تبعید، که ولوودیا با مارتوف - که دیرتر به محفل پیوسته بود - بسیار کمتر صمیمی بود تا با دیگر اعضا: کریژانوسکی و استارکوف؛ می دانستم که او در تبعید در همسایگی این دو نفر (در فاصله ای حدود پنجاه ورست) زندگی می کرد و آن ها را نسبتا زیاد می دید. در چنین شرایطی، معمولا صمیمیت افزایش می یابد. با این حال، ولادیمیر ایلیچ درباره‌ی همسایگان تبعیدی اش کم صحبت می کرد، آن هم به طور کلی و با صدایی آرام؛ در حالی که با بی صبری فراوان در انتظار خبرهایی از مارتوف بود.

گفت‌وگوهای بعدی ما موضوع را برایم روشن کرد. ولادیمیر ایلیچ، تسدرباوم را نزدیک ترین رفیق خود برای کارهای آینده می دانست، بویژه برای یک روزنامه که قرار بود برای سراسر روسیه باشد. او روحیه‌ی انقلابی یولی را تحسین می کرد و تا زمانی که فهمید تسدرباوم بدون دردسر توروهانسک را ترک کرده، بسیار نگران بود. او برایمان ترانه ای را زمزمه می کرد که تسدرباوم در تبعید ساخته بود:

نه، این زوزه‌ی درنده‌ی گرسنه نیست،

این طوفان است که وحشی می غرد.

در ناله های باد می توان شنید

خنده‌ی دشمن پیروزمند.

 

شهامت، برادران، شهامت!

در ترانه ای دلیرانه

با سختی ها درمی‌افتیم.

 

آنجا، در روسیه، مردم پرشورند،

و جامه‌ی قهرمانی درخور آنان است.

اما سال های تبعید دور

زرین ترین رویاها را می زداید.

و شراب، با تنباکوی غلیظ،

تمام آن شورها را بهیچ بدل می کند.

الی آخر.

با همراهی خواهرمان بر پیانو، ایلیچ همچنین سرودهای انقلابی لهستانی را می خواند که از کارگران تبعیدی لهستانی آموخته بود - بخشی به زبان لهستانی و بخشی در ترجمه‌ی روسی که توسط کریژانوسکی انجام شده بود.

این ها ترانه‌هایی بودند مانند: "ستمگران، خشم شما بیهوده است!"، "گردبادهای دشمن"، "پرچم سرخ". هنوز ولوودیا را به یاد دارم که در اتاق ناهارخوری کوچک‌مان قدم می زد و با شور می خواند:

رنگ پرچم از آن سرخ است، 

که به خون کارگران آغشته شده است.

او سرودهای انقلابی کارگران لهستانی را تحسین می کرد و می گفت باید سرودهایی مشابه برای روسیه ساخته شود.

در آن سال ها، افرادی که از تبعید بازمی‌گشتند، از اقامت در حدود شصت محل در روسیه ممنوع بودند: در پایتخت ها و شهرهای دانشگاهی، و همچنین در مراکز صنعتی ای که جنبش کارگری در آن ها نفوذ یافته بود؛ و تا حدود سال ۱۹۰۰، همه‌ی آن ها کمابیش مشمول این ممنوعیت بودند. تنها شمار اندکی از شهرها را می شد برای سکونت برگزید. زمانی که هنوز در سیبری بود، ولادیمیر ایلیچ شهر پسکوف را انتخاب کرده بود، چون نزدیک ترین شهر به پترزبورگ بود، و درباره‌ی اقامت در آن‌جا با تسدر باوم و پوترسیوف (که به استان ویاتکا تبعید شده بود) به توافق رسیده بود. او قصد داشت با آن ها روزنامه ای برای سراسر روسیه منتشر کند. تسدر باوم از طریق پطربورگ، جایی که خانواده اش را دیده بود، به پسکوف رفت؛ و پوترسیوف به دیدن ما در مسکو آمد، اما پس از رفتن ولادیمیر ایلیچ.

به یاد ندارم برادرم چند روز نزد ما ماند. دوست قدیمی اش از سامارا، آی. لالایانتس، از یکاترینوسلاو برای دیدنش آمد؛ لالایانتس در آن زمان عضو کمیته‌ی حزب سوسیال ‌دموکرات و هیئت تحریریه‌ی روزنامه‌ی لوژنی رابوچی (کارگر جنوب) بود. او سه روز نزد ما ماند و با ولادیمیر ایلیچ گفتگوهای کاری داشت.

بعدها، ولادیمیر ایلیچ برایم تعریف کرد که آن ها عمدتا درباره‌ی فراخوانی دومین کنگره‌ی حزب صحبت کرده بودند که هنوز قرار بود در روسیه برگزار شود. دستگیری های گسترده در جنوب، در آوریل ۱۹۰۰ - از جمله دستگیری لالایانتس - ولادیمیر ایلیچ را کاملا متقاعد کرد که برگزاری کنگره در روسیه غیرممکن است. او در ماه ژوئن، پیش از رفتنش به خارج، زمانی که طرح دقیق یک روزنامه را می ریخت که سازمان آن در تمام نقاط روسیه پیوندهایی داشته باشد و همه‌ی کمیته ها و محافل پراکنده در کشور پهناور ما را حول اصول بنیادین گرد آورد، این موضوع را با من در میان گذاشت.

می گفت: "اگر تنها آمادگی های کنگره چنین دستگیری های گسترده ای را به دنبال دارد و اگر این آمادگی ها تقریبا کل سازمان را نابود می کند و منجر به دستگیری فعال ترین مبارزان می شود، پس کنگره ها در روسیه‌ی استبدادی تجملی است که باید از آن صرف نظر کرد. باید راه های دیگری برای یکپارچه‌سازی حزب یافت. این راه می تواند انتشار روزنامه ای برای سراسر روسیه باشد که در خارج منتشر شود، و حزب حول آن ساخته شود، مثل ساختمانی که از درون داربست‌هایش بالا می رود."

ایده‌ی انتشار ایسکرا (اخگر) از همین‌جا زاده شد، با شعارش: "از اخگر، شعله برمی‌خیزد" و واقعا هم حزب را یکپارچه کرد و آتش انقلاب را برافروخت.


بخش های پیشین:

 

 https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/985/lenin.html

https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/984/lenin.html

https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/983/lenin.html

https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/982/lenin.html

https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/980/lenin.html

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 986   -  7 آبان  1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت