|
بخش اول خاطرات خواهر لنین آ. اولیانووا – الیزارووا (خواهر بزرگتر لنین) |
|
۱- محیط خانوادگی: والدین ولادیمیر اولیانوف (لنین) و دوران آن ها
پدر ولادیمیر ایلیچ، ایلیا نیکولایویچ اولیانوف، از خانواده ای خرده بورژوای فقیر اهل آستراخان بود. در هفت سالگی پدرش را از دست داد. او تحصیلات متوسطه و عالی خود را مدیون برادر بزرگترش، واسیلی نیکولایویچ، بود. ایلیا نیکولایویچ اغلب با قدردانی از خاطرهی برادرش یاد می کرد که جای پدر را برای او گرفته بود و همیشه و به ما، فرزندانش، می گفت که تا چه اندازه به او مدیون است. پدر برایمان تعریف می کرد که واسیلی نیکولایویچ خودش نیز آرزو داشت تحصیلاتش را ادامه دهد؛ اما پس از مرگ پدر، در حالی که هنوز جوان بود، تنها تکیه گاه خانواده ای شد که از مادر، دو خواهر و یک برادر کوچک تر تشکیل شده بود. ناچار شد کارمند دفتری شود و رؤیای تحصیل را رها کند. اما تصمیم گرفت که اگر خودش نمی تواند درس بخواند، برادرش را باسواد کند/ وقتی برادرش – یعنی پدرم - تحصیلات متوسطه را به پایان رساند، او را به دانشگاه کازان فرستاد. عمویم به پدرم که خود او هم از کودکی به کار عادت داشت کمک کرد تا پدر سرانجام توانست با تدریس امرار معاش کند. عمویم هرگز ازدواج نکرد و تمام زندگی اش را وقف مادر، خواهران و برادرش کرد. دوران تحصیل پدرم در زمان سلطنت سخت تزار نیکلای اول بود، زمانی که میهن ما زیر یوغ بردگی می نالید. در آن دوران بخش بزرگی از جمعیت را رعایایی تشکیل می دادند که اربابانشان، یعنی مالکان بزرگ زمین، می توانستند آن ها را شلاق بزنند، به سیبری تبعید کنند، مانند دام و حیوان بفروشند، به دلخواه خودشان شوهر یا زن بدهند و خانوادههایشان را از هم بپاشند. تودهی دهقانان، تحت فشار و تحقیر، بی سواد و کاملا بی فرهنگ بودند. گاه و بیگاه شورشهایی علیه مالکان زمین بویژه آنها که بیشتر ظلم می کردند در می گرفت و برای آن ها بقول روس ها "خروس های سرخ" می فرستادند یعنی برای انتقام امول و املاکشان را آتش می زدند. اما همهی این جنبش ها بی سازمان بوند و بشدت سرکوب می شدند. دوباره بر روستاها تاریکی نفوذ ناپذیر و نومیدی حاکم می شد. در این شرایط تنها دلخوشی، تنها راه نجات پناه بردن به ودکا بود. نافرمان ترین ها که نمی خواستند هیچگونه تسلیم شوند، فقط یک راه داشتند: فرار به استپ ها، به جنگل ها، و زندگی از راه راهزنی. همانطور که در یک ترانهی عامیانه گفته می شد: زندگی شاد نبود آن روزگار، در آن زمانه دور و غبار، که انسان می گریخت از خانه و زادگاه و دیار. رها می کرد آشیان پدری، دل می کند از همسر و همسفری، و می رفت تا آنسوی ولگا به امید آزادی! یوغی که بر دوش اکثریت جمعیت، یا بنا به اصطلاح آن زمان بر طبقه "پایین دست" سنگینی می کرد، حتی به کسانی از طبقهی "بالادست" که صادقانه و با تمام وجود میهنشان را دوست داشتند احساس آرامش و خوشبختی نمی داد. آن ها نیز از خودکامگی حاکم بر کشورشان خشمگین بودند و پژواک انقلاب های اروپای غربی را بازتاب می دادند؛ از لزوم به دستآوردن آزادی بیان، مطبوعات و تجمع سخن می گفتند، از مزایای انتخابات در ادارهی دولت، و پیش از همه، ضرورت الغای نظام سرواژ و بردگی را فریاد می زدند یعنی ننگی که مدت ها بود از دیگر کشورها رخت بر بسته بود. آنهایی که با شجاعت بیشتری موضع می گرفتند، جایشان یا در تبعیدگاه بود یا بر چوبهی دار. مانند قیام دکابریست ها (اشراف شورشی در دسامبر ۱۸۲۵) یا پتراشفسکی ها (حلقه روشنفکران روس به رهبری م. پتراشفسکی در ۱۸۴۸) و غیره. دیگران سکوت می کردند یا در گوشه ها پچپچ می کردند، و باز، همانطور که نکراسف شاعر بزرگ سروده بود: ظلمت، پیش از سپیده دم، همه چیز را در خود بلعیده ... گردبادهایی از نفرت و خشم بر تو فرو می ریزند، ای سرزمین تسلیمشده. و درو می شود با داسی پنهان هر آنچه زنده است، هر آنچه نیکوست ... یوغ استبداد و سرواژ پس از انقلاب های ۱۸۴۸ که سراسر اروپا را درنوردیده بود بویژه طاقت فرسا شده بود. نیکلای اول به ژاندارم اروپا تبدیل شده و نگهبان استبداد بود. خون سربازان روس برای سرکوب انقلاب مجارستان بر زمین ریخته می شد. خودکامگی چنان نیرومند بود که می توانست با خیال آسوده نه تنها شورش ها را در کشور خود، بلکه در کشورهای همسایه نیز سرکوب کند. در روسیه کوچک ترین جلوه ای از اندیشه آزاد سرکوب می شد. دانشگاه ها و دانشجویان نیز در زیر یوغی سنگین بودند. تنها در محافلی محدود بود که جوانان جرئت می کردند دل خود را با گفتگو و خواندن ترانه های ممنوعه، با اشعار ریلییف (شاعر انقلابی دکابریست) و دیگر شاعران سبک کنند. بعدها، ما، فرزندان ایلیا نیکلایویچ، این ترانه ها را از زبان پدرمان، دور از شهر، در گردش میان دشت ها و جنگل ها می شنیدیم. باید آن دوران سخت را زیسته باشی تا بتوانی احساس رهایی عظیمی را که پس از مرگ نیکلای اول و به قدرت رسیدن پسرش، الکساندر دوم، و آغاز دوره ای از اصلاحات در روسیه پدید آمد، احساس کنی. نخست، لغو نظام سرواژ تصویب شد. بی تردید، این تصمیم بیش از هر چیز بخاطر نیاز به نیروی کار در حال رشد برای صنعت سرمایه داری و نارضایتی فزاینده و شورش های رعایا گرفته شد. بی دلیل نبود که الکساندر دوم خود گفته بود: "باید شتاب کرد و آزادی را از بالا داد، پیش از آنکه مردم آن را از پایین بگیرند." آزادی رعایا چنان پیشرفتی بزرگ بود که شادی ای فراگیر را در کشور حکمفرما کرد. شاعر بزرگ نکراسوف این حال و هوا را چنین به خوبی بازتاب داده است:
می دانم...
ای الهه شعر من، بیداری بزودی آغاز شد. نخستین کسی که ناقوس هشدار را به صدا درآورد، پیام آور بزرگ ما نیکلای چرنیشفسکی بود که بهای آن را تمام عمر خود در زندان های دوردست سیبری پرداخت. همچنین سازمان های انقلابی جوانان شکل گرفتند. با این حال، پس از پایان دوران فشار رژیم نیکلای اول، فضای تازه ای برای جان های شیفته و فرهیخته گشوده شده بود و آنان با شور وارد میدان شدند. دادگاه های جدید، آزادی مطبوعات بسیار بیشتر از قبل، و در نهایت، آموزش عمومی؛ همه این ها، انسان های پیشرو آن دوران را مجذب کرده بود. آموزش عمومی، یعنی امکان آموزش بردگان دیروز، بسیاری را به شوق می آورد. پدرم ایلیا نیکولایویچ یکی از آنان بود. او با شادی، سمت تازه تأسیس بازرس مدارس ابتدایی استان سیمبیرسک (در غرب روسیه بر کرانه رود ولگا) را پذیرفت. تا آن زمان، او معلم دبیرستان بود و بسیار مورد محبت شاگردانش قرار داشت. با دقت و حوصله، درس ها را برایشان توضیح می داد، نسبت به شیطنتهایشان گذشت نشان می داد؛ و شاگردان فقیر را رایگان برای امتحانات آماده می کرد. او ذاتا یک آموزگار بود و به حرفه اش عشق می ورزید. اما آرزوی فعالیتی گسترده تر را در سر داشت و می خواست آن را نه برای شاگردان ثروتمند دبیرستان، بلکه برای نیازمندترین ها، برای آنان که بیش از همه در راه کسب دانش با دشواری رو به رو بودند، برای فرزندان بردگان دیروز انجام دهد. و برایش فضای واقعا گسترده ای گشوده شد. استان سیمبیرسک تنها تعداد بسیار اندکی مدرسه داشت، آن هم از نوع قدیمی: ساختمان ها تنگ و کثیف بودند، آموزگاران خودشان نیز کم سواد بودند و آموزش را عمدتا با تنبیه انجام می دادند. همه چیز باید از نو ساخته می شد: متقاعد کردن دهقانان در گردهمایی های عمومیشان برای ساختن مدارس جدید، گردآوری منابع مالی از راه های دیگر، سازماندهی دوره های ویژه برای آموزگاران جوان تا به آن ها آموزش داده شود که چگونه مطابق با دستاوردهای جدید علم تعلیم و تربیت تدریس کنند. ایلیا نیکولایویچ تنها فرد مسئول در کل استان بود و همه کارها برعهده او بود. جاده های ویران، کار را بسیار دشوار می کردند: پر از دستانداز، غیرقابل عبور در هنگام باران یا آب شدن برف، و در زمستان پر از شیارهای عمیق. باید برای هفته ها، حتی ماه ها خانه را ترک می کرد، در کلبه های دهقانی و مسافرخانه های کثیف غذا می خورد و شب را سر می کرد. هرچند ایلیا نیکولایویچ از نظر جسمی ضعیف بود عشق به حرفه، حس وظیفه و پشتکار بر همه چیز غلبه می کرد: در طول هفده سال فعالیت او، تعداد مدارس استان افزایش یافت و به رقم چهارصد و پنجاه رسید. دورههایی برگزار شد که آموزگارانی را تربیت کرد که به آن ها "اولیانووی ها" می گفتند. کار وسعت بیشتری می یافت. کمکم، به ایلیا نیکولایویچ دستیارانی بعنوان بازرس داده شد و خودش مدیر آنها شد. از آن پس، وظیفه اصلی اش مدیریت بود، اما همچنان در کار خود کوشا بود و در سبک زندگی و رفتارهایش ساده زیست ماند. آموزگاران بدون تکلف نزد او می آمدند تا مشورت بگیرند؛ گاهی پیش می آمد که خود به جای آموزگارانی که بیمار شده بودند، در مدارس تدریس کند. خانواده ما پرجمعیت بود و او تمام حقوقش را برای تربیت فرزندان گذاشته بود و برای خود بسیار کم خرج می کرد. علاقه ای به محافل پرزرق وبرق و سرگرمی ها نداشت. برای استراحت دوست داشت با کسانی که به فعالیتی آموزشی علاقه مند بودند گفتگو کند یا در میان خانواده اش بماند، به تربیت فرزندانش رسیدگی کند، و شطرنج بازی کند. در کار، نسبت به خود و دیگران سخت گیر بود، اما در اوقات فراغت، می توانست هم صحبتی دلنشین و شاد باشد. با فرزندانش شوخی می کرد و برایشان داستان می گفت. هنگام گفتگو یا بازی (شطرنج، یا سرسره)، با فرزندانش مانند یک دوست رفتار می کرد و درست مانند آن ها هیجانزده می شد. کار شدید بسرعت سلامت او را تحلیل برد و به طور ناگهانی در دوازدهم ژانویه سال ۱۸۸۶، در پنجاه و پنج سالگی، بر اثر سکته مغزی درگذشت. مادر ولادیمیر ایلیچ (لنین)، ماریا آلکساندروونا، دختر یک پزشک بود، مردی با افکاری بسیار پیشرو برای زمان خود. او بیشتر دوران کودکی و نوجوانی اش را در روستا گذراند. درآمد پدر بسیار اندک بود، خانواده پرجمعیت؛ و دختر جوان که تحت تربیت خاله ای سخت گیر بزرگ شده بود، از همان اوان کودکی به کار و صرفه جویی عادت کرد. پدر، دخترانش را به سبکی نظامی وار تربیت می کرد: زمستان و تابستان، آن ها پیراهن نخی با یقه باز و آستین کوتاه می پوشیدند؛ هر کدام فقط دو دست لباس اضافه داشتند. غذایشان ساده بود: حتی در بزرگسالی هم چای و قهوه نمی نوشیدند، زیرا پدرشان آن ها را مضر می دانست. این نوع تربیت، سلامت ماریا آلکساندروونا را تقویت کرد و او را بسیار مقاوم ساخت. او با خلق وخویی متعادل و استوار، اما در عین حال شاد و خوش برخورد شناخته می شد. با استعداد بود، زبان های خارجی و موسیقی آموخته بود و بسیار مطالعه کرده بود. با اشتیاق فراوان آرزو داشت تحصیلاتش را ادامه دهد، و در تمام عمر، حسرت می خورد که بدلیل کمبود آمکانات مالی از آن محروم شده بود. مد و لباس، وراجی و غیبت، که در آن زمان سرگرمی اصلی جامعه زنان بود، برای ماریا آلکساندروونا جذابیتی نداشت. او خود را در چارچوب خانواده اش محدود کرد و با جدیت و دلسوزی کامل، زندگی اش را وقف تربیت فرزندانش نمود. صبور و قاطع، با نواقصی که در فرزندانش می دید مبارزه می کرد. هرگز صدایش را بلند نمی کرد، تقریبا هیچگاه از تنبیه استفاده نمی کرد، و با این حال، فرزندانش فرمان بردارش بودند و به او احساس محبت داشتند. سرگرمی محبوبش موسیقی بود که با شور فراوان به آن عشق می ورزید و با احساس عمیق اجرا می کرد. کودکان، زمانی که کوچک بودند، دوست داشتند با صدای موسیقی او به خواب بروند و بعدها هنگام کار، با شنیدن آن تمرکز کنند. میان والدین، که با تفاهم زندگی می کردند، هیچ مشاجره یا اختلافنظری درباره مسائل تربیتی وجود نداشت، چیزی که همیشه تأثیر بسیار زیانباری بر کودکان دارد. همه تردیدها در این زمینه معمولا در خلوت بررسی می شد، و کودکان همیشه با یک "جبهه واحد" روبهرو بودند. چون فرزندان محبت صادقانه ای احساس می کردند و می دیدند که والدینشان جز به منافع آنها نمی اندیشند، عادت کرده بودند که این محبت را جبران کنند. خانواده ما بسیار متحد بود. ما بسیار ساده زندگی می کردیم، تنها با حقوق پدر، و فقط به لطف صرفه جویی زیاد مادرمان بود که می توانستیم دخل و خرج را با هم جور کنیم؛ با این حال، ما هرگز خود را از نیازهای ضروری محروم نمی دیدیم، و نیازهای معنوی مان تا حد امکان برآورده می شد. بدینسان، محیط خانوادگی ما و شرایط آموزش برای رشد هوش و شخصیت کودکان بسیار مساعد بود. کودکی ولادیمیر ایلیچ و خواهران و برادرانش روشن و شادمان بود. ۲- کودکی و نوجوانی ولادیمیر ایلیچ ولادیمیر ایلیچ در سیمبیرسک، در روز دهم (بیست و دوم- تقویم جدید) آوریل سال ۱۸۷۰ به دنیا آمد. او سومین فرزند خانواده، پرجنب وجوش، بیدار و شاد بود، بازی های پر سر و صدا را دوست داشت و هرگز آرام نمی نشست. اسباب بازیهایش را بیشتر می شکست تا با آن ها بازی کند. در پنج سالگی خواندن را آموخت؛ سپس معلم مدرسه مذهبی سیمبیرسک او را برای امتحانات ورودی دبیرستان آماده کرد، جایی که در پاییز ۱۸۷۹، در نهسال و نیمی، وارد کلاس اول دبیرستان شد. به راحتی یاد می گرفت. از همان کلاس های ابتدایی، بهترین شاگرد بود و به همین دلیل، هر سال با رفتن به کلاس بالاتر، جایزه اول را دریافت می کرد. در آن زمان، این جایزه کتابی بود که بر روی جلد آن با حروف طلایی نوشته شده بود: "برای رفتار خوب و پیشرفت"، و یک گواهی افتخار نیز به آن ضمیمه بود. افزون بر استعدادهای برجسته اش، آنچه به او کمک می کرد تا بهترین شاگرد باشد، نگرش جدی و دقیقش نسبت به کار بود. پدرمان از همان کودکی همه ما را به این امر عادت داده بود و خودش نیز بر درس های ما در کلاس های پایین نظارت می کرد. آنچه تأثیر بزرگی بر ولودیا (لنین) کوچک داشت، الگوی پدر و مادرش بود که همیشه مشغول کار بودند، و به ویژه، الگوی برادر بزرگترش، ساچا. بندرت می توان پسری به این اندازه جدی، متفکر و سخت گیر نسبت به خود دید، آنگونه که ساچا در قبال وظایفش بود. افزون بر این، او نه تنها با اراده بلکه با انصاف، ظرافت و مهربانی نیز شناخته می شد؛ همه خواهر و برادران کوچک ترش او را بسیار دوست داشتند. ولودیا آنقدر از برادر بزرگ ترش تقلید می کرد که حتی ما او را به این خاطر دست می انداختیم؛ هر سؤالی که از او می پرسیدیم، بی درنگ پاسخ می داد: "مثل ساچا". و اگر بپذیریم در کودکی، داشتن یک الگوی خوب اهمیت دارد، الگوی یک برادر کمی بزرگتر از خود، حتی مهم تر از الگوی بزرگترهاست. هرچند ولودیا بازیگوش و بیدار بود، اما چون به کار کردن با جدیت عادت داشت، در درس ها بسیار دقیق بود. این دقت مداوم، که معلمانش نیز آن را یادآور می شدند، همراه با استعدادهای بالایش، به او امکان می داد تا هر درس تازه ای را در کلاس به خوبی فرا گیرد، به طوریکه به ندرت نیاز به مرور آن در خانه داشت. به یاد دارم که وقتی در کلاس های پایین تر بود، تکالیفش را سریع تمام می کرد و شروع می کرد به شیطنت، بازیگوشی و مزاحمت برای ما بزرگترها، که در همان اتاق درس می خواندیم. پدرمان گاهی او را به دفتر کارش می برد تا از او درس بپرسد؛ واژه های لاتین را تصادفی از دفترش می پرسید؛ اما معمولا ولودیا همه را بلد بود. در کودکی، ولودیا همچنین بسیار کتاب می خواند. پدرمان همه کتاب ها و مجلات کودکان را که منتشر می شد، دریافت می کرد؛ ما همچنین مشترک کتابخانه بودیم. همبازی همیشگی ولودیا خواهرمان اولیا (متولد چهارم نوامبر ۱۸۷۱) بود. او دختربچه ای بسیار باهوش، پرجنب وجوش و بیدار بود؛ با کمک ولودیا، در چهارسالگی خواندن را آموخت؛ او نیز با علاقه و آسانی درس می خواند. افزون بر این، با داشتن برخی ویژگی های شخصیتی مشابه با برادرمان ساچا، اولیا بسیار سختکوش بود. روزی، ولودیا که آن زمان در کلاس های بالای دبیرستان بود، وقتی شنید که اولیا در اتاق کناری بی وقفه پیانو تمرین می کند، به من گفت: "او را باید بخاطر توانایی کار کردنش تحسین کرد." و همین درک عاملی شد که ولودیا نیز در خود توانایی کار کردن را پرورش داد، که بعدها همه ما را شگفتزده کرد و همراه با استعدادهای عالی اش، به او امکان داد تا به نتایج درخشانی دست یابد. ولادیمیر ایلیچ با میل و رغبت دانش خود را با همکلاسیهایش در دبیرستان در میان می گذاشت. او درس های سخت، مسئله ها، انشاءها، ترجمه های یونانی و لاتین را برایشان توضیح می داد. در دو سال آخر دبیرستان، افزون بر درس های خودش، یک معلم از قوم چوواش (از اقوام ترک تبار روسیه.م) را هم برای امتحانات پایان تحصیل آماده کرد تا بتواند وارد دانشگاه شود. این کار را رایگان انجام می داد، چون آن معلم توان مالی نداشت. و ولادیمیر ایلیچ توانست شاگردش را با وجود آنکه چندان با استعداد نبود آماده کند. معلم چوواشی در امتحانات موفق شد و توانست وارد رشته محبوبش – ریاضیات- در دانشگاه شود. خود من نیز ناچار شدم با ولادیمیر ایلیچ در نقش معلم سروکار داشته باشم. با آنکه بیش از پنج سال از من کوچک تر بود و هنوز دانشآموز دبیرستان بود و من در سال ماقبل آخر دوره عالی دختران تحصیل می کردم به من کمک کرد تا یک ضعف را جبران کنم. در بهار سال ۱۸۸۶، باید چندین امتحان می دادم، از جمله یک آزمون لاتین برای سه سال تحصیلی. لاتین آن زمان در دانشکده تاریخ و ادبیات یک درس اجباری بود. در آن سالهایی که آموزش کلاسیک غالب بود، این زبان بصورت خشک و رسمی تدریس می شد، و مانند بیشتر دانشجویان دختر، من نیز آن را نادیده می گرفتم. پس از پایان دبیرستان، جوانان، همانطور که می توان حدس زد، به دنبال چیزهایی زنده تر و فعالیت اجتماعی بودند، و برای رهایی از لاتین، حتی قصد داشتم به عنوان مستمع آزاد در دوره های مسکو شرکت کنم. اما وقتی از این برنامه صرف نظر کردم، ناچار شدم به طور جدی به لاتین بپردازم. قصد داشتم در تعطیلات زمستانی زمان از دسترفته را جبران کنم، اما موفق نشدم. و پس از مرگ پدرمان (در دوازدهم ژانویه ۱۸۸۶)، مطالعه برایم بسیار دشوار شد، و لاتینم همچنان راکد ماند. در این زمان بود که ولودیا پیشنهاد کمک داد، با آنکه خودش نیز برای سال ماقبل آخر دبیرستان بسیار مشغول بود و به معلم چوواشی هم درس می داد. ولودیا، که آن زمان شانزده سال بیشتر نداشت، با میل و بدون دشواری این کار تازه را پذیرفت. او تنها به پذیرفتن آن بسنده نکرد. جوانان گاهی با انگیزه لحظه ای هر کاری را می پذیرند، ولی با اولین سختی آن را رها می کنند ولی او مرا بسیار جدی و با پشتکار به کار واداشت، و اگر من در ماه مارس به پترزبورگ نرفته بودم، ادامه می داد. او این درس ها را با چنان دقت، شور و علاقه ای می داد که به زودی مرا نیز به این "لاتین نفرتانگیز" علاقه مند کرد. کار سختی بود؛ باید کتاب "در باب پیری" از ژول سزار را می خواندیم و ترجمه می کردیم، و از همه مهم تر - باید تمام قواعد پیچیده دستور زبان لاتین را که در متن آمده بود، می دانستیم و توضیح می دادیم. با اینحال اطلاعات من از لاتین کمتر از آن بود که بتوانم ضعف های خود را جبران کنم و به یاد گرفتن جملات و اشعار ساختگی برای آسان تر بخاطر سپردن قواعد روی می اوردم. از نوع این رباعی (برای بخاطر سپردن وجه وصفی حال): قطره، در سنگ نقب می زند نه با زور، بلکه با افتادن مکرر خود. همانگونه که انسان دانشمند می شود نه با زور، بلکه با مطالعه های مکرر خود. به یاد دارم که تردیدهایم را با ولودیا در میان گذاشتم: باور نداشتم که بتوان در مدت زمان اندکی که داشتم برنامهی هشت سال دبیرستان را فرا گرفت. اما او مرا دلگرم می کرد و می گفت: "در دبیرستانهایی که آموزش به شیوه ای پوچ انجام می شود، هشت سال برای این دورهی لاتین تلف می شود؛ اما بزرگسال آگاه می تواند این دورهی هشتساله را در دو سال بیاموزد." و شرط می بست که این دوره را در دو سال به اوخوتنیکوف چوواشی آموزش خواهد داد، کاری که واقعا هم انجام داد، با وجود آنکه توانایی های اوخوتنیکوف در زبان ها بسیار متوسط بود. درس های او بسیار پرشور بود و هر دو طرف با حسن نیت آن را جدی گرفته بودیم. من با یک شاگرد ممتاز که با وجدان درسهایش را خوانده باشد، طرف نبودم؛ بلکه با یک زبانشناس جوان طرف بودم که می دانست چگونه ویژگی ها و زیبایی های زبان را کشف کند. از آنجا که من نیز به زبانشناسی علاقه داشتم، خیلی زود مجذوب شدم، و این درس ها که با روحیه شاد ولودیا آمیخته بود، باعث پیشرفت سریع من شد. در بهار، امتحان سه سال تحصیل را گذراندم، و چند سال بعد، آشنایی با مبانی زبان لاتین، یادگیری زبان ایتالیایی را برایم آسان کرد، که این خود وسیله ای برای کسب درآمد هم شد و لذت فراوانی برایم به همراه داشت. در سال ۱۸۸۶، زمانی که ولودیا هنوز شانزده سال نداشت، پدرمان درگذشت، و یک سال بعد، مصیبتی تازه به خانوادهی ما وارد شد: الکساندر، برادر بزرگ تر و محبوب ولودیا، بخاطر شرکت در سوءقصدی علیه تزار الکساندر سوم دستگیر شد، به اعدام محکوم گردید و سپس در روز ۸ مه ۱۸۸۷ اعدام شد. این فاجعه تأثیر عمیقی بر ولادیمیر گذاشت. او را مقاوم تر کرد و واداشت تا به طور جدی دربارهی مسیرهایی که انقلاب باید در پیش گیرد، بیندیشد. در واقع، خود الکساندر نیز پیشاپیش در دو راهی میان نارودنیاولیا و مارکسیست ها قرار داشت. (نارودنیاولیا انشعابی از ناردودنیک های انقلابی روس بودند که علاوه بر اگاهی بخشی به دهقانان به اقدام مستقیم و تروریسم انقلابی متمایل شدند.م) الکساندر سرمایهی مارکس را خوانده بود، مسیر توسعه ای را که مارکس ترسیم کرده بود قبول داشت که نشانه آن در برنامهی حزبی که نوشته بود، مشهود است. او حلقه های مطالعاتی برای کارگران اداره می کرد. اما در آن زمان هنوز زمینه ای برای فعالیت سوسیال-دموکراتیک مارکسیستی وجود نداشت. کارگران اندک، پراکنده و بی سواد بودند. نزدیک شدن به آن ها در آن زمان برای روشنفکران دشوار بود؛ و یوغ استبداد تزار چنان سنگین بود که برای کوچک ترین تلاش در جهت ارتباط با مردم، انسان یا به زندان می افتاد یا به سیبری تبعید می شد. بدتر از آن اگر دانشجویان حلقه های بی خطری برای مطالعه و بحث میان خودشان تشکیل می دادند، آن حلقه ها منحل می شد و دانشجویان از تحصیل محروم می شدند. تنها جوانانی که فقط به فکر آینده شغلی و زندگی آرام خود بودند، می توانستند نسبت به چنین رژیمی بی تفاوت بمانند. همهی انسان های درستکار و صادق با شوقی سوزان خواهان مبارزه بودند، تا دیوارهای تنگ خودکامگی را که در آن خفه می شدند، اندکی هم شده بلرزانند. کسانی که پیشروترین اندیشه ها را داشتند، جان خود را به خطر می انداختند، اما حتی مرگ هم نمی توانست انسان های شجاع را بترساند. الکساندر ایلیچ یکی از آن ها بود. زمانی که احساس کرد دیگر توان تحمل خودکامگی ای را که کشور را در هم شکسته بود ندارد، نه تنها بدون تردید دانشگاه و تحصیلاتی را که بسیار دوست داشت (او را برای استادی در نظر گرفته بودند) رها کرد، بلکه بی درنگ جان خود را فدا کرد. او خطرناک ترین کار را بر عهده گرفت: ساختن ابزارهای انفجاری، و در دادگاه با اعتراف به این کار، تنها به این می اندیشید که یارانش را از اتهام برهاند. الکساندر همچون قهرمانی درگذشت، و خون او راهی را که برادرش ولادیمیر در پیش می گرفت، با شعلهی آتش انقلاب روشن ساخت. این فاجعه در سالی بر ما وارد شد که ولادیمیر تحصیلاتش را در دبیرستان به پایان می رساند. او با استواری این آزمون دردناک را تحمل کرد و همراه خواهرش اولیا، در همان سال تحصیلاتش را به پایان رساند و مدال طلا را دریافت کرد. طبیعتا، ابرهای طوفانی که خانواده را در خود پیچانده بود، بر همه اعضای آن سایه می انداخت. مقامات با سوءظن فراوان به برادر کوچک تر می نگریستند و بیم آن می رفت که هیچ دانشگاهی او را نپذیرد. اف. کرنسکی، مدیر دبیرستان سیمبیرسک در آن زمان، ولادیمیر ایلیچ را بسیار ارج می نهاد. او با پدر ما، که یک سال پیش تر درگذشته بود، روابط بسیار خوبی داشت و می خواست به شاگرد بااستعداد خود برای عبور از این موانع کمک کند. به همین دلیل یک گواهی "رفتار عالی" به دانشگاه کازان فرستاد که توسط دیگر اعضای شورای آموزشی نیز امضا شده بود. پدر ما شخصیتی بسیار محبوب، دوست داشتنی و محترم در سیمبیرسک بود و از این رو، خانواده اش از همدلی فراوانی برخوردار بود. ولادیمیر ایلیچ افتخار دبیرستان بود. در این زمینه، گواهی صادرشده توسط کرنسکی حقیقت را بیان می کرد. همچنین به درستی اشاره می کرد که این ارزیابی مثبت نه تنها به دلیل استعدادهای طبیعی، بلکه به دلیل پشتکار و وقت شناسی ولادیمیر ایلیچ در انجام وظایف محوله بود، ویژگیهایی که از طریق انضباط منطقی که اساس تربیت خانوادگی اش بود، پرورش یافته بودند. کرنسکی عمدا، و البته آشکارا، در آن گواهی تأکید می کند که تربیت لنین جوان براساس دین و مذهب صورت گرفته و او را "بیش از حد درونگرا" و "غیراجتماعی" معرفی می کند. کرنسکی با گفتن اینکه "اولیانوف هیچگاه، نه در گفتار و نه در کردار، موجب ایجاد هیچگونه نظر منفی نسبت به خود نشد" البته اندکی از حقیقت فاصله گرفت! واقعیت این است که او دوستان صمیمی زیادی در دبیرستان نداشت، اما آشکارا نمی شد او را غیراجتماعی نامید. برادرم همیشه جسور و بازیگوش بود، و با دقت جنبه های خندهدار افراد را تشخیص می داد، و اغلب همکلاسی ها و برخی معلمان را دست می انداخت. در مقطعی، ولادیمیر ایلیچ معلم زبان فرانسوی، شخصی به نام پوهر، را هدف شوخی های خود قرار داده بود. این پوهر آدمی خودپسند و بسیار کوته فکر بود. برخی می گفتند پیشه اش آشپزی بوده ولی با حیله گری با دختر یک مالک زمین در سیمبیرسک ازدواج می کند و بدینگونه راهش باز می شود. او دائما دور مدیر یا بازرس می چرخید؛ معلمان شریف او را تحقیر می کردند. سرانجام، وقتی به ستوه آمد، اصرار کرد که آن شاگرد جسور نمره "چهار" در رفتار به عنوان نمره سه ماهه دریافت کند. با توجه به اینکه وولودیا در سال هفتم بود، این حادثه می توانست برایش گران تمام شود. پدرمان این موضوع را در زمستان سال ۱۸۸۵ برایم تعریف کرد، زمانی که برای تعطیلات به خانه آمده بودم، و افزود که وولودیا به او قول داده بود که چنین چیزی دیگر تکرار نخواهد شد. اما آیا در آن زمان همین مسائل جزئی نبود که اغلب موجب اخراج از دبیرستان و تباهی زندگی یک جوان نافرمان می شد؟! رفتار کرنسکی نسبت به پدر ما و کل خانواده، به همراه استعدادهای استثنایی ولادیمیر ایلیچ، او را از این خطر حفظ کرد. همان ملاحظاتی که نوع صدور گواهی کرنسکی را توجیه می کردند، باعث شدند که مادرم تصمیم بگیرد ولادیمیر ایلیچ را تنها به دانشگاه نفرستد، بلکه با تمام خانواده به کازان نقل مکان کند. در کازان، در پایان ماه اوت ۱۸۸۷، ما خانه ای را در منزل روستووا، در خیابان پروایاگورا اجاره کردیم، و یک ماه بعد، تمام خانواده به خانه سولوویوا، در خیابان نوو-کمیساریاتسکایا نقل مکان کرد. در آن سال های آرامش و رکود، زمانی که جنبش "نارودنایا ولیا" دیگر سرکوب شده بود، حزب سوسیالدموکرات هنوز در روسیه به وجود نیامده بود و توده ها هنوز مبارزه را آغاز نکرده بودند، تنها محیطی که نارضایتی در آن، برخلاف دیگر اقشار جامعه، فروکش نکرده بود و به صورت شعله های پراکنده ای بروز می کرد، محیط دانشجویی بود. در میان آن ها همیشه انسان های حقیقت گو و پرشوری بودند، که خشم خود را علنی ابراز می کردند و می کوشیدند مبارزه کنند. و به همین دلیل، مشت حکومت بر اندام آنان سنگین تر فرود می آمد. تفتیش، دستگیری، تبعید، همه این ها به شدیدترین شکل ممکن بر سر دانشجویان فرود می آمد. در سال ۱۸۸۷، پس از سوءقصد به جان تزار که در بهار آن سال در پترزبورگ رخ داد و شرکتکنندگان آن تقریبا همگی دانشجو بودند، این یوغ باز هم سنگین تر شد! تحمیل لباس های یونیفورم و اجباری به دانشجویان، استقرار ناظران در دانشگاه، جاسوسی و نظارت های سختگیرانه، برکناری استادان آزاداندیش، ممنوعیت هرگونه تشکل، حتی بیخطرترین آن ها مانند انجمن های دوستان هم محلی، اخراج و تبعید بسیاری از دانشجویانی که اندکی در دیدرس قرار گرفته بودند - همه این ها، از همان ماه های نخست سال تحصیلی، دانشجویان را به خشم اورده بود. از ماه نوامبر ۱۸۸۷، موجی از "آشوب" همه دانشگاه ها را فرا گرفت. این موج به کازان نیز رسید. دانشجویان دانشگاه کازان که در ۴ دسامبر گرد آمده بودند، با صدای بلند خواستار حضور بازرس شدند و از پراکنده شدن سر باز زدند. هنگامی که بازرس ظاهر شد، مجموعه ای از خواسته ها را به او ارائه دادند، که نه تنها دانشجویی، بلکه سیاسی نیز بود. جزئیات این ماجرا را که برادرم در آن زمان برایم شرح داد، از خاطرم رفته است. تنها روایت مادرمان را به یاد دارم که برای پیگیری وضعیت ولودیا رفته بود. مادرم تعریف کرد که بازرس، ولودیا را به عنوان یکی از فعال ترین شرکتکنندگان در جلسه شناسایی کرده بود؛ او را در ردیف های جلو هیجانزده و با مشت های گره کرده، یا تقریبا چنین حالتی دیده بود. ولادیمیر ایلیچ در شب چهارم به پنجم دسامبر، در خانه اش دستگیر شد و چندین روز را همراه با دیگر بازداشتشدگان (در مجموع ۴۰ نفر) در کلانتری گذراند. همگی از کازان اخراج شدند. و. آدوراتسکی گفت وگویی را از قول برادرم نقل می کند که با کمیسر پلیسی که پس از بازداشت او را همراهی می کرد، داشته است. کمیسر به او گفته بود: شما شورش می کنید جوان، در حالی که دیواری پیش روی خود دارید. و برادرم پاسخ داده بود: دیوار، بله، اما پوسیده. با یک ضربه محکم، و فرو خواهد ریخت. ماجرای اخراج به درازا نکشید. ولادیمیر ایلیچ به روستای کوکوشکینو، در فاصله ۴۰ ورست از کازان، به ملک پدربزرگ مادری مان، الکساندر دیمیتریویچ بلانک، تبعید شد، جایی که در آن زمان من تحت نظر پلیس زندگی می کردم. اقامت پنجساله تحت نظارت در سیبری من، بنا به درخواست مادرمان، به تبعید در این روستا تبدیل شده بود. و لنین هم به اینجا آمد. یکپنجم این ملک متعلق به مادرمان بود و من در همان ساختمان کوچک و بسیار سرد و بی هیچ آسایشی زندگی می کردم، که یکی از دو عمهمان نیز در آن ساکن بود. خانواده ما (و اندکی بعد، مادرمان با فرزندان کوچک تر نیز به کوکوشکینو نقل مکان کردند) و زمستان ۱۸۸۷ تا ۱۸۸۸ را در آن گذراندیم. ما هیچ همسایه ای نداشتیم و زمستان را در انزوایی کامل گذراندیم. تنها کسانی که به ندرت به دیدار ما می آمدند، یکی پسرعموی تنیمان بود و دیگری رئیس پلیس ناحیه که موظف بود بررسی کند آیا من واقعا آنجا هستم و آیا در میان دهقانان تبلیغ نمی کنم. ولادیمیر ایلیچ بسیار مطالعه می کرد. در آنجا یک کتابخانه وجود داشت که کتاب های عموی مرحوممان، مردی دانشمند، و مجلات قدیمی با مقالاتی بسیار جالب را در خود جای داده بود؛ افزون بر آن، ما مشترک چند روزنامه در کتابخانه قازان بودیم. به یاد دارم که آمدن کسی از شهر چه رویدادی برای ما بود و با چه بی صبری بسته ای را که مدت ها انتظارش را می کشیدیم و حاوی کتاب ها، روزنامه ها و نامه ها بود، باز می کردیم. همچنین، برعکس، وقتی فرصتی پیش می آمد، بسته را از کتابهایی که باید بازگردانده می شدند و نامه هایمان پر می کردیم. این یکی از خاطره های من مربوط به آن بسته هاست. شبی، همه مشغول نوشتن نامه بودیم و بسته ای را آماده می کردیم که باغبان خالهمان باید صبح زود می برد. چیزی توجهم را جلب کرد: ولودیا که معمولا تقریبا هیچ نامه ای نمی نوشت، داشت چیزی بسیار طولانی می نوشت و به نظر می رسید بسیار هیجانزده است. سبد از پیش پر شده بود؛ مادرمان و بچه های کوچک تر خوابیده بودند؛ ولودیا و من طبق عادتمان هنوز بیدار بودیم و صحبت می کردیم. از او پرسیدم برای چه کسی نامه نوشته است. پاسخ داد که برای یکی از دوستان دبیرستانی اش نوشته، دانشجویی اگر اشتباه نکنم در یکی از دانشگاه های جنوب. او برایش، البته با شور و حرارت فراوان، ناآرامی های دانشجویی کازان را توصیف کرده بود و از او پرسیده بود که در دانشگاه آنها چه اتفاقی افتاده است. سعی کردم برادرم را قانع کنم که فرستادن چنین نامه ای بی فایده است و دارد بیدلیل خطر فشارهای جدیدی را به جان می خرد که فرستادن این نامه ممکن است برایش داشته باشد. اما تغییر دادن نظر او هرگز آسان نبود. هیجانزده، در اتاق قدم می زد و با لذت آشکار، دشنام های تندی را که به بازرس و دیگر مقامات داده بود، برایم تکرار می کرد، ترس های مرا به سخره می گرفت و نمی خواست از تصمیمش صرف نظر کند. پس به او یادآور شدم که با فرستادن چنین نامه ای به نشانی شخصی دوستش، ممکن است او را نیز به خطر بیندازد. به او گفتم شاید آن دوست هم جزو اخراجشدگان یا افراد تحت نظر باشد و چنین نامه ای وضعیتش را بدتر کند. در اینجا ولودیا اندکی فکر کرد و سپس به سرعت هشدار مرا پذیرفت، به آشپزخانه رفت و با اندوهی نمایان، نامه نامناسب را از بسته بیرون آورد. مدتی بعد، در تابستان، در جریان گفت وگویی با دخترعموی تنیمان، با خوشحالی شنیدم که او با لحنی نیمه جدی و نیمه شوخی گفت که از من بابت آن توصیه سپاسگزار است. این پس از آن بود که پس از چند ماه که نامه در کشوی میزش مانده بود آن را دوباره خوانده و پاره کرده بود. در کوکوشکینو، ولادیمیر ایلیچ علاوه بر مطالعه، برادر کوچکترمان را نیز آموزش می داد. زمستان ها با چکمه های اسکی به پا، به شکار می رفت. اما این کار بقول گفتنی برای امتحان تفنگ بود تا شکار واقعی و به همین دلیل نتیجه ای نمی داد. در واقع درست مثل دو برادر دیگرم، ولودیا هیچگاه قلبا شکارچی نبود. اما زندگی در آن خانه کوچک مدفون زیر برف، ناگزیر یکنواخت بود؛ چیزی که در این شرایط به ولودیا کمک می کرد، عادتش به کار فشرده بود. به یاد دارم بهار زودرسی را که پس از آن زمستان تنها و خستهکننده آمد، نخستین بهاری که در روستا گذراندیم. پیاده روی های طولانی و گفتوگوهایم با برادرم در میان دشت های اطراف همچنان در خاطرم مانده است. با همراهی چکاوک های ناپیدا در آسمان که بی وقفه می خواندند، جوانه های نخستین سبزه ها و برفی که هنوز در دره های سفید می درخشید... در تابستان، پسرعموهای تنیمان رسیدند. ولودیا بدین ترتیب همراهانی برای گردش، شکار و شطرنج پیدا کرد، اما آن ها جوانانی بدون دغدغه های اجتماعی بودند و نمی توانستند برای او هم صحبت های جالبی باشند. با آنکه بزرگ تر بودند، اغلب در برابر سخن نافذ یا لبخند موذیانه ولودیا دستپاچه می شدند. از پاییز ۱۸۸۸ ولادیمیر ایلیچ اجازه یافت به کازان بازگردد. مادرمان با دیگر فرزندان نیز به آنجا رفت. اندکی بعد، من هم اجازه اقامت در آن شهر را دریافت کردم. ۳- زندگی در کازان ما از خانم اورلووا خانه ای اجاره کردیم، در یک پاویون، در پروایایا گورا، نه چندان دور از آرسکویه پوله. خانه دارای بالکن بود و باغچه ای کوچک و نسبتا زیبا که بر سراشیبی قرار گرفته بود. نمی دانم چرا در طبقه همکف دو آشپزخانه بود و اتاق ها در طبقه اول. ولودیا آشپزخانه دوم را، که نیازی بدان نبود برای خود برداشت. انجا نسبت به اتاق های بالا، دنج تر و برای کار راحت تر بود. او خود را غرق در کتاب کرده بود و بیشتر روز را به مطالعه می گذراند. همانجا بود که مطالعه جلد اول سرمایه اثر کارل مارکس را شروع کرد. به یاد دارم که شب ها، وقتی برای اینکه با او گپی بزنم بسراغش می رفتم. با شور و شوقی پرحرارت اصول نظریه مارکس و افق های جدیدی را که می گشود برایم توضیح می داد. انگار همین دیروز بود که بر روی اجاقی که با روزنامه پوشیده شده بود نشسته بود و با حرارت دستهایش را تکان می داد. ایمانی راسخ در گفتار و کردارش نمایان بود و به شنوندگانش منتقل می شد. همان زمان هم می توانست دیگران را با سخنانش قانع و همراه کند. وقتی چیزی را مطالعه می کرد یا به نکته های تازه ای پی می برد نمی توانست از طرح آن با دیگران خودداری کند و در پی یافتن کسانی بود که آنها هم با او هم نظر باشند. در کازان، به زودی چنین افرادی را یافت: جوانانی که آن ها نیز مارکسیسم را مطالعه می کردند و روحیه ای انقلابی داشتند. با توجه به اینکه خانواده ما تحت نظارت ویژه پلیس بود، این دوستان تقریبا هیچگاه به خانه ما نمی آمدند. معمولا ولودیا به محل گردهم ایی انها می رفت. از میان نامهایی که بر زبان او بود من دو نفر را به یاد دارم: چتورگووا، زنی مسن، عضو "نارودنایا ولیا"، که ولودیا همیشه با همدلی فراوان از او یاد می کرد. و یک دانشجوی احتمالا اخراجی- دقیقا به یاد ندارم- به نام چیریکوف، که بعدها نویسنده شد و از انقلاب رویگردان گردید و حتی به اردوگاه دشمن پیوست. با این حال، ولادیمیر ایلیچ بخاطر مادرمان، بسیار محتاط بود. شهامت استثنایی که مادر در تحمل مصیبت از دست دادن برادرمان الکساندر، از خود نشان می داد، حتی برای بیگانگان نیز شگفت و احترام برانگیز بود. ما، فرزندانش، این را بیشتر احساس می کردیم، چون او بخاطر ما به بهای فشاری خردکننده غم خود را پنهان می کرد. نادژدا کنستانتینوونا (کروپسکایا- همسر لنین.م) به من گفت که ولادیمیر ایلیچ برایش تعریف کرده بود که مادرمان با چه شجاعت شگفتانگیزی از دست دادن برادرمان و بعدها، خواهرمان اولگا را تحمل کرده بود. مادر از دوران کودکی بر ما تاثیری عمیق داشت. در این باره بعدا بیشتر صحبت خواهم کرد. اینجا فقط به ماجرایی از زندگیمان در کازان اشاره می کنم. ولودیا شروع به سیگار کشیدن کرده بود. مادرمان، که نگران سلامتی او بود، که در دوران کودکی و نوجوانی اش چندان خوب نبود، خواست او را قانع کند که سیگار را ترک کند. پس از آنکه همه استدلال ها درباره زیان های سیگار برای سلامتی را بیان کرد - استدلالهایی که معمولا تأثیر چندانی بر جوانان ندارند - به او گوشزد کرد که نباید خرج های اضافی، حتی اندک، داشته باشد (در آن زمان، همه ما با مستمری که به مادرمان می دادند زندگی می کردیم) و درامد دیگری نداشتیم. این استدلال مؤثر واقع شد و ولودیا بلافاصله و برای همیشه سیگار را ترک کرد. مادرمان این ماجرا را با رضایت برایم تعریف کرد و افزود که البته استدلال مربوط به هزینه ها را تنها به عنوان آخرین حربه به کار گرفته بود. ولودیا برایم از گردهم ایی ها و سخنرانیهایی که برگزار می شد می گفت و برخی جلسات را با شور و شوق فراوان تعریف می کرد. در بهارطبق معمول فعالیت محافل شدت بیشتری می گرفت و ولودیا بیشتر شب ها بیرون از خانه بود. در آن زمان، آنطور که اطلاعات امروز ما نشان می دهد، چندین محفل انقلابی در کازان وجود داشت. آن ها بدلیل الزامات کار مخفی نمی توانستند گرد هم آیند یا حتی همدیگر را ببینند. برخی اعضای یک شبکه حتی از وجود دیگر محافل بی خبر بودند و در هر صورت، نمی دانستند چه کسانی عضو آن ها هستند. نام ها تنها در صورت ضرورت ذکر می شدند. محفل اصلی در آن زمان، گروهی بود که انقلابی جوان بسیار فعال و سوسیال دموکراتی معتقد به نام نیکلای اوگرافویچ فدوسیف عضو آن بود. فدوسیف، که در سال آخر تحصیلش از دبیرستان اخراج شده بود، دست به کار فعالیت انقلابی پرشوری شده بود. شبکه انها کتابخانه ای از کتاب های غیرقانونی و ممنوعه داشت و از همان بهار، اقدام به تکثیر نشریات محلی و تجدید انتشار آثار نایاب غیرقانونی کرده بود. ولادیمیر ایلیچ چیزهایی درباره آنها می دانست، اما خودش عضو آن محفل نبود. او همچنین فدوسیف را شخصا نمی شناخت، فقط درباره اش شنیده بود. با این حال، وقتی خبر بگیر و ببندها در ژوئیه ۱۸۸۹ در کازان به او رسید به من گفت که احتمالا خودش هم دستگیر خواهد شد. فدوسیف نیز دستگیر و محفلش متلاشی شده بود. برخی اعضای محفلی که ولادیمیر ایلیچ در آن عضو بود نیز دستگیر شده بودند. چیزی که ایلیچ را در آن زمان نجات داد، عزیمت کل خانواده مان در ماه مه ۱۸۸۹ به استان سامارا بود، جایی که به ملکی در نزدیکی روستای آلاکایفکا نقل مکان کردیم، ملکی که مادرمان از طریق آقای الیزاروف بدین ترتیب، ولادیمیر ایلیچ خوشبختانه از سرکوب های کازان جان سالم بود. فدوسیف حدود دو سال و نیم در زندان ماند. نخست در بازداشت موقت و پس از صدور حکم در زندان "کرستی" معروف به ویبورگسکایا در پترزبورگ که محکومان را در آن نگه می داشتند. اقامت در سامارا، شهری دورتر، به ولادیمیر امکان داد تا با آرامش بیشتری روی شکل گیری دیدگاه مارکسیستی اش کار کند و بعدها برای امتحانات دانشگاه آماده شود. ------------------- بخش دوم این خاطرات را که شامل زندگی در "سامارا" می شود در شماره آینده راه توده بخوانید
تلگرام راه توده:
|